به قلم محمد زاده رحماني
اينجانب در شماره 211 نشريه بابك زمين مطلبي را تحت عنوان " در اوضاع و احوال بلديه" منتشر نمودم كه در چارچوب عرف روزنامه نگاري به انتقاد از عملكرد شهرداري شهربابك مي پرداخت. متعاقبا جناب آقاي اميني شهردار محترم نيز جوابيه اي را در شماره 212 درج نمودند كه از بابت تعهد سازماني ايشان و احساس مسئوليت در برابر افكار عمومي و رسانه اي متشكرم. بنا ندارم در اينجا جوابيه روي جوابيه بدهم ولي در جوابيه شهرداري كه البته سبك نوشتاري آن بيشتر به مطالب آقاي عزيزالله اسلامي ( كه ارادت خاصي به ايشان دارم) مي خورد و به نظر مي رسيد توسط يك گروه تدوين شده بود به نكاتي اشاره شده كه ارائه پاسخ به اين موارد را اجتناب ناپذير مي نمود.
1- شهرداري ها بنا به وظيفه ذاتي خود يك بنگاه خدمتگذار هستند نه يك باشگاه سياسي و اين دقيقا همان عبارتي است كه در جريان ديدار اعضاي شوراي اسلامي دوره دوم شهر تهران مورد تاكيد و تاييد مقام معظم رهبري قرار گرفت. اگر ما به اين نكته توجه كنيم و بخصوص در شهر هاي كوچك آن را سرلوحه امور خود قرار دهيم ديگر نيازي نيست براي تعيين شهردار وارد زد و بند شده و شهرداري را وارد مسائل حاشيه اي و سياسي نماييم. تمام انرژي نيروي انساني و امكانات شهرداري را صرف خدمات رساني به شهر و شهروندان نموده و به هر انتقاد دلسوزانه و يا حتي غير دلسوزانه اي كه طرح مي شود پاسخ مي دهيم و اسم تخريب روي آن نمي گذاريم.
2- در قسمتي از اين جوابيه به جلسات متعدد اعضاي محترم شوراي اسلامي اشاره شده است. بنده در مطلب قبلي خود هيچ اشاره اي به فعاليت يا عدم فعاليت اعضاي شوراي اسلامي نكردم و حتي معتقدم اگر ميدان براي فعاليت شوراهاي اسلامي باز باشد مي توانند نقش مهمي در نظم بخشيدن به مشاركت مردم در امور مختلف، كاهش شكاف بين دولت و ملت، افزايش بهره وري و كارآيي خدمات، شناخت به هنگام و سريع نيازها و مشكلات محلي و رفع يا انتقال آنها به مسئولين و همچنين كاهش تصدي گري دولت ايفا كنند. بر همين اساس است كه رياست محترم جمهوري جناب آقاي دكتر احمدي نژاد در دومين اجلاس شوراي عالي استان ها تاكيد كردند كه " اگر يك مسئولي در يك جا خيال مي كند كه شورا جاي او را تنگ كرده يا شورا مزاحم اوست يا راه را ببندد يا كج خلقي كند بداند كه در مسير حركت اين دولت قرار ندارد."
3- در فرازي از جوابيه مذكور به عدم آگاهي اينجانب از تشكيل جلسات متعدد كارگروه هاي مختلف از جمله كارگروه بهداشت اشاره شده است. اصلا نيازي نيست من يا هر شهروند ديگر از تعداد جلسات آگاه باشيم ملاك اجراي مصوبات جلسات است و گرنه جلسات زيادي با عرض خيرمقدم به حضار شروع و با ذكر صلوات پايان مي يابد بدون اينكه نتيجه چنداني در بر داشته باشد.
4- در اواسط اين جوابيه اشاره شده كه " متاسفانه ما عادت بدمان اين است كه هميشه ضعف ها را مي بينيم و عادت بدترمان اين است كه از كنار گود داد و فرياد لنگش كن لنگش كن را سر مي دهيم ..." اولا اگر همين هفته نامه بابك زمين را ورق بزنيد ملاحظه مي كنيد كه عناوين قدرداني و تشكر به مراتب بيشتر از مطالب انتقادي است. پس عيب بد ما اين است كه كوچكترين مطلب انتقادي را تحمل نمي كنيم. بايد تمرين كنيم كه توان شنيدن و استفاده از تمامي نقطه نظرات را داشته باشيم و فوري در برابر آنها موضع ساسي نگيريم. ثانيا بنده بيرون گود نيستم و سال هاست كه در حوزه هاي مختلف شهر و روستا كار مي كنم و به خوبي بر اين نكته واقفم كه با همين امكانات موجود بهتر از اين مي شود كار كرد.
