تبليغاتX
دریچه
دریچه

 

به بهانه 31 فروردین،سالروز درگذشت استاد محمدتقی شریعتی

 گوهرفراموش شده ایرانی !

 مولف : رضا سلیمان نوری

بسیاری از این جریانها و گروه‌‌ها نامی بزرگ را در سیر تحول روشنفکری دینی از قلم انداخته‌‌اند. این فرد کسی جز استاد محمدتقی شریعتی پیر روشنفکری دینی خراسان نیست.

آفتاب: روشنفکری دینی یکی از مهمترین و جنجال‌برانگیزترین مباحث موجود در بین اهل فکر ایران زمین است. سئوالاتی از جمله ممکن بودن این پروژه، پارادوکسیکال بودن این ترکیب، نسبت این جریان با کل جامعه روشنفکری و... از جمله مسائل مطرح در این حوزه است .

شناسایی نخستین و موثرترین روشنفکران دینی ایران نیز از جمله این موارد محسوب می‌شود. تمامی گروه‌ها و نحله‌های مدعی حضور در این عرصه چه آنان که اساتید مسلمان دانشگاه را پایه‌گذار این جریان می‌خوانند و چه آنان که این جریان را برخواسته از دل حوزه می‌دانند، بر تاثیر شگرف افرادی چون آیت الله طالقانی، دکتر علی شریعتی،‌‌‌ شهید مطهری، مهندس بازرگان و دکتر سحابی اعتراف دارند و افکار آنان را چه خوب و چه بد از شاخص‌‌های بازخوانی تاثیر این جریان در گذشته و حال ایران می‌دانند .

در این بین بسیاری از این جریانها و گروه‌‌ها نامی بزرگ را در سیر تحول روشنفکری دینی از قلم انداخته‌‌اند. این فرد کسی نیست جز استاد محمدتقی شریعتی پیر روشنفکری دینی خراسان که در سایه حواشی بسیار زندگی و اندیشه‌‌های فرزند برجسته خود دکتر علی شریعتی از نظر اغلب اهل فن پنهان مانده است و این درحالی است که بررسی روشنفکری دینی در ایران بدون تامل در فعالیت‌های وی که حتی از سوی تعدادی از کارشناسان تاریخ ایران ملقب به «پدر بزرگ روشنفکری دینی ایران» شده است با توجه به تاثیر وی چه از لحاظ سخنان و اقدامات انجام شده توسط شخص استاد و چه گستره وسیع فعالیت‌های شاگردان و متاثران از اندیشه‌های او کاری ناتمام و بی‌حاصل است.

برای روشن شدن ذهن شما درباره دلایل این مدعا کافی است نگاهی کوتاه به زندگی او داشته باشیم. مردم روستای مزینان سبزوار سال ۱۲۸۶ خورشیدی شاهد تولد پسری درخانواده «شیخ محمود ملا»ی ده خود بودند که از سوی پدر «محمدتقی» نام گرفت. زندگی محمد تقی تا هنگامی که به جوانی بلند قامت، تکیده، با شانه‌های پهن و چشمانی تیزبین بدل شد، همانند سایر روستاییان بود فقط با

محمدتقی شریعتی در سایه حواشی بسیار زندگی و اندیشه‌‌های فرزند برجسته خود دکتر علی شریعتی از نظر اغلب اهل فن پنهان مانده است....

 
این تفاوت که شیخ محمود هر چه از علوم دینی و غیردینی می‌دانست به او آموخته بود تا در آینده وی را به عنوان ملای ده جانشین خود کند ولی ذهن محمدتقی افقی دورتر را می دید. افقی که او را حتی از پدربزرگش «آخوند ملا قربانعلی» شاگرد برجسته ملا هادی سبزواری مفیدتر به حال خلق می‌نمایاند.

براین اساس محمدتقی اقامت در مشهد و استفاده از حوزه دینی این شهر که پس از نجف بزرگترین حوزه بزرگ دینی شیعه در آن زمان قلمداد می‌شد را در برنامه زندگی خود قرار داد و به سال ۱۳۰۶ راهی مشهد شد. اما دوران حضور و مسکن گزینی او در حجره مدرسه فاضل‌خان و درکسوت یک روحانی، دیری نپایید زیرا که اقدامات رضا شاه در جهت خلع لباس طلاب و محدود کردن آن پوشش برای علما و مدرسین حوزه‌های علمیه، وی را از پوشش لباس روحانی محروم ساخت. پس از این مسئله او که با دیدن وضعیت مدارس جدید زنگ خطر نابودی دین را در پوشش تجدد گرایی شنیده بود به قالب یک فرهنگی درآمد و تدریس علوم دینی را در مدارسی چون فردوسی و ابن‌یمین آن دوران مشهد آغاز کرد.

ورود به این لباس و تاثیرگذاری او بر نسل جوان همان گمشده‌ای بود که وی سالیانی چند در حوزه به دنبال آن بود. همین امر عاملی شد تا آن هنگام که «آیت الله بروجردی» پس از سقوط دولت رضاخانی و آزاد شدن دوباره پوشیدن لباس روحانی به اصرار آقایان میرزا علی‌اکبر نوغانی و شیخ غلامحسین محامی که هر دو از سرشناسان حوزه علمیه مشهد بوده و ارزش این دُر نهفته را برای آینده حوزه علمیه مشهد در رقابت با حوزه نجف و البته حوزه تازه تاسیس قم می‌دانستند، از وی خواست تا لباس روحانیت را بار دیگر بر تن کند از این دستور امتناع کرده و بگوید: «محیط کار من اقتضا می‌کند من این لباس را نداشته باشم. این لباس در جامعه فرهنگی ما هنوز یک آثاری از بدبینی در جوانان ایجاد می‌کند به همین دلیل حرف را از آنها دیرتر می‌شنوند و من به اصطلاح ایشان آشناترم و با وضع مأنوس خودشان برخورد می‌کنم. بنابراین با این لباس موفق‌ترم».
 
این گونه شد که استاد نشان داد هدایت جوانان در نزد او برتر از رسیدن به بالاترین مقامات روحانی شیعه محسوب می‌شود.

محمدتقی شریعتی که همزمان با این ماجرا از رشد روز‌ افزون و قارچ‌‌گونه فعالیت‌های تفکرات ضددینی به ویژه اندیشه‌های مارکسیستی که از سوی سران شعب حزب توده در خراسان هدایت می‌شد، آگاه شده بود با طرح درک جدیدی از اسلام، به مقابله با عقاید توده‌ای‌ها برخاست.

