فصل پاييز كم كم به پايان ميرسيد و روزهاي سرد زمستان در راه بودند. درخت كهنسال كه پاييز و زمستانهاي فراواني را در طول عمرش ديده بود، غمگين و ناراحت گوشهاي از جنگل پهناور و سرسبز ما نشسته و به دور دست ها خيره شده بود.
ابرهاي تيره هم جلوي ماه را گرفته و آسمان پرستاره هر شب را بي ستاره كرده بودند و همين، درخت پير را دلگيرتر و غمگينتر مي ساخت.درخت پير، دلش ميخواست خيلي زودتر به خواب زمستاني خود فرو رود تا شايد خواب شيريني از خاطرات گذشته اش ببيند و منتظر بماند كه برگهاي زرد و طلايياش يكي يكي، ده تا ده تا و صدتا صدتا روي زمين بريزند. او از بس كه تنها شده بود و ديگر هيچ دوست و هم صحبتي نداشت ترجيح مي داد كه فقط بخوابد.حالا كه پير و فرسوده شده است وديگر مثل دوران جوانياش نميتواند ميوهها و گلهاي خوش آب و رنگ بدهد هيچ كس سراغ او نمي رود، نه پروانهاي، نه پرندهاي خوشآواز و نه حتي كلاغي بدصدا. كم كم چشمان خسته و غصه دار درخت بر روي هم مي رفت و خود را آماده خوابي طولاني ميساخت كه باد سرد زمستان مثل سالهاي گذشته زوزه كشان به دور شاخههاي درخت چرخي زد و او را در يك لحظه به خودش آورد. درخت عصباني به ظاهر، اما خوشحال در باطن از اينكه بالاخره كسي سراغ او آمده است، گفت: اي باد سر به هوا نمي بيني كه من به خواب مي روم، همه جاي اين جنگل بزرگ را رها كردهاي و به دور من زوزه ميكشي؟ باد خندهاي سرداد و گفت: اي تنبل خوابآلود هنوز كه برف زمستان نباريده و زمستان نيامده، پس تو چرا زودتر داري به خواب ميروي؟ درضمن من تازه به جنگل آمده و فرا رسيدن زمستان را ميخواهم به همه نويد دهم. درخت پير و تنها نگاهش دوباره غصه دار شد و گفت: باد سرد زمستان! دوست خوبم! از توچه پنهان كه بسيار ضعيف و تنها شدهام ،آنقدر بي حال و ناتوان و فرسوده كه هيچ يك از حيوانات جنگل دوست ندارند هم صحبت من و رفيق تنهاييهاي من باشند. پس چه بهتــــر ديــــدم كه زودتر از هرسال به خواب زمستاني خود فرو روم كه شايد در خواب، خاطرات شيرين گذشتهام را ببينم و تـنـهـايي ام را ازخاطر ببرم. باد سرد زمستان خشمگين شد ونعرهاي سرداد وگفت : هيچوقت ياد ندارم كه نااميدي را اين اندازه درچهره تو ديده باشم. درخت چناري را ميشناسم كه از تو كهنسال تر و فرسوده تراست، هر وقت به سراغ او ميروم كه فرا رسيدن زمستان را به او نويد بدهم تاخود را كم كم آماده خواب زمستاني كند، ميبينم كه همراه دوستان فراوان خود نشستــــه است و درخـــت باآنها شـــــاد و خندان مثل دوران جوانياش صحبت ميكند. باد ادامه داد: آنها با ديدن من كمي دلگير ميشوند. زيرا ميدانند وقت آن است كه آماده خواب زمستاني شوند. درخت كه با حسرت به حرفهاي بادگوش ميداد گفت:چرا من نمي توانم دوستان به اين خوبي داشته باشم؟ و باد خنده اي كرد و گفت: خوب اين كه معلوم است به خاطر اين كه هميشه خواب آلود و كسل و ناتوان هستي و هيچ روي خوشي به ديگران نشان نميدهي كه سراغ تو بيايند.