5- در جايي اشاره شده است كه " شما تا كنون چه گام هايي براي رفع مشكلات زادگاه خود برداشته ايد" البته اين سؤالي است كه متوجه اكثر شهربابكي هاي مقيم ساير شهرستان ها و استان ها مي باشد. در جواب بايد گفت اولا افراد يا اداراتي كه با بنده در تماس بوده اند مي دانند چه گام هايي برداشته يا برنداشته ام. ثانيا سؤال اساسي اينجانب از مسئولين شهرستان اين است كه كي شما از شهربابكي هاي مقيم ساير مناطق يك راهكار يا اقدام عملي را در جهت توسعه شهرستان خواستيد و آنها كوتاهي كردند؟ آيا تا كنون مثلا همايشي را تحت عنوان شهربابكي تبارها برگزار كرديد و استقبال نشد؟ مطمئن باشيد اگر كسي بخواهد، حتي شهربابكي هاي مقيم آمريكا، كانادا، مانيل و ... هم استقبال مي كنند تا چه برسد به شهربابكي هاي داخل كشور؛ چون به قول مولوي
باغ ها را گرچه ديوار و در است از هواشان ره بر يكديگر است
شاخه ها را از جدايي گر غم است ريشه هاشان دست در دست يكديگر است
نكته آزار دهنده اين است كه در گذشته و حال نه تنها نخواسته ايم از نيروهاي شهربابكي استفاده كنيم بلكه بعضا در صدد تخريب آنها هم برآمده ايم. معلمين دلسوز شهربابكي تاكنون فرهيخته گان توانمندي پرورش داده اند ولي در گذشته و حال سهم شهربابكي ها از مديريت استان و كشور چقدر بوده؟ تقريبا ناچيز! و اين بدين خاطر است كه چنان مديران شهربابكي در داخل شهرستان مظلومانه تخريب مي شوند كه مجالي براي عرضه خود در خارج از شهرستان نمي يابند. البته بعضي از مسئولان غير بومي هم در اين جريان بي تقصير نيستند چون مي خواهند نيروهاي بومي را به جان هم بياندازند و چند صباحي در اين شهرستان مظلوم به تعبير خود خدمت كنند. اگر همواره متحد بوديم و جز توسعه شهرستان خود به عنوان يك خطه از كشورمان ايران و ارتقاء جايگاه شهربابك و شهربابكي به چيز ديگري نمي انديشيديم امروز نبايد شاهد محروميت اين شهرستان با استعداد و فرصت طلبي شهرستان همسايه خود باشيم و به قول افسر فاضلي خانه بي صاحب چو شد٬ بــرخي تقــــلب مي كنند
آشيـــان خـالــي مــــا را تصــــــاحب مي كننـد
6- در قسمت پاياني اين جوابيه به عدم برنامه ريزي و توجه مسئولان استان به شهربابك در سال هاي گذشته اشاره شده است. شايد در مقطعي از زمان به شهربابك كم توجهي شده ولي نمي توان همه تقصير را به گردن مسئولين استان نهاد و اين مسئولان شهرستان هستند كه بايد با درايت، تعامل و برنامه ريزي از حقوق شهرستان دفاع كنند و به قول يزدي ها " سركه اسوندن اصول مخواد". البته اين هم عادت بعضي هاست كه وقتي در جايگاهي قرار مي گيرند تمام كارهاي گذشته را زير سوال مي برند. هر دولتي كه سر كار مي آيد طرفداران آن دولت بعضا بدون در نظر گرفتن مصالح نظام اقدام به زير سوال بردن عملكرد دولت گذشته مي كنند غافل از اينكه مقام معظم رهبري بارها تاكيد فرموده اند بايد از دولت وقت حمايت و اقدامات مثبت گذشته را نيز ناديده نگرفت. اگر ما پيرو ولايت فقيه هستيم بايد با تاسي به اين فراز از دعاي شعبانيه در جهت سياست ها و فرامين ايشان حركت كنيم.
المتقدم لهم مارق والمتاخر عنهم ذاهق ولازم لهم لاحق
جالب است انسان بعضي وقت ها با افرادي مواجه مي شود كه در دولت گذشته در جايي مسئوليت داشته اند و با صداي رسا دم از اصلاحات و لزوم پيشبرد آن دم مي زدند و امروز چون در اين دولت مسئوليت دارند دم از اصولگرايي و لزوم بازگشت به شعارهاي انقلابي مي زنند. آيا بهتر نبود اين گونه افراد را كه درجهت وزش باد حركت مي كنند رئيس اداره هواشناسي گذاشت تا به موقع جريان هوا را پيش بيني و بر اساس منافع خود تصميم بگيرند!؟
به اميد داشتن شهري آباد و توسعه يافته در سايه همدلي و همبستگي








فردوسی كیست،
هزار و صد سال پیشتر، فردوسی در یكی از روزهای سال 329 ق. در توس خراسان زاده شده است؛ شاید در نخستین روز بهمن و یا شاید در چهاردهمین روز از ماه دی[1]؛ و پس از هشتاد سال زندگی پر ثمر، و آفرینش اثری گرانسنگ مانند شاهنامه، در یكی از روزهای سال 411 ه. ق. چشم بر این جهان فروبسته است.
25 اردیبهشتی كه گذشت روز بزرگداشت فردوسی بود. این یادداشت كه شاید چیز تازهای به دانش ما از زندگی فردوسی نیفزاید، به بهانهی این روز و یادكرد حماسهسرای نامی میهنمان نوشته شده است.
فردوسی عیسی دم
بسیار محتمل است كه شاهنامهی منثوری به كوشش ابو منصور محمد بن عبدالرزاق (یا به نام او) و از روایات موبَدان سالخوردهی شهرهای دور و نزدیك ایران گرد آمده و پیش از سرودن شاهنامه در دسترس فردوسی بوده باشد و او برای گردآوردن آن داستانها در زحمت زیادی نیفتاده باشد. امّا این چیزی از ارجمندی كار سترگ او كم نمیكند.
یكی نامه بُد از گه باستان
فراوان بدو اندرون داستان
هنر فردوسی جای دیگری است. او در روایت امانتدارانهی داستانها، زیبایی و استواری شعرها و حتی در گزیدن واژههای متناسب فارسی كوششی بیش از اندازه به خرج داده است. در بیان قصههای پیشینیان كه لاجرم خالی از خلل نیست، چنان دقیق است كه حتی فرو انداختن نكتهای كوچك، اندوهگینش میكند.