البته او برای مقابله با این تفکر تنها ترویج کلی مذهب را پیشه نساخت بلکه به پالایش دین از خرافات رو آورد زیرا که او نیز به مانند سید جمال و سید قطب به عنوان یک روشنفکر مذهبی معتقد بود که «برای رهایی مسلمین

او در کوچه و خیابان یاران حزب توده در خراسان را می‌دید به مباحثه با آنان می‌پرداخت و همین امر مقدمه‌ای شد تا «سقراط خراسان» خوانده شود. ...

 
از انحطاط و ذلت کنونی و رسیدن به عزت و سعادت نخست لازم است که اسلام حقیقی شناخته و پندارهای بی اساس و اوهام باطلی که به نام افکار و عقاید دینی در بین توده عوام حتی در میان بعضی از خواص و طبقه روشنفکر و درس‌خوانده نیز رواج یافته از میان برود... بنابراین در میان جمیع دردها و اصلاح همه مفاسد و وصول به همه سعادات را باید از قرآن خواست».

استاد برهمین اساس و با توجه به اینکه وزیر آموزش و پرورش وقت، کسی جز «فریدون کشاورز» سیاستمدار برجسته حزب توده ایران نبود، به تغییر در شیوه‌های کهن درسی که در آن معلم متکلم وحده بود اقدام کرده و دانش آموزان را نیز در بحث‌ها شریک کرد.

این اقدام تاثیر شگرفی در جوانان آن روز خراسان که به گواه تاریخ بسیاری از آن در آینده کشور تاثیرگذار بودند، به وجود آورد. این امر باعث شد تا پس از مدت کوتاهی کلاس‌های درس او به درخواست دانش‌آموزان به صورت جلسات سیار دانش آموزی درآمد. البته او به این امر هم بسنده نکرد و در هر وضعیتی و در کوچه و خیابان آن هنگام که یاران حزب توده در خراسان را می‌دید به مباحثه با آنان می‌پرداخت و همین امر مقدمه‌ای شد تا «سقراط خراسان» خوانده شود.

اما این کار نیز او را قانع نکرد و هنوز خلعی در مبارزه با قشری‌نگری چه مذهبی و چه علمی احساس می‌کرد و این همان عاملی بود که او را به تاسیس «کانون نشر حقایق اسلامی» با همراهی دوست و یار همفکرش طاهر احمدزاده مصمم کرد .حرکتی که در سال 1326 با در اختیار گرفتن ساختمانی در کوچه چهار باغ‌ مشهد به سرانجام رسید تا فصلی نو در زندگی استاد ایجاد شود. محمدتقی شریعتی در کانون از یک‌ سو برای جوانان نهج‌البلاغه و تفسیر آن را می‌گفت و از سوی دیگر آنها را برای مباحثه و مجادله با توده‌ای‌ها آماده می‌ساخت و به ضرورت، اندیشه مارکسیستی را تشریح می‌کرد.

بدین‌گونه بود که کانون نشر حقایق اسلامی به پاتوق نواندیشان مذهبی و نیروهای ملی – مذهبی در مشهد تبدیل شد و در خود جوانانی را پرورش داد که در سال‌های آینده به اعضای اصلی جبهه ملی، نهضت آزادی و سایر جریان‌های ترقی‌خواه قبل از انقلاب تبدیل شدند. کانون فقط محل حضور یک جریان خاص نبود و همگان حق ورود و بیان اندیشه خود را داشتند و براین اساس بود که در سال‌های پایانی دهه 20 و آغازین دهه 30 به جزیره‌ای دور از خشکی در خفقان سراسری ایران زمین بدل شده بود که مخالفان شرایط آن زمان کشور برای پیدا کردن لحظه‌ای آرامش و بیان و شنیدن حرف دل آرزوی حضور در آن را در سر می پروردند.

گسترش فعالیت جریان ملی مذهبی در جغرافیای سیاسی کشور در نخستین سال‌های دهه 30 که نتیجه هماهنگ شدن ظاهری آیت الله کاشانی با جریان ملی دکتر مصدق بود عاملی شد تا استاد شانس خود را در عرصه رسمی فعالیت سیاسی هم

خبر شهادت یگانه پسرش دکتر علی شریعتی در لندن همچون آوار بر سرش خراب گردید و آخرین توان وی را برای حضور دوباره درعرصه‌های سیاسی کشور از میان برد....

 
در معرض سنجش قرار دهد و کاندیدای انتخابات هفدهمین دوره مجلس شورای ملی گردد.

انتخاباتی که هرچند به‌ دلیل تخلفات گسترده دربار در برخی ولایات مرکزی و غربی به سرانجام نرسید و منتخبین آن نرفته به خانه ملت از آن خارج شدند. اما زنگ خطر را برای بزرگان سنتی حوزه مشهد به صدا درآورد زیرا مردم مشهد رای نخست خود را به «محمد تقی شریعتی» دادند که هرچند در قالب جمعیت‌های موتلفه اسلامی با شیخ محمود حلبی سکاندار انجمن حجتیه مهدویه و امام جماعت مسجد گوهرشاد همراه محسوب می‌شد اما حاضر به پذیرش توصیه کاشانی برای ائتلاف با زمین‌داران مشهدی بلکه حامیان اصلی روحانیت سنتی محسوب می‌شدند برخلاف حلبی نشد.

پس از این ماجرا بود که برخی بزرگان حوزه هدف اصلی خود را به جای مبارزه با شاه ودرباریان فاسد به مبارزه با کانون نشر حقایق دینی و در راس آن محمدتقی شریعتی تغییر دادند، آنچنان که کافی بود تا او، پسرش علی که به تازگی به جمع سخنوران کانون افزوده شده بود و یا طاهر احمدزاده در خیابان‌های مشهد قدمی بزنند تا اعتراض علمای سنتی بلند شود که چرا اینگونه قدم زدند و چرا در این خیابان. روند این نوع برخورد سنتیان با کانون و استاد ادامه داشت تا سرانجام او به همراه تعدادی دیگر از اعضای کانون درسال 1336به جرم همکاری با نهضت مقاومت ملی از سوی حاکمان وقت بازداشت شدند.

البته این بازداشت کمی بیشتر از یک ماه طول کشید، ولی حاصلش تعطیلی کانون به دست عوامل دولت وقت بود تا هم دولتیان شاد شوند و هم سنتیان حوزه. این اقدام دولت تنها باعث شد تا سقراط خراسان حضور علنی و رسمی در صحنه سیاسی کشور را به کنار نهد و در قبالش تلاش برای روشنگری دینی را افزایش دهد.

بر همین اساس وی نخست طی سال های 1337تا 1339جلسات تفسیر و سخنرانی خود را در منزل «آیت‌الله العظمی سیدمحمد هادی میلانی» تشکیل داد و سپس در سال 1339 کانون نشر حقایق اسلامی را بازگشایی کرد. از این تاریخ تا خرداد 1342 که دولت بار دیگر به مبارزه با وی برخواست و همزمان با جلوگیری از مراسم سوگواری دسته جمعی هرساله کانون، باردیگر آن را تعطیل کرد فعالیت درکانون، نوشتن مقالات دینی و صد البته کتب روشنگر و پرورش جوانان عمده فعالیت‌های وی بود.