سپس باد لحظه اي به خودآمد و گفت: اي واي! زمان زيادي را اينجا از دست داده ام بايد هر چه زودتر بروم، ديگر وقتي باقي نمانده است و بعد تـا درخــت خــواســت دوبــاره ســخـن بـگويد، باد بدون خداحافظي در حالي كه با صداي بلند مي گفت: <در نااميدي بسي اميد است> از آنجا دور شد و در دور دستها ناپديد شد. درخت دوباره تنها شد اما اين بار چشمانش را بر هم نگذاشت و تصميم به خواب نگرفت، بلكه به فكري عميق فرو رفت. او فكر ميكرد كه باد سرد زمستان راست مي گفت؛ از بس كه روي خوشي نداشته و بي حال و ناتوان خود را نشان داده، كسي او را به عنوان دوست و هم صحبت براي خود بر نمي گزيند.صبح شد . هنوز خورشيد خودش را از پشت كوه نشان نداده بود كه صدايي درخت پير را به خودش آورد. پرنده اي را ديد كه بالهايش را تند و تند به هم مي زد و سعي مي كرد به سمت آسمان پرواز كند اما فايده اي نداشت و نمي توانست حتي به اندازه بلندي يك شاخه هم پرواز كند. بوي تازه باران آسمان را پركرده بود و ابرهاي زيادي در دل آن در حال حركت بودند.پرنده كه ديگر توان بال زدن نداشت روي يكي از شاخههاي درخت نشست و شروع به گريه كرد. درخت كه مي دانست حتما مشكلي براي اين پرنده كوچولو پيش آمده كه اينگونه سردرگم و ناراحت است، شاخههايش را تكاني داد و گفت: سلام دوست خوبم، كمكي از دست من برميآيد؟ به نظر ميآيد كه زخمي هستي و توان پريدن نداري؟ پرنده خوشحال از اينكه كسي پيدا شده تا او را ياري دهد گفت: به همراه دوستانم در حال كوچ به جايي گرمتر و زيباتر و بهاري بوديم. روزهاي زيادي را در انتظار اين كوچ بودم، زيرا اين كوچ و اين پرواز براي ما پرنده ها خيلي لذت بخش و دل انگيز است.پرنده با ناراحتي ادامه داد: اما وقتي در حال پرواز بودم ناگهان به شاخهاي خوردم و بالهايم زخمي شد و حالا ديگر نمي توانم پرواز كنم و از دوستانم جا مانده ام.درخت خوشحال از اينكه هم صحبتي يافته است گفت: تو مي تواني تا خوب شدن بالهايت پيش من بماني. پرنده گفت: اما چگونه؟ دوست مهربانم فصل زمستان در راه است. درخت پير چند لحظه اي فكر كرد و گفت: ميتواني در اين چند روز باقيمانده از پاييز تا رسيدن زمستان و بارش برف در يكي از سوراخهاي تنه من و با كمك شاخ و برگهايم براي خود لانه اي بسازي و تا رسيدن بهار پيش من بماني و زمستان را در كنار هم باشيم. پرنده، خوشحال و راضي پيشنهاد درخت كهنسال را پـذيـرفـت و تصميم گرفت تا آنجا كه ميتواند و توانايياش را دارد براي خود آذوقهاي جمع آوري كند و هر چه زودتر لانهاي بر روي تنه كهنسال دوست خوبش، درخت پير بسازد. درخت هم خوشحال از اينكه ديگر تنها نيست به اميد روزهاي خوب و خوش آينده با دوست خوب خود هم صحبت شد . آنهادر كنار يكديگر زمستاني خوب و پرخاطره را سپري كردند.
پريسا زنجاني
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:23 توسط زاده رحمانی
|
درباره
بنام خداوند جان و خرد کزين برتر انديشه برنگذرد
محمد زاده رحمانی هستم ... . امیدوارم با این وبلاگ بتوانم به عنوان یک ایرانی، نقشی هر چند کوچک در دنیای مجازی و عصر ارتباطات ایفا نمایم. خوشحال می شوم اگر این ارتباط دو سویه باشد و از نظرات شما نیز بهره مند شوم.