گر از داستان یك سخن كم بدی
روان مرا جای ماتم بُدی[2]
او خود معترف است كه بخشی از این داستانها با عقل و خرد جور در نمیآید؛ امّا آنها را فرونمیگذارد و میگوید باید معنیاش را به نور تفسیر و تأویل آشكار كرد.
تو این را دروغ و فسانه مدان
به یكسان روش در زمانه مدان
از آن هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز و معنی برد
گذشته از پافشاریاش بر نقل تمام و كمال سخن، میكوشد تا راه را بر رخنهی كوچكترین ضعفی در سخن فرابندد. او نیك آگاه است كه در چنین آفرینشهایی وجود ضعف ادبی ناگزیر است و برای جلوگیری از این دست آسیبها، آفریننده باید رنجی فراوان ببرد. از این روست كه در گلایهی خود نسبت به سخنناشناسی محمود غزنوی یا اطرافیان مؤثر او میگوید:
بود بیت شش بار بیور هزار
سخنهای شایستهی آبدار
نبیند كسی نامهی پارسی
نوشته به ابیات، صد بار سی
اگر باز جویند ازو بیت بد
همانا نباشد كم از پنجصد[3]
این ادعا كه در هر كتاب پارسی كه دارای سه هزار بیت شعر باشد، دست كم 500 بیت ضعیف در آن به چشم خواهد آمد، از سخنشناسی چون فردوسی پذیرفتنی است. همین حالا هم اگر از ده، یازده قلهی بلند شعر فارسی چشم بپوشید، آشكارا این ضعف را در كتابهای شاعران خواهید دید. هنرورزی خیرهكنندهی فردوسی در شاهنامه موجب شده است از 60 هزار بیتی كه او آفریده، بهندرت بیتی بد دربیاید. اساساً یكی از راههای بازشناسی ابیات الحاقی به شاهنامه، در طول قرنها، همین ابیات بد است كه چون لكّهای سیاه بر پارچهای سپید، فوری چهرهی خود را مینمایانند.
گفتهاند حافظ در سرودن شعرهایش چنان وسواس داشت كه گاه چندین بار بیتی را باز میسرود تا بیآنكه معنا را تغییر دهد، واژههایش تراشخوردهتر و زیباتر شوند. مطمئن باشید فردوسی نیز چنین حساسیتی را در كار خود داشته است. حضور واژههای روان و اصیل پارسی در ساختمان تك تك بیتها، آن هم در زمانی كه زبان عربی در میان مردم رواج همگانی داشت، بیگمان بدون كوششی خستگیناپذیر ممكن و میسر نبوده است.
خود او در این باره گفته است:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
[... سپس بعد از آنكه برخی قهرمانانش را برمیشمارد، میگوید:]
چون عیسی من این مردگان را تمام
سراسر همه زنده کردم به نام
میتوانیم بفهمیم كه او برای سرودن هر بیت چه تلاشی كرده است كه امروزه نه تنها با گذشت بیش از هزار سال سخن او را به آسانی درك میكنیم كه از شنیدن و خواندنش لذت میبریم. ظریفی گفته است: «این کتاب باستانی را ایرانیان درس نخوانده هم میفهمند، در حالیکه كتابهای دویست سال پس از آن را، حتی درس خواندههای دانشکدههای ادبیات هم به آسانی درك نمیكنند.»
فقط شاعر یا حكیمی بزرگ؟
ابوالقاسم فردوسی را حكیم خواندهاند و حق همین است كه او را نباید تنها شاعری بزرگ بشماریم؛ انوری و عنصری نیز شاعرند؛ او را مانند مولانا و سعدی و حافظ و سنایی و عطار باید در زمرهی فرزانگانی بنشانیم كه بر تارك تاریخ اندیشه و ادب و هنر این سرزمین میدرخشند و نور میپاشند.
او تمام عمر و سرمایهاش را بر سر آفریدن این نامهی نامدار نهاد. با پشتكاری شبانروزی بیت به بیت، آن را پیش برد و با وسواسی تمام ناشدنی تاریخ حماسی میهنش را تدوین كرد. شاهنامهی فردوسی گذشته از این كه روایتی از حماسهها و افتخارات فراموش شدهی ما و سرزمین ماست، به تعبیر ملكالشعرا بهار، یك كتاب اخلاق، یك دفتر حكمت و [خود به تنهایی] یك كتابخانهی شعر و ادب است[4] و این خود كم چیزی نیست.
محمدعلی فروغی در اهمیت كار حكیم توس میگوید: «شاهنامهی فردوسی هم از حیث کمیت هم از جهت کیفیت، بزرگترین اثر ادبیات و نظم فارسی است؛ بلکه میتوان گفت یکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من همیشه در راه احتیاط قدم نمیزدم، میگفتم که شاهنامه معظمترین یادگار ادبی نوع بشر است.» سپس ادامه میدهد:«اگر فردوسی شاهنامه را نظم نکرده بود، این روایات به حالت تاریخ بلعمی (ترجمه و تلخیص تاریخ محمد بن جریرطبری) و نظایر آن در میآمد که از صد هزار نفر، یک نفر آنها را نخوانده، بلکه ندیده است؛ و اگر سخن دلنشین فردوسی نبود، ابقای تاریخ ایران همانا منحصر به کتب امثال مسعودی و حمزه بن حسن و ابوریحان میبود که همه به زبان عربی نوشته شده و بیشتر ایرانیان از فهم آن ناتواناند.