او در این دوره نسلی را پرورش داد که بعدها سران اصلی مبارزه مسلحانه با نظام شاهنشاهی لقب گرفتند. تعطیلی کانون در سال 1342 توسط دولت عاملی شد تا استاد ادامه مبارزه درمشهد را به صلاح ندانسته و با قبول دعوت موسسه‌ اسلامی حسینیه‌ ارشاد برای سخنرانی در آن موسسه راهی تهران شود. گام بعدی شریعتی پدر، در تربیت نسل جوان هنگامی برداشته شد که رژیم ، آیت‌الله طالقانی را بازداشت کرد و او جلسات سخنرانی و تفسیر قرآن خود را به مسجد هدایت تهران منتقل کرد تا هم سنگر ابوذر زمان خالی نماند و هم او با طیفی دیگر از جوانان ارتباط برقرارکند. این اقدام

پس از شهادت دکتر علی شریعتی،در بالای سر پدر‌ این نوشته نصب شد\"از هرگونه بحث سیاسی معذور است\"....

 
اوج فعالیت وی درسال‌های 43 و44 بود. 

استاد سپس طی 23 جمعه شب متوالی بیان نقطه نظرات خود درباره‌ خلافت و امامت در حسینیه‌ ارشاد پرداخت و تعاریف جدیدی را پیش روی مخاطبان قراردادکه توسط پسرش علی همه فهم تر شد.

17 آبان‌51 که برابر با عید فطر بود، آخرین باری بود که استاد در کسوت سخنران پیش از انقلاب پا به حسینیه ارشاد گذاشت زیرا پس از آن سازمان امنیت وقت دستور تعطیلی حسینیه و بازداشت گردانندگان آن را داد که البته در این بین او چند ماهی را به سلامت طی کرد تا اینکه چندی بعد ماموران ساواک به سراغ وی رفته و به بهانه کشف محل زندگی مخفی پسرش، علی،  او را دستگیر کردند.

این دوران را باید یکی از سخت‌ترین دوران‌های زندگی استاد دانست زیرا که از یک سو به شدت از سوی ساواک تحت فشار بود تا شاید سرنخی از محل اختفای پسر بروز دهد و از سوی دیگر شاهد قتل عام افرادی چون برادران احمدزاده توسط رژیم بود که از نخستین نسل نیروهای پرورش یافته در کانون محسوب می‌شدند. 

سرانجام این دوران با رهایی استاد از بند اسارت در تاریخ 28 مرداد 53 به پایان رسید اما هنوز وی با حادثه قتل عام تعدادی از تربیت‌‌یافتگان خود کنار نیامده بود که با ماجرای انشعابات گوناگون در گروه‌های مسلح انقلابی آن زمان و خروج رسمی برخی از آنان از اسلام مواجه شد و این ماجرایی بود که باعث شد تا استاد به مرور سخنان سابق خود پرداخته و با بازنگری در آنها به انتشار آنها در قالب 17 کتاب تا پیروزی انقلاب اکتفا کند. استاد در همین احوال بود که خبر شهادت یگانه پسرش دکتر علی شریعتی در لندن همچون آوار بر سرش خراب گردید و آخرین توان وی را برای حضور دوباره درعرصه‌های سیاسی کشور از میان برد آن چنان که از آن تاریخ به بعد نوشته‌ای خاص که در بالای سر وی نصب شده و در آن نوشته شده بود از هرگونه بحث سیاسی معذور است نخستین چیزی بود که چشم هر بیننده‌ای را به هنگام حضور در محضرش متوجه خویش می‌ساخت.

نوشتن و تربیت نسل جدیدی از شاگردان سرگرمی‌های سقراط ایران در سال‌های نخستین پس از انقلاب بود تا شاید در آن جمع علی دیگری متولد شود اما این اقدامات نیز دیری نپایید زیرا که برخی انقلابیون تندرو اقدامات استاد را برخلاف مصالح خود تشخیص داده و بار دیگر به مقابله با وی پرداخته وکانون را البته این بار به نام دفاع از دین تعطیل کردند و استاد را خانه نشین. آنان آن چنان زندگی را بر استاد سخت گرفتند که سال‌های پایانی زندگی سقراط خراسان در انزوای کامل سپری شد.

 استاد محمد تقی شریعتی مزینانی سرانجام در 31 فروردین 66 در حالی روح بلندش قفس تنگ جسم را ترک کرد که با تمام محدودیت‌های ایجاد شده برای وی در دوران‌های گوناگون باز هم نسل‌های گوناگون ملت ایران و به ویژه خراسانیان بخش بزرگی از خودی خویش را وامدار او و اندیشه های او بوده، هستند و خواهند بود.





 
 
 
 

گوهرفراموش شده ایرانی !
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:15 توسط زاده رحمانی |

نگه داشتن خورشید!
اگر هر کدام از عکس ها باز نشدند روی آن عکس
راست کلیک کنید و گزینه Show Picture را انتخاب نمایید.

يزد فردا

www.yazdfarda.com

www.yazdfarda.com

www.yazdfarda.com

www.yazdfarda.com

www.yazdfarda.com

www.yazdfarda.com

www.yazdfarda.com

www.yazdfarda.com

www.yazdfarda.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:45 توسط زاده رحمانی |

"بزرگداشت عطار نيشابوري"

 بالاخره تقویم شعر فارسی ورق خورد و به ۲۵ فروردین روز برزگداشت عطار رسید. به همین بهانه مطلب ذیل را در وبلاگ آوردیم تا ما نیز به وسع خود حق مطلب را ادا کرده باشیم.

"شرح حال عطار"

شيخ فريدون محمد عطار نيشابوري از شعراي بزرگ و مشهور ادبيات فارسي است.

اگر چه عطار به شعر و شاعري اعتنا ندارد و شعر در چشم او مقداري نيست و راضي نيست که او را شاعر بشمارند و به وزن و رديف و قافيه نمي انديشد و خود را بيشتر مرد حال مي داند و فقط به معني توجه دارد ، ولي بايد به حق و انصاف او را از فصيح ترين شعراي زبان فارسي دانست.

بايد مردي صاحب عقل و ژرف بين و خوش ذوق باشد و کژبيني را کنار بگذارد و در درياي مواج و متلاطم و بي کرانه شعر عطار به غواصي بپردازد و اشعار نغز او را که فراوانست جدا کند و آنرا با شعر فصيح ترين شعراي زبان فارسي مقابله کند و بسنجد تا دريابد که شعر عطار نه تنها از حيث بيان معاني بلند انساني و عرفاني مقامي بسيار ارجمند دارد بلکه از حيث لفظ نيز در کمال فصاحت و بلاغت است.

شاعرم مشمر که من راضي نيم                                                          مرد حالم شاعر ماضي نيم

عيب از شعر است و اين اشعار نيست                                                   شعر را در چشم من مقدار نيست

تو مخوان شعرش اگر خواننده اي                                                          ره به معني بر اگر داننده اي

شعر گفتن چون ز راه وزن خاست                                                         وز رديف و فاقيه افتاد راست

گر بود اندک تفاوت نقل را                                                                    کز نيايد مرد صاحب عقل را

نام و لقب عطار

نام عطار بدون ترديد محمد است زيرا علاوه بر آنکه اغلب تذکره نويسان او را به همين نام ناميده اند خود شيخ عطار مکرر در اشعارش نام خود را محمد ذکر کرده است.

از جمله:

من محمد نامم و اين شيوه نيز                                                           ختم کردم چون محمد اي عزيز

لقب شيخ عطار نيز بدون ترديد فريدالدين است زيرا باز علاوه بر اينکه تمام مورخين و تذکره نويسان او را بدين لقب خوانده اند در صفحه اول و آخر نسخه نفيسي از غزليات و قصايد عطار که در کتابخانه مجلس شوراي ملي موجود است و تاريخ کتابت آن 682 يعني 65 سال پس از شهادت عطار مي باشد. لقب عطار را فريدالدين ذکر کرده است . علاوه بر اين خود شيخ عطار در بسياري از قصايد و غزليات و مثنوي ها گاهي خود را فريد مي نامد که ظاهراً مخفف لقبش همان فريدالدين مي باشد.

سال تولد و وفات عطار

آغاز و پايان زندگي عطار بدرستي معلوم نيست سال تولد و وفات او را تذکره نويسان به تفاوت ذکر کرده اند.

چنانکه از مجموع گفته هاي مختلف برمي آيد ، سال تولد عطار در حدود 540 مي باشد و سال وفاتش در حدود سال 618 در قتل عام نيشابور در فتنه مغول اتفاق افتاده است.

بنابراين شيخ عطار قريب به هشتاد سال عمر کرده است و اين سال عمر با آنچه خود شيخ عطار درباره سنين عمر خود ذکر مي کند وفق دارد .

عطار در اشعارش سنين مختلف عمر خود را از سي سالگي تا هفتاد و اند سالگي متذکر گرديده است:

به زير خاک بسي خواب داري اي عطار                                    مخسب نيز چو عمر آمدت به نيمه شصت

دردا و دريغا که چو در شصت فتادم                                          از درج صدف ريخته شد سي گهر من

تو غافلي و به هفتاد پشت شد چو کمان                                 تو خوش بخفته اي و تيرعمر رفت از شست

مرگ درآورد پيش وادي صد ساله را                                         عمر تو افکند شست در سر هفتاد و اند

شيخ عطار از خدا خواسته بوده است که با روئي از گريه خونين و پيشاني خاک آلوده جان بجان آفرين تسليم کند:

خدايا جانم آنگه خواه کاندر سجده گه باشم                             زگريه کرده خونين روي و خاک آلوده پيشاني

و شايد تصادفاً از تيغ خونريز مغول با چنين وضع و حالي يعني با روي خونين و پيشاني خاک آلود جان به جان آفرين تسليم کرده باشد.

شيخ عطار در شهر نيشابور يا قريه "کدکن" که از قراي بزرگ خراسان است و از نزديکي نيشابور آغاز مي شود بدنيا آمده است و ظاهراً تا قبل از حوادث ترکان در شهر قديم نيشابور ساکن بوده و اواخر عمر را تا وقت شهادت در شهر جديد نيشابور يا شادياخ بسر برده است و در همانجا به خاک سپرده شده است.

اکنون آرامگاهش در نيشابور ، کعبه اهل دل و قبله عاشقان دل آگاه است.

زندگي عطار

شيخ عطار داروخانه اي داشته که در آن به کار طبابت مي پرداخته است و هر روز عده زيادي باو مراجعه مي کرده اند:

به شهر ما بخيلي گشت بيمار                                                        که نقدش بود پنجه بدره دينار

زمن آزاد مردي کرد درخواست                                                         که او را کرد بايد شربتي راست

                                                            ***

به داروخانه پانصد شخص بودند                                                       که در هر روز نبضم مي نمودند

و دو کتاب معروف خود مصيبت نامه و الهي نامه را در داروخانه آغاز کرده است.

مصيبت نامه کاندوه جهانست                                                          الهي نامه کاسرارعيانست

به داروخانه کردم هر دو آغاز                                                            چه گويم زود رستم زان و اين باز

شيخ عطار علاوه بر داشتن داروخانه اي که هر روز در حدود پانصد شخص باو مراجعه مي کرده و باو" نبض مي نموده اند". ظاهراً مردي متمول و متمکن بوده است و بطوريکه خود شيخ مي فرمايد نه تنها احتياج بکسي نداشته بلکه بيش از آنچه بايد داشته و از همه کس فارغ بوده است:

بحمدالله که دردين بالغم من                                                            به دنيا از همه کس فارغم من

هر آن چيزي که بايد بيش از آن هست                                              چرا يازم به سوي اين و آن دست

و به مناسبت همين بي نيازي است که شيخ عطار مناعت طبع و همت بلند خويش را حفظ کرده است و از قدر و قيمت سخن نکاسته و آنرا بمدح نيالوده و روشني و پاکيزگي طبع لطيف را با ظلمت مدح کدر و تيره نساخته است:

لاجرم اکنون سخن با قيمت است                                                     مدح منسوخ است و وقت حکمتست

دل ز منسوخ و زممدوحم گرفت                                                         ظلمت ممدوح در روحم گرفت

تا ابد ممدوح من حکمت بس است                                                    در سر جان من اين همت بس است

آثار عطار

تعداد کتبي را که به عطار نسبت داده اند از صد جلد متجاوز است. در اين که شيخ عطار بسيار شعر گفته است ترديدي نيست زيرا خود شيخ متذکر شده است که زهردر سخن گفته و بسيار گفته است و مکررخود را بسيار گوي خوانده است:

زهردرگفتم و بسيار گفتم                                                                چو زير چنگ شعري راز گفتم

کسي کو چون مني راعيب جويست                                                 همين گويد که او بسيار گويست

و گاهي از اينکه بسيار شعر گفته است اظهار تاسف کرده است که زباني را که مي بايست به ذکر خدا مشغول دارد به شعر گفتن فرسوده است:

زبان که از پي ذکر توام همي بايست                                                 به شعر بيهده فرسود چون زبان درا

حقيقت آنست که بحر بي کرانه معاني در دل عطار چنان مواج و متلاطم بوده است که طبع گهربارش نمي دانسته است چگونه آنها را به رشته نظم درآورد:

فريد است اين زمان بحرمعاني                                                          که بر وي ختم شد گوهر فشاني

زبس معني که دارم مي ندان                                                           که هر يک را بهم چون دررسانم

معاني ضميرم را عدد نيست                                                            مرا اين بس که از خلقم مدد نيست

نه غايت مي درآيد در معاني                                                            نه نقصان مي پذيرد اين رواني

در ميان کتب متعددي که به عطار نسبت داده اند ، آثاري که بدون ترديد از عطار است ، همانهائي است که خود شيخ عطار درخسرو نامه از آنها نام برده است:

مصيبت نامه زاد رهروانست                                                              الهي نامه گنج خسروانست

جهان معرفت اسرار نامه ست                                                           بهشت اهل دل مختارنامه ست          

مقامات طيور ما چنانست                                                                که مرغ عشق را معراج جانست

چو خسرونامه را طرزي عجيبست                                                      زطرز او که و مه را نصيبست

                                                                   ***

رفيقي داشتم عالي ستاره                                                              دلي چون آفتاب وشعر باره

زگفت من که طبع آب زر داشت                                                         فزون از صد قصيده هم زبر داشت

غزل قرب هزار و قطعه هم نيز                                                            ز هر sنوعي مفصل بيش و کم نيز

جواهر نامه من برزبان داشت                                                            زشرح القلب من جان در ميان داشت

بنابراين آثار مسلم عطار عبارتند از:

1- مصيبت نامه

2- الهي نامه

3- اسرارنامه

4- مختارنامه

5- مقامات طيور( منطق الطير)

6- خسرونامه

7- ديوان غزليات و قصايد

8- جواهر نامه

9- شرح القلب

چون تذکرة الاولياء را که نثر است براين نه کتاب منظوم بيفزائيم آثار مسلم عطار به ده کتاب بالغ مي گردد.

از دو کتاب جواهر نامه و شرح القلب اثري پيدا نيست.

مجموع ابيات شش مثنوي مذکور و ديوان غزليات و قصايد در حدود پنجاه هزار بيت است.

در ديوان حاضر 822 غزل و 30 قصيده جمع آوري شده است و به اين ترتيب 128 غزل و 70 قصيده شيخ عطار از دست رفته است.

در ميان کتب متعدد ديگري که به عطار نسبت مي دهند ، بعضي از آنها به دلايلي قطعا از شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري نيست و در انتساب بعضي از آنها به عطار جاي شک و ترديد است ولي بطور حتم نمي شود آن را از عطار ندانست. با اهل تحقيق است که نسخ قديمي را جستجو کنند و تکليف آنها را معين نمايند.

منبع:

ديوان عطار نيشابوري ( به اهتمام تقي تفضلي )

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:44 توسط زاده رحمانی |

نوروز از زبان دكتر شريعتي

آفتاب - فرهنگ و انديشه: در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است.

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی

آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند...

 
است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.

مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است....

 
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه

یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز....

 
صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:40 توسط زاده رحمانی |

 هزار چهره برای یک مرد

اگر در این مجموعه به فعالیت گروهی از پزشکان نقدی وارد شده یا دیوانسالاری اداری با اغراق به تصویر کشیده شده و یا حتی حلقه های هنری و فعالیت هایشان با دیدی انتقادی به نمایش گذاشته شده، نباید به دلیلی بر واکنش علیه آن تبدیل شود.

آفتاب-سودابه قیصری: در میان مجمو عه های تلویزیونی که به مناسبت عید نوروز پخش شد، مجموعه «مرد هزار چهره»از اقبال بیشتری نسبت به بقیه برخوردار بوده است. 

شخصیت اصلی، مسعود شصت چی که یک کارمند ساده در ثبت احوال شیراز است، بر حسب اتفاق به عرصه ای رانده می شود که جریان زندگی عادی وی را به کلی دگرگون می سازد. شصت چی برای فرار از موقعیت هایی که دچار شده است به موقعیتی جدید و عرصه ای نا آشنا وارد می شود و در هر شخصیتی که قرار می گیرد با زبان

نقد اگر به درستی بیان شود شاید مؤثرترین وسیله برای تغییر و اصلاح نا هماهنگی های جامعه باشد....

 
طنز به انتقاد های درآن عرصه می پردازد.

 شاید، نقد اگر به درستی بیان شود، مؤثرترین وسیله برای تغییر و اصلاح نا هماهنگی های جامعه باشد. اگر در این مجموعه به فعالیت گروهی از پزشکان نقدی وارد شده یا دیوانسالاری اداری با اغراق به تصویر کشیده شده و یا حتی حلقه های هنری و فعالیت هایشان با دیدی انتقادی به نمایش گذاشته شده ، نباید به دلیلی بر واکنش علیه آن تبدیل شود، زیرا که نه تمام این شغل ها و فعالیت هایشان، بلکه تنها مسائل خاص هر یک را با زبان طنز بیان کرده است. 

محتوای مجموعه با نگاهی انتقادی و با گفتاری نغز به بررسی ناهمانگی های اجتماع می پردازد. طنز بیانی غیر مستقیم به ناهماهنگی هایست که در جامعه و بین رفتار و کنش مردم جامعه رواج دارد ؛ اما این ناهماهنگی نه در کل روابط بلکه روابط و اعمالی که تعجب آور و نا متعارف باشد و به بیان مسئله ای اجتماعی بپردازد ، طنز اجتماعی خوانده می شود و مسئله اجتماعی را که در فضای رسمی شاید نتوان

در این مجموعه نوروزی به سبک مدیریت و عدم هماهنگی بین تخصص و کارآمدی فرد و سابقه و شهرت وی ، اشاره مستقیم شده است....

 
به گونه ای که خوشایند عموم هم باشد مورد نقد صریح قرار داد ، مورد کنکاش و نقد قرار می دهد. 

می توان گفت که در این مجموعه،جامعه به عنوان یک «داده اجتماعی» مورد توجه قرار گرفته و محتوای داستان و مناسبات اجتماعی آن، بنا بر سه فرضیه «میلتون آلبرشت» به عنوان بازتاب جامعه تلقی شده است، یعنی مناسبات اجتماعی و وضعیت جامعه در محتوای ادبی بازتاب پیدا می كند.این بار انتقادها به دیوانسالاری ادارارت ، کسب منافع مادی بیشتر برخی بیمارستانها ، ناهماهنگی های کادر نیروی انتظامی، فعالیت های هنری و ... بر خلاف مجموعه های دیگر مهران مدیری که از مکان ها و شهر های فرضی استفاده می شد،کاملا آشکار و مشخص است. 

«لوئیس گلدمن» بر این باور است که اثر ادبی تنها بازتابی از آگاهی جمعی واقعی و موجود نیست. بلکه عبارت است از یک بیان عمیقا همبسته ای از تمایلات تصعید یافته که ویژه آگاهی گروهی خاص است. چنین آگاهی یک واقعیت پویاست که به سمت یک نقطه معین تعادلی جهت گیری شده است.

 به زعم گلدمن می توان بیان کرد که انتقاد های فیلم نه فرد اجتماعی

هگل بزرگی شاهکار ادبی را به نبوغ خالقان آنها نسبت می دهد....

 
را به سوی کمال انسانی می رساند و نه وی را در قعر ناهماهنگی اجتماعی باقی می گذارد، بلکه با برجسته کردن برخی ناهنجاری های جامعه سعی در نشان دادن چهره نامطلوب آن در افکار عمومی و سوق به سوی بهبود روابط و بالاتر بردن کیفیت ارتباطات اجتماعی است و «هرچقدر آدم کمتر، جرم هم کمتر» از سوی سرهنگ غفاری (مسعود شصت چی) دقیقا تاکید بر این مسئله است که کیفیت روابط با کاهش کمیت روابط نسبت عکس ندارد.
 
به طور کلی می توان گفت که در این مجموعه نوروزی به سبک مدیریت و عدم هماهنگی بین تخصص و کارآمدی فرد و سابقه و شهرت وی،اشاره مستقیم شده است به طوری که در یکی از قسمت های فیلم ، «مسعود شصت چی» در دادگاه می گوید که «من قصد داشتم همه چیز رو خوب کنم ولی راهش رو بلد نبودم».
 
«آلبرشت»

محتوای مجموعه با نگاهی انتقادی و با گفتاری نغز به بررسی ناهمانگی های اجتماع می پردازد....

 
معتقد است که در بررسی ای كه ادبیات مناسبات اجتماعی را بازتاب می‌كند،مناسبات اجتماعی و وضعیت جامعه در محتوای ادبی بازتاب پیدا می كند. مطابق این فرضیه، ادبیات بیان مناسبات اجتماعی است و  از دید او ادبیات منعكس كننده «روح زمانه» است.

 در بررسی یک اثر باید به تولید کننده،واسطه و دریافت کننده اثر هم توجه شود. از دلایل موفقیت مجموعه می توان به پذیرش مردم از طریق تلویزیون ( واسطه ) اشاره کرد. هر یک از متفکرین دلایلی را برای راز شهرت یک اثر هنری بر شمرده اند؛ «هگل» بزرگی شاهکار ادبی را به نبوغ خالقان آنها نسبت می دهد،یعنی در دیدگاه هگل صرفا نبوغ «مدیری» و «قاسم خانی» ، دلیل شهرت مجموعه شده است، در حالی که «باغ مظفر» یا «جایزه بزرگ»این چنین نبوده اند. 

باید توجه کرد که محتوا و سبکی که آنها برای طنز برگزیده اند از ویژگی های ممتاز اثر به شمار می آید، اما تنها دلیل نیست.یا سخن «سارتر» که توافق بین سبک و محتوا را به عنوان دلیل ارائه می کند، در صورتی که می توان گفت که در بین بسیاری از طنزهایی که در نوروز و یا قبل از آن پخش شده است ( در تلویزیون )،این مجموعه نوروزی سبک خاص خود را در بیان و توصیف مسائل دارد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:22 توسط زاده رحمانی |



عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم /اخوان ثالث (ویژه نوروز) 

 

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم


مهدي اخوان ثالث ، اسفند 1343

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:23 توسط زاده رحمانی |



 

 

هفت سين، نشانه هايي از آرزوهاي نيك

در سفره هفت سين همه اجزا جنبه نمادين دارند. سيب، سمنو، سير، سنجد، سكه و سماق هستند كه با نيت هفت‌سين خوشبختي سعادت، سيادت، سلامت، سپيدروزي، سرافرازي، سخاوت و سربلندي روي سفره‌اي حصيري يا پارچه‌اي و يا بر روي سيني بزرگي چيده مي‌شود.



تهران ـ خبرگزاري ميراث فرهنگي ـ گروه فرهنگ و هنر: صداي قدم هاي زمين به گوش مي‌رسد. زمين به منطقه اعتدال فروردين رسيده و فروهر هاي پاک درگذشتگان آماده مي شوند تا به ديدار بازماندگانشان بيايند. زن خانه در استقبال ارواح درگذشته خوان بهاري مي چيند. سفره ترمه با نشانه هاي به تعداد هفت فروزه درخشان آسماني، هفت دور فلک و هفت روز هفته.
به گزارش ميراث خبر يکي از آيين هاي دير پاي ايراني که هر ساله همزمان با لحظات آخر سال در خانه بيشتر ايرانيان برگزار مي شود و مهمترين نشانه رسيدن سال نو است، چيدن سفره هفت سين است. چيدن هفت سين اول فروردين و هنگام سال تحويل  در آغاز دوره«جدا گزيني » ، نماد و مظهر دوره اي از مناسك گذار مي تواند باشد. هفت سين تمام اعضاي خانواده را از دور و نزديك به خانه فرا مي خواند و بر سر خوان مي نشاند و به عقيده ايرانيان زردشتي ، امشاسپندان ( هفت فرشته مقرب اهورا مزدا ) نيز كه در فروردگان از جهان مينوي به زمين فرود مي آيند ، بر سر خوان نوروزي و در كنار ديگران حضور خواهند يافت و از اين رو، خوان نوروزي نقش و كاركردي بس مهم در گرد آوردن افراد خانواده و روان درگذشتگان آنها به دور هم و زدودن گرد دوري و نفاق و كدورت ميان اعضاي خانواده و ايجاد صلح و دوستي و همبستگي ميان آنها دارد.
ظاهرا رسم گستردن سفره در نوروز و چيدن هفت نوع خوراكي بر روي آن بازمانده رسمي كهن است و شماره هفت نيز تمثيلي است از هفت ايزد دين مزديسنا. زرتشتيان ايران خوان نوروزي را با سه سيني ، هر يك حاوي هفت گونه شيريني ، و ميوه تازه و خشك به نشانه هفت فرشته امشاسپند مي آرايند و باور دارند كه اين فرشتگان در فروردگان از جهان مينوي به جهان خاكي فرود مي آيندآرايه هاي خوان نوروزي و هفت گونه خوراكي ويژه آن هر يك در فرهنگ ايران زمين رمز و نشانه و بيان كننده بينش ها و برداشت هاي مردم جهان و كاينات است. مثلا ، آينه مظهر پاكي و يك رنگي و باز تاباننده هستي ازلي و بخت و سر نوشت ؛ شمع نشانه فروزش و روشنايي و زداينده تاريكي و سياهي ؛ تخم مرغ نماد آفرينش و زايندگي ، ماهي و شمشادمظهرناهيدفرشته آب و زندگي، سبزه نشانه رويش و حيات، انار مظهر باروري و فراواني، نان نماد بركت و فزوني و اسپند و سير رماننده ي ارواح زيانكار. درباره سابقه و قدمت هفت سين اطلاعات زيادي در دسترس نيست. اما به نظر مي رسد که اين سفره با توجه به اين که نوروز جشن بازگشت ارواح درگذشته بوده است، دگرگون شده سفره اي باشد که در ايام فرودگان براي روان در گذشتگان در اطاق مرده يا بالاي بام خانه مي گستراندند. اما آن چه مسلم است اين سفره براساس نوشته هاي مورخاني مانند ابوريحان بيروني اين سفره از دوره ساساني تاکنون بر همين منوال بوده است. اين اقلام و مراسم هيچ گاه در طول تاريخ ثابت نبوده اند. بستگي به شرايط، قوميت ها، باورها و اعتقادات دارد حتي برگزاري اين مراسم در هر خانواده متفاوت است. نمي توان گفت مراسم سال نو و هفت سين از اصلي آمده و دگرگون شده اند. بلکه در طول تاريخ شكل گرفته اند و مردم هم به دلايل مختلف آنها را سال ها شايد تنها چيزي كه شايد در اين مراسم ثابت مانده است، عدد «هفت» آن باشند كه با هفتم بودن جشن نوروز در اعياد هفتگانه واجب توجيه مي شود. به نظر زنده ياد دكتر «مهرداد بهار» ، شايد اين عدد «هفت» با هفت سياره نيز ارتباط داشته باشد كه تصور مي شد سرنوشت بشر در دست آنها است و اين امر در تقدس عدد هفت موثر بود. شايد تصور مي شد كه اگر كسي هر هفت تا را در اختيار داشته باشد و نظر لطف هر هفت سياره را به خود جلب كند، خوشبخت خواهد بود.
اما چرا هفت سين؟
هفت در فرهنگ ايراني عدد مقدسي است. هفت امشاسپند، هفت طبقه زمين و آسمان، هفت فرشته مقرب خداوند، هفت دور فلک، هفته و ... نشان از اهميت اين عدد دارد. برخي از فرهنگ شناسان معتقدند که اين سفره پيش از ورود اسلام به ايران هشت شين بوده است. اما با توجه به تقدس عدد هفت در ميان ايرانيان چنين احتمالي درست به نظر نمي آيد. بايد پذيرفت که اين خوان نوروزي درگذشته نيز ترکيبي از عدد هفت بوده است. در ايران باستان، جشن هايي به مناسبت هاي گوناگون ملي و مذهبي برگزار مي شد. اما از آن ميان، هفت جشن جزو جشن هاي واجب به شمار مي آمد كه شش جشن، جشن هاي گاهانبار يا سالگرد آفرينش هاي شش گانه بود. اين جشن ها به ترتيب عبارت اند از: «ميد يوزرم گاه»،‌ جشن ميانه بهار كه از 11 تا 15 ارديبهشت به مناسبت سالگرد آفرينش آسمان برگزار مي شد. «ميذ يوشم گاه» جشن نيمه تابستان از 11 تا 15 تير به مناسبت سالگرد آفرينش آب «پيتي شهيم گاه»، به معني «دانه آور»، سالگرد آفرينش زمين و فصل گردآوري غله است كه از 26تا 30شهريور برگزار مي شد. «ايا سرم گاه»، از 26 تا 30 مهر است و سالگرد آفرينش گياه و «برگشت» معني مي دهد، چون چوپان با گله بر مي گردد و آغاز زمستان است. «ميد ياريم گاه» به معني «ميان سال» كه سالگرد آفرينش چارپاي مفيد است و جشن ميان زمستان، زماني است كه براي دام انبار زمستاني مي شود. «همسپد ميدم گاه» به معني «با هم بودن و با هم گرد آمدن‌» كه سالگرد آفرينش انسان است و پنج روز آخر سال برگزار مي شود. هفتمين جشن از اعياد هفتگانه واجب «نوروز» است. رسم هاي بسياري هم در حاشيه اين جشن رواج داشت كه با عدد هفت پيوند خورده بود. به عنوان مثال، در ميز سيمين مقابل شاه وقت، هفت گونه غله و شاخه هاي هفت نوع درخت را مي نهادند، روي همان ميز هفت بشقاب كاشي سفيد و هفت درهم سفيد از سكه هاي ضرب شده در عرض سال. رسم ديگري كه هنوز در برخي روستاهاي زردشتي نشين رعايت مي شود، كشت هفت نوع بذر در ظرف هاي كوچك است تا اينكه براي نوروز سبزي و طراوت فراهم باشد. هرچند که در سفره هفت سين بايد هفت جزء که با آواي «سين» آغاز مي‌شوند چيده شود، ولي براي زينت و چيدمان دلپذيرتر سفره،تقريباً همه خانواده‌هاي ايراني اجزاء ديگري هم در سفره مي چينند و در آرايش و رنگ آميزي سفره شان نهايت خوش سليقگي را اعمال مي‌کنند.