شاهنامهی فردوسی از بدو امر، نزد فارسی زبانان چنان دلچسب واقع شد که عموماً فریفتهی آن شدند. هرکس خواندن میتوانست، شاهنامه را میخواند و کسی که خواندن نمیدانست، در مجالس شاهنامه خوانی برای شنیدن و لذت بردن از آن حاضر میشد.»
شاید مورخ بزرگ، ابن اثیر تحت تأثیر چنین اقبالهایی است كه در كتاب خود الكامل دربارهی آن به اغراق و غلوی شگفتانگیز تن میدهد و قرآن عجمش میخواند.
تنگدستی پایان عمر
كاری كه او بر دوش داشت، سخت بود و سی سال از عمر او را و نه، درستتر این است كه بگوییم همهی عمر و زندگی او را به خود اختصاص داد. با این وصف از سختی آن گلهمند نبود. ولی از ناهمراهی همشهریان و هممیهنانش در مسئولیت سنگینی كه پذیرفته بود، گلهی بسیاری داشت.
در آغاز راه، همه او را تشویق میكنند و با آفرین و تحسین بسیار از شعرهای آبدار او نسخه برمیدارند و با لذت در خلوتهایشان میخوانند؛ اما كسی از آن میان وضعیت بغرنج او را درك نمیكند؛ مگر اندكی از یاران همدل و آن هم در همان آغاز راه و سالهای نسبتاً جوانی شاعر.
شاعر در مسیر آفرینش این كار سترگ، كشت و زرع را كنار مینهد و باغ و زمینهایش را كه در سرزمین خشك خراسان، به مراقبت دایم نیازمندند، عملاً رها میگذارد و در نتیجه برای گذران زندگی كم زرق و برق و خانوادهی نسبتاً كوچكش به دشواری بسیار میافتد. از آن بدتر، خراجهای كمرشكنی را هم برای تأمین خرج جنگجوییها و عیاشی امیران ریز و درشتی كه هر كدام چند صباحی بر خراسان فرمان میراندند، و هر كدام هم كه میآمدند قبل از هر چیزی خراج میطلبیدند، باید میپرداخت.
تنگدستی زمان پیری، شاعر را به ستوه آورده بود و این در حالی بود كه اقران[5] او چنان در ناز و نعمت غرق بودند كه به تعبیر خاقانی در ازای ده بیت مدح، صد برده و صد بدرهی زر صله میگرفتند و كارشان به جایی رسیده بود كه پایههای دیگدانشان هم از نقره بود.
به ده بیت، صد بدره و برده یافت
ز یک فتحِ هندوستان عنصری
شنیدم که از نقره زد دیگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری [6]
فردوسی كه هفتاد سال سخت را از سر گذرانده بود، به امید آنكه رونقی به زندگی فقیرانهی خود بخشد و از آن مهمتر كتاب گرانسنگ خود را به شاهی بسپارد كه بشود در كنف حمایت او آن را نشر داد، به سفارش برخی از دوستان و آشنایان شاهنامه را نزد محمود غزنوی فرستاد.
این كار او ادای دین به دوست عزیز گمشدهای نیز بود كه در تحریض فردوسی به سرودن شاهنامه نقشی اساسی داشت و او را به پشتیبانی خود دلگرم ساخته و عملاً تا وقتی كه بود، پای عهدش استوار مانده بود. او از حكیم قول گرفته بود كه اگر بلایی بر سرش آمد و زنده نماند، حكیم كتاب را به پادشاهی بسپارد تا مبادا در گذر زمان از بین برود.
مرا گفت كاین نامهی شهریار
گرت گفته آید، به شاهان سپار
از این روست كه كار فردوسی جای سرزنش ندارد. در هر حال محمود غزنوی، به دو علت به شاهنامه بیتوجهی كرد: یكی آنكه هر چه گشت نشانی از بزرگی خود و سربازانش را در آن نیافت. در این كتاب، از لشكركشیها و كشورگشاییها، از سركوبی دشمنان، از خط و خال غلامانش و غلامبارگیاش و شرابنوشیاش و از خدماتش به اسلام(!) هیچ نبود. هر چه بود ذكر پیشینیان بود و دلاوریهایشان. فردوسی فقط برای آنكه شاهنامه را به نام محمود كرده باشد، چند بیتی را دربارهی او ساخته و به شاهنامه افزوده بود.
جملهای را كه مؤلف تاریخ سیستان دربارهی علت برخورد بد سلطان محمود با فردوسی آورده است، بسیار معروف است. او از قول محمود نوشته است كه : «این همه مدح رستم چرا باید گفت؟ در میان لشكریان من از رستم شجاعتر فراواناند.» بسیار خندهدار است و كمی دور از واقع به نظر میرسد، اما اگر همین جمله را هم عیناً نگفته باشد، چیزی شبیه به آن را بر زبان آورده یا در دل داشته است.
اما دلیل دوم بد دینی فردوسی است. فردوسی شیعه است و البته تمایلات میهنپرستانه هم دارد. در نتیجه نمیتواند كشورش را در دست كسانی چون محمود بپسندد.
ما دقیق نمیدانیم كه به محمود چه گفته شده است. ممكن است مرام و مسلك فردوسی به او گوشزد شده باشد و او كه حكومتش وابسته به خلیفهی بغداد بود و میدانست كه خلیفه حتی سایهی معتزلیان سنیمذهب را با تیر میزند، چه برسد به رافضیان؛ اندیشیده باشد كه مبادا با این صله به موقعیت خود ضربه بزند.
شاید هم حس حسادت شاعران درباری و سعایتشان گل كرده باشد و كار سترگش را ناچیز جلوه داده باشند. چون دور از ذهن نیست كه فردی مانند محمود كه از ظرائف زبان فارسی چیز زیادی نمیدانست، برای داوری در مورد شاهنامه از شاعران دربارش یاری خواسته باشد.
گفتهاند محمود اندك زمانی بعدتر، به اشتباه تاریخی خود پی برده و از اینكه پردهی حرمت شاعری بزرگ را دریده، پشیمان شده و به فكر رفع و رفوی آن افتاده، تحفهی چشمگیری را برای شاعر فرستاده و این تحفه زمانی به توس رسیده است كه مردم، پیكر شاعر را در باغ خانهاش به خاك میسپردهاند.
این سخن ظاهراً برای تطهیر محمود ساخته و شایع شده است. شاید درستتر آن باشد كه شاعر نه تنها از صله و انعام محمود غزنوی برخوردار نشده، كه مورد غضب او نیز قرار گرفته است. اگر چنین نبود، نویسندگان میبایست برای خوشآمد سلطان هم كه بود، واقعهی وفات شاعر و روز رسیدن صلهی سلطان را به دقت ثبت و در نوشتههایشان نقل میكردند. امّا چون هیچ نویسندهای تا سالها جرأت نكرده چیزی دربارهی روز و حتی سالِ مرگ این مرد بزرگ بر زبان آورد، میرساند كه كینهی سلطان حتی در سالهای پایانی زندگی شاعر فروكش نكرده بود.
خوشبختانه امروز این كتاب ارجمند در دسترس ماست و ما میتوانیم از دریای حكمت آن دُرهای فراوانی فراچنگ آوریم.
[1] . دكتر شاپور شهبازی بر پايهی شعری از خود فردوسی گمان میزند كه زادروز فردوسی بايد برابر14 دی سال 329 ه.ق. باشد. بنا بر محاسبهی او، هرمزد ِ بهمن، يعنی نخستين روز بهمن، تنها در سال 371 يزدگردی به روز جمعه میافتاده است و چون فردوسی خود گفته است اين زمان مصادف با شصت و سه سالگی اوست، می توان انگاشت كه او در روز جمعه سوم دی 308 يزدگردی برابر با 14 دی 329 ق. ( يا 318 خورشيدی) زاده شده باشد؛ ولی رضا مرادی غياث آبادی در نقدی كه براو نوشته ( مبنای او را برای آنكه مقصود فردوسی سال يزدگردی باشد، نمیپذيرد. به نظر او فردوسی در مورد روز و ماه تولدش بر اساس تقويم خورشيدی و در مورد سال بر اساس تقويم قمری محاسبه كرده است كه در زمان او امری رايج بوده است. از اين رو نتيجه میگيرد كه روز نخست بهمن، بايد روز تولد او بهشمار آيد. تكيهی اين هر دو، بر اين بيتها در آغاز داستان شاپور دوم است:
چو آدیـنه هُـرمَـزدِ بـهمـن بُوَد
بر این كاخِ فرّخ نِشیمن بُوَد
چو شستوسه سالم شد و گوش كـر
ز گیتـی چـرا جـویـم آییـن و فَر؟
برای يافتن رد اين دو مقاله، به کتاب زادروز فردوسی (تهران، 1384) نوشتهی رضا مرادی غياث آبادی، مراجعه فرماييد. و نيز اين جا ببينيد: http://www.ghiasabadi.com/zadruz2.html
[2] . در پايان رزم كاووس كشانی.
[3] . در آغاز خسرو و شيرين.
[4] . فردوسینامه، محمد تقی بهار، به كوشش محمد گلبن، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،1379 ، ص11.
[5] . با مسامحه اين لفظ را به كار بايد برد كه كمتر شاعري را ميتوان در آن عصر قرين او دانست.
[6] . خاقانی شیروانی، دیوان، بخش قطعات (قطعهی 122)، ص ٩٢٦.



|
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز. انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند. تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش. اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است. اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند. چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند. فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟ اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند. در محلهای که خارجیها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. «کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست. واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق. [عشق] میتواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه «جواد فاضل»، یا متینترَش؛ «نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛»لامارتین « یا احمق تـَرَش؛»دشتی«، یا کثیف تـَرَش؛»بلیتیس«! و نیز میتواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را»دوست داشتن" نام کردهام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند) چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند. همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره. وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست! زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ... تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم، تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمیگویم بیشتر؟ بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.
در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شدهام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان میگرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند میکند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعلهها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید میتوانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمیدانستم که به چنین سرنوشتی میکشد و نمیدانم چه باید میکردم. در این کار احساس پلیدی نمیکنم. اما ده سال تمام گداختهام و هر روز هم بدتر میشود و سختتر. و اگر جرمی بودهاست آتش مکافاتش را دیدهام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم. و خدا را سپاس میگزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین«شغل» را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوختهام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلالترین لقمهاست. و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین. و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که «شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند». و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست. و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که: دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود / در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
|
||
منبع: کانون ادبیات ایران
سهراب سپهري در چهارم ديماه سال 1307 شمسي متولد شد و در خانواده اي هنرمند و مسلمان نشو ونما يافت ، او پس از اتمام تحصيلات عاليه ، در رشته ي هنرهاي زيبا تا آخرين لحظات زندگي پر بار خود به آفرينش هنري در رشته هاي نقاشي و شعر ادامه داد و به شهادت آثار جاودانه اش از مشاهير ادب و هنر معاصر به شمار مي آيد ، مجموعه شعر " هشت كتاب " سهراب و علاقه و اشتياق ادب دوستان به اين اثر پر ارزش مصداق بارز اين مدعاست . او در اول ارديبهشت سال 1359 بدرود حيات گفت و بنا به وصيتي كه كرده بود ، در جوار امامزاده سلطان علي محمد باقر ع واقع در مشهد اردهال كاشان در صحن شرقي امزاده ، معروف به سردار به خاك سپرده شد . براي آشنايي بيشتر و آنچه را درباره روحيات و هنر والاي او دريافته ام نظر خوانندگان اين مجموعه را به مطلبي كه به عنوان " ياد و خاطره سهراب " در كتاب صبح شماره دوم پاييز سال 1367 از انتشارات دفتر نشر آثار هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به قلم نگارنده انتشار يافته است و به دنبال مي آيد ، جلب مي كنم .
ياد و خاطره سهراب سپهري
سهراب سپهري در سال 24 ـ 25 دوره دانشسراي مقدماتي تهران را به پايان برد و طبق قوانين آن روز و تعهدي كه براي مدت پنج سال آموزگاري سپرده بود ، بنا به ميل و اشتياقي كه به شهر خود كاشان داشت در شهريور ماه 25 به سمت آموزگاري به كاشان آمد ،من در آن روزگار در فرهنگ كاشان آن ايام و آموزش و پرورش امروز با سمت معاونت كار مي كردم .
در اولين برخورد ، سيماي نجيب و چهره متفكر او در من اثري گذاشت كه هنوز بعد از ساليان دراز در ذهنم باقي است . به همين دليل و بنا به موافقت او در امور اداري با من يار و مددكار شد و گرچه چند مرتبه به علل كمبود دبير از ايشان خواستند كه در يكي از دبيرستانهاي كاشان تدريس كند، ولي اين تكليف تا تاريخ 16 شهريور 1328 كه سهراب در كاشان بود ، عملي نگرديد .
آن روزها كه براي سركشي به دبستانهاي تابع اداره ، به روستاهاي اطراف كاشان سفر مي كردم ، در اكثر اين سفرها سهـراب با من بود ، و شبـهـا و روزهـا با او رد مسـايل شـعر و ادب ، بحث و تبادل نـظر مي كرديم ، او همواره كوله باري از وسايل نفاشي و چند كتاب شعر خطي و چاپي و نيز متون نثر فارسي كه بيشتر حنبه عرفاني داشت ، با خود مي آورد و در روستاها مورد مطالعه قرار مي داديم و ساعاتي را كه من به كار رسيدگي مدارس مي پرداختم ، نقاشي مي كرد و يا با روستا نشينان مي نشست و به صحبت مي پرداخت ، از زندگي و وضع معيشت و از رنجها و دردهاي آنان جويا مي شد و گاهي چنان تحت تأثير قرار مي گرفت كه بي اختيار مي گريست . شبها در كلبه روستانشينان كاشان كه با صفـاي روستـايي خـود از ما پذيـرايـي مي كردند ، به خواندن آثار گويندگان شيرين زبان فارسي مي پرداختيـم و گـهگاه بنـا به خواست آنـان ، غزليـات حافـظ و داستانـهاي حماسي شاهـنـامـه را مي خوانديم ، او با شـادي ايـن مردمـان سـاده دل شـاد، و با انـدوه آنـان دلتـنگ مي گشت ،وقتي مي خواستيم به شهر بياييم ناراحت مي شد و مايل بود هميشه در كنار آنان باشد ، از كتابهايي كه سهراب همراه داشت ، نسخه اي خطي از "بيـدل دهلوي" بود، كه سهراب اكثراً در مـطالـعه آن غرق مي شد و نيز ديوان صائب و كليم كاشاني ، بعضي از ابيات غزلهاي بيدل و صائب كه درك آن براي من و او مشكل بود با مراجعه به استاد فقيد "حسين علي منشي كاشاني" كه از افاضل روزگار و از شاعران به نام كاشان و سرپرست انجمن ادبي بود ، توضيح و تشريح مي گرديد و همين علاقه او بود كه به نظر من گرايش او را بدين شيوه نشان مي دهد و آثار او نيز بدون اينكه استقلال شعري خود را از دست بدهد ، رگه هايي از اين سبك به چشم مي خورد و ناگفته نگذاريم كه شاعر و نويسنده گرانقدر معاصر " سيد حسن حسيني " در يادداشتهايي كه درباره آثار و سبك سهراب فراهم آورده اند و من دو سال پيش اين يادداشت ها را ديده ام ، بدين نكته اشاره كرده است .سهراب سپهري قبل از اينكه به كار شاعري بپردازد ، به هنر نقاشي مي پرداخت و با عنايت به اينكه از خانداني هنرمند و هنر شناس برخاسته بود خيلي زود در اين رشته نام آور شد، با اينكه وضع مالي خانواده اش چندان رضايت بخش نبود اكثر تابلو هاي خود را به دوستداران اين هنر هديه مي داد و اگر كسي صحبت قيمت و يا پيشنهاد پرداخت وجهي را به او مي كرد ناراحت مي شد و مي گفت فروشي نيست.
پدر سهراب در اداره پست و تلگراف خدمت مي كرد و در ايام نوجواني سهراب به علت فلج شدن هر دو پا خانه نشين شد و مادرگرامي او با داشتن پنج فرزند و استخدام در شركت پست و تلگراف كاشان بار زندگي و تربيت فرزندان خانواده را بر دوش مي كشيد . در تركيب بندي كه در جواب شعري كه من براي او ساخته ام و در مجموعه شعر " آذرخش " صفحه 288 با نمونه اي از خط زيباي او آمده است ، به زندگي خود و پدر اشاراتي دارد كه حاكي از ناراحتي و رنجي است كه بر جان و دل هموار مي كرده است .
روزگار كوتاهي كه سهراب در كاشان اقامت داشت در سه روزنامه محلي به نامهاي " عصر اميد" " ستاره فرهنگ " و " پيكان " شعرهايي طنز گونه به نام مستعار " ميرزا " انتشار مي دادم، اين آثار بيشتر جنبه انتقاد از چند نفر سرمايه دار بود كه مردم محروم كاشان و روستا را در صنعت قـالي بـافـي استـثـمار مي كردند ، قـبل از اينكه شـعرها را بـراي چـاپ به روزنـامه بـدهم ، با سهـراب مشورت و تبادل نظر مي كردم و سهراب گهگاه بيتي مي ساخت و من در شعر خود از آن استفاده مي كردم و همين موضوع مرا باطبع آماده و ذهن وقّاد او آشنا ساخت و با اصرار و ابرامي كه در اين زمينه در آغاز شاعري سهراب كردم رفته رفته شعرهايي در شيوه كلاسيك ساخت و پرداخت و به اصطلاح در اين ايام بود كه كار شاعري سهراب آغاز شد .
دوستاني كه در آن ايام همگام با من وسهراب بودند ، يكي " حبيب الله صناعتي( دكتر صناعتي) " و ديگر "ماشاءالله طبيب زاده (مهندس طبيب زاده) " بود كه اولي تا حدودي كار شاعري را در جوار كار طبابت دنبال كرد و آثار بسيار جالب و ارزنده از او در دست است و دومي به دنبال رشته تخصصي خود، شاعري را ادامه نداد ،با اين دوستان و سهراب و چند نفر ديگر در يكي دو انجمن ادبي شركت مي كرديم و ايام فراغت اكثراً با يكديگر به خواندن شعر شاعران بزرگ مي پرداختيم و بحث و گفتگو مي كرديم . تاگفته نگذارم كه سهراب ، جُنگي از شعرهاي مرا با آثار شاعران نامبرده و جمعي ديگر با خط خود نوشته است كه جزء گرانبهاترين يادبودهاي او در نزد نگارنده محفوظ است .
شهر كاشان شهري است كه در كنار كوير واقع است ، تابستان آن بسيار گرم و طاقت گير است ، در تابستان سال 1326 براي فرار از گرما در يك شب جمعه " پنجشنبه 11/4/ 26 " به اتفاق سهراب به قمصر كاشان كه در سي كيلومتري كاشان واقع و آب و هواي آن بسيار معتدل است و مركز توليد گل سرخ"محمدي " و تهيه گلاب و عطر معروف مي باشد،سفر كرديم و به ياد دارم كه شبي را تا صبح با سهراب به گفتگو پرداختم . سهراب در آن شب دريچه دل خويش را گشود و از رنجهاي زندگي و از انديشه ها و آرزوهاي خود سخن ها گفت كه امروز با خواندن آثار او، بهتر انديشه هاي او را با رنجي كه از زندگي مي برده است ، درك مي كنم .
پس از مراجعت به كاشان تحت تأثير سخنان او بود كه شعري خطاب به او سرودم و همراه يادداشتي بدو دادم ، چندي بعد سهراب نامه اي زيبا و تركيب بندي كه شايد بتوان گفت اولين شعر جدي او بود به من سپرد كه خوشتختانه از گزند ايام محفوظ مانده است و همان طور كه اشاره رفت به درج آن در مجموعه شعر " آذرخش " پرداختم و در اين جا براي دوري جستن از طول كلام ،به آوردن قسمتي از شعر خود خطاب به سهراب بسنده مي كنم .
آنــچــه مـرا اي " سپـهـر " در نظـر آيد نيز تو را پيش ديده جلوه گر آيـد
خستـه شـدم خسته ديگر از دل و ديـده بس كه مرا خون دل زديده برآيد
در دل شـبـهـاي تـار نـالـه كـنـم ســر اهرمن بـخت ِتيره چون ز در آيـد
روز من از روزگار عمـر سيـه تـر اسـت لـشــكـر انـدوه از در دگـر آيــد
گفـتـم ازيـن پـس ننـالـم از غـم ايــام « بر سـر آنـم اگر زدسـت بر آيد»
هر چه كنم درد و نـاله بر خـود هـمـوار درد فـراوان و نـالـه بيـشـتـر آيـد
هر چـه كـشــم آه از نـهـاد بـر افـلاك در دل اين چرخ نـاله بي اثر آيـد
« بـگذرد اين روزگـار تلخ تـر از زهــر بار دگـر روزگار چون شـكر آيد »
ورنه از اين درد و رنـج، اهرمـن مـرگ از در من اي " سپهـر " بي خبر آيد
پرده اي از تيـره روزگـار من است اين پيش تو اي دوست يادگار من است اين
جمعه 12/ 4/ 1326
در اوايل تيرماه 1326 ضمن مشورت با من و علاقه اي كه به كار نقاشي داشت براي گذراندن كنكور به تهران سفر كرد و پس از قبولي در هنركده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران درخواست انتقال به تهران كرد كه وزارت فرهنگ با اين درخواست طبق معمول آن زمان و تعهدي كه براي انجام خدمت پنج ساله خارج از تهران داشت موافقتي به عمل نياورد و سهراب به ناچار ترك خدمت كرد و بعداً بر اساس حكمي كه صادر شد از خدمت معاف گرديد و تا يكي دو سال وزارتخانه براي استرداد هزينه تحصيل او در دانشسرا و عدم انجام تعهد پنجساله حدود سي هزار ريال كه در آن روزگار پول كمي هم نبود از وي مطالبه مي كرد كه اين خود با توجه به وضع مالي او دردسري بود كه نمي دانم چگونه و به چه نحو فيـصله يافت ، عزيمت سهـراب بـه تهـران براي دوستان او از جمله من بسيـار ناگوار بود . ولي نامه هاي او مرتب به دست من مي رسيد و ارتباط من با او تا سال 1333 ، « آذرماه » كه به تهران انتقال پيدا كردم برقرار بود .
در طول مدتي كه من در كاشان بودم، حدود هفتاد نامه از سهراب دريافت داشتم كه در همين حدود نيز جواب نوشتـه ام ، درنـامـه هاي گرانـبـار سهـراب بـه غيراز مسايل خصوصي و زندگي خود از دريچه هايي كه از شعر نو به روي او گشوده شده بود سخن بسيار رفته است ، در نامه هاي ارسالي آثاري از نيما ، و ساير شاعران نو پرداز براي استفاده من همراه مي كرد و نظرات ارزنده خود را برايم مي نوشت و شعرهاي تازه خود را مي فرستاد ، دريغ و افسوس كه اين نامه ها را دوستي كه فعلاً در ايران نيست براي مطالعه از من گرفت و ديگر پس نداد . تا امروز به عنوان يادبودي از آن عزيز در مجموعه اي به بازار هنر و ادب عرضه دارم و اميدوارم اگر آن دوست سفر كرده اين دست نوشته را بخواند با استرداد اين ميراث گرانبها، حق دوستي را ادا كند ،ان شاء الله .
سهراب بعد از سرودن تركيب بندي كه در بالا بدان اشارت كردم ،مجموعه داستاني را در قالب مثنوي به عنوان " در كتاب چمن يا آرامگاه عشق "كه تحت تأثير " زهره و منوچهر " ايرج ميرزا ساخته و پرداخته بود ، بدست چاپ سپرد ، من كمي قبل از انتشار اين مجموعه، مثنوي داستاني شباهنگ را منتشر كرده بودم ، بر مجموعه او مقدمه كوتاهي به قلم من آمده است كه آينده درخشان سهراب را در زمينه شعر پيش بيني كرده ام ، كساني كه اين مثنوي سهراب را خوانده اند ، يا بعداً مطالعه كنند در خواهند يافت كه سهراب چند سال بعد ضمن مطالعه در ادب گذشته ايران، راه يافتن به حريم شعر امروز و مطالعه در آثار نيما و پيروان راستين نيما ، بدون اينكه تحت تأثير كسي قرار گرفته باشد و يا مقلد كسي باشد چه جهش اعجاب انگيزي داشته است و با شيوه اي كه خاص خود اوست چگونه توانسته است در اين راه رايت انديشه هاي والاي خود را بر فراز قـله شعـر ماندنـي روزگار به اهتزاز در آورد .
وقـتـي اولـين كتـاب خـود « مـرگ رنـگ » را در تـهـران انـتشار داد و برايم فرستاد نوشت ، قالب دو بيتي هاي پيوسته و قالب هايي از اين دست مرا قانع نمي كند ، و در تلاش و كوشش هستم تا طرحي ديگر براي بيان احساس و انديشه هاي خود پيدا كنم ، شايد به همين دليل است كه از چاپ تعدادي از دوبيتي هاي پيوسته خود كه همراه نامه هاي خود براي من فرستاده بود در آثارش خودداري كرده است .
مي بينيم سهراب در آثار بعدي شيوه مستقل خود را پيدا كرد و بحث دراين مورد را بايد محققان و منتقدان صاحب نظر وارد به مسائل شعر امروز و خالي از هر غرض شخصي دنبال كنندكه كاري است شايسته .
در تهران كمتر از كاشان او را مي ديدم و به علت گرفتاري هاي زندگي كه گريبانگير من و يا او بود ، نمي خواستم آرامش او را بر هم بزنم ،سهراب گهگاهي به محل كار من در وزارت آموزش و پرورش مي آمد و از خاطرات گذشته در كاشان صحبت مي داشتيم . يكي دو مرتبه كه از سفر فرنگ برگشته بود ، از فساد اخلاق كه جامعه غرب را فرا گرفته بود ، صد سينه سخن داشت و از سقوط اخلاقي فريب خوردگان اين وادي داستانها داشت .
سهراب انزوا را بر ظاهر شدن در مجالس و محافل شعر خواني ترجيح مي داد . او مي گفت اگر هنرمند را اصالتي باشد خود به خود جاي خود را باز مي كند و نيازي به تبليغات آن چناني نيست و خود نيز چنين بود و چنين كرد .
مرگ نابهنگام سهراب براي من كه جان و دلم در هواي او پر مي زد ، ضربه اي