آينه و کتابي مقدس در کنار آن هم از اجزائي است که تقريباً در هر سفره هفت سيني چيده مي‌شود. برخي بر اين باورند که سکه که نماد «دارايي» وآب که نماد «پاکي و روشنايي» است بهتر است در کنار هم قرار گيرند و سکه را درون ظرفي از آب سر سفره مي‌گذارند. در سفره هفت سين همه اجزا جنبة نمادين دارند. سبزه اولين و شاخص‌ترين سيني است كه هر سفره‌اي به آن مزين مي‌شود. اغلب زنان ترجيح مي‌دهند سبزه را خودشان از دانه‌هاي گندم، عدس يا جو سبز كنند. به اين دليل چند روز مانده به عيد دانه‌هاي مرطوب را در سيني پهن مي‌كنند. اين‌كه سبز كردن دانه‌هاي خوردني به زنان محول مي‌شود، توجيه نمادين دارد. به‌ويژه آن‌كه آغازگر كشاورزي زنان بوده‌اند. زيرا مردان شكار مي‌رفتند و گله را براي چرا به دشت‌ها مي‌بردند، و زنان به باغباني و كشاورزي مي‌پرداختند. از سوي ديگر در فرهنگ‌هاي باستاني الهه‌هاي زايش و رويش همواره از بين زنان انتخاب شده است. با اين ذهنيت تاريخي دربارة زنان، سبز كردن سبزه توجيه اسطوره‌اي و نمادين پيدا مي‌كند. سين‌هاي بعدي سيب، سمنو، سير، سنجد، سكه و سماق هستند كه با نيت هفت‌سين خوشبختي سعادت، سيادت، سلامت، سپيدروزي، سرافرازي، سخاوت و سربلندي روي سفره‌اي حصيري يا پارچه‌اي و يا بر روي سيني بزرگي چيده مي‌شود. پيروان مذاهب مختلف كتاب مقدس خود را نيز سر سفرة هفت‌سين مي‌گذارند، مسلمانان، كليميان و زرتشتي‌ها به ترتيب قرآن، تورات و اوستا در سفرة هفت‌سين دارند.
اما هفت سين اصلي عبارتند از«سبزه» نودميده است، «سنبل» خوش بر و خوشبو، «سيب» ميوه بهشتي و نمادي از زايش، «سمنو» غذاي  تهيه شده از جوانه گندم كه يادآور بخشي از آيين هاي باستاني ايران است، «سنجد» كه بوي برگ و شكوفه درخت آن محرك عشق و دلباختگي است، «سير» دارويي براي تندرستي، «سپند» به معني «مقدس» كه دوركننده بيماري ها و دافع چشم بد است.
امروزه، برخي اقلام سفره هفت «سين» فراموش گشته و يا «سين» هاي آن در برخي خانواده جا به جا گشته است. مثلا گذاشتن «سركه» نماد ترشي و «سماق» نماد بيكاري و سماق مكيدن روي سفره هفت «سين» مناسبت ندارد.
علاوه بر «سين ها» بر اين سفره آينه نيز مي گذاريم كه نور و روشنايي مي تاباند، شمع مي افروزيم كه روشنايي و تابش آتش را به ياد مي آورد و شايد بازمانده جشن سوري و جشن هاي آتش باشد؛ تخم مرغ كه تمثيلي از نطفه و باروري است. كاسه آب زلال به نشانه همه آب هاي خوب جهان و ماهي زنده در آب، به نشانه تازگي و شادابي؛ عسل و نقل و شيريني و ديگر چيزهايي كه بنا به رسم خاص هر شهر و روستا و خانواده اي بر اين سفر مي افزودند. گذاشتن چند شاخه بيدمشك روح افزا نيز بر زيبايي سفره مي افزايد.
وجود قرآن يا ديگر كتاب هاي دين بر سر سفره هفت «سين» براي راندن ديوان و شيطان از محيط خانه است. گذاشتن نمونه اي از غلات (معمولا نان و برنج) و حبوبات و همچنين در برخي خانواده ها گذاشتن شير و فرآورده هاي شيري به نشانه تضمين بركت خانه متداول است. روي هم رفته، هفت سين نوروزي در جاهاي متفاوت به شكل هاي متفاوت برگزار مي شده است كه برخي نمونه هاي آن در نوروزنامه آمده است.
دكتر بهرام فره وشي در كتاب «جهان فروري» درباره  عناصر موجود در سفره هفت سين معتقد است:« معمولا به نام هر يك از امشاسپندان، يك قاب منقش بزرگ «سيني» نهاده مي شد و در قاب هاي ديگر چيزهاي ديگر مي نهادند و آنها را در پيرامون خوان مي گذاشتند و چيزهايي كه بر خوان نهاده مي شد چنين بود: سبزه نو دميده سبزه ها را گاه به شمار هفت و گاه به شمار دوازده كه شمار مقدس برج هاست پيش از نوروز در قاب هاي گران بها سبز مي كردند. خانواده ها معمولا سه قاب از سبزه ها به نماد انديشه نيك، گفتار نيك و كردار نيك بر خوان مي نهادند و معمولا در كنار آنها گندم و جو و ارزن كه مايه بزرگ خوراك مردم بود سبز مي كردند تا موجب بركت و فراواني اين دانه در سال نو شود. رنگ سبز آنها رنگ ملي و مذهبي ايرانيان بود و خوان نوروزي را زينت مي بخشيد. اينان نماد امرداد امشاسپند بودند كه بايستي در خوان نوروزي جاي داشته باشند. مردم بر آن بودند كه فروران نياكان موجب باليدن و سرزدن سبزه ها و دانه ها به هنگام بهار مي شوند، از اين رو تمثيلي از اين باروري بر خوان نوروزي مي نهادند. آتشدان آتشدان كه از آتش خاندان مايه مي گرفت در همه آيين هاي مذهبي به كار مي رفت و با همه وسايل سنتي و ديني آن در ميان خوان نهاده مي شد و دانه هاي مقدس اسپند و چوب هاي خشك خوشبو در كنار آن جاي داشت. امروز نيز ظرفي از آتش و دانه هاي اسپند بر خوان نوروزي جاي دادند. ماهروي و برسم از چيزهاي مهمي كه در خوان نوروزي جاي داشت، ماهروي بود كه همان برسمدان است و به مناسبت آن كه تيغه نگهدارنده برسم ها به شكل هلال ماه است، از اين روي آن را ماهروي مي ناميدند. شاخه هايي كوتاه از انار يا بيد يا انجير يا زيتون را به درازاي سه بند مي بريدند و آنها را به تعداد، سه، هفت، دوازده يا بيست و يك بر سر خوان در ماهروي جاي مي دادند. برسم معمولا در سر خوان غذا هم نهاده مي شد و نماد بركت گياهي بود و دسته اي از آنها را پيش از خوردن غذا به دست مي گرفتند و آفرين خواني مي كردند.»
براساس منابع تاريخي در دوره ساسانيان براي اين كه سفره هفت سين شاهان شكوه بيشتري داشته باشد شاخه هاي برسم و ماهروي  را از زر مي ساختند و بر سفره مي نهادند و آنها را زرين تره مي ناميدند.
در گذشته كوزه آبي كه توسط دختران نو رسيده از زير آسياب ها پر مي شد با زينتي از گردن بندها بر سر خوان نهاده مي شد. امروز جاي اين كوزه را تنگ هاي كوچكي گرفته است كه بر آنها عدس يا گندم و جو سبز مي كنند و آنها را با روبان مي آرايند. شمعدان در دو سوي آتشدان شمعدان هاي گران بها يا چراغ مي نهادند و آنها را مي افروختند که نشاني از فروغ بي پايان بود كه جايگاه فروران است. نور و روشنايي در مراسم مذهبي ايرانيان از اصل هاي مهم بود. زيرا دنياي روشنايي قلمرو اورامزداست و هر جا كه نور و آتش باشد اهريمن را بدان جا راه نيست.

________________

 
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:1 توسط زاده رحمانی |

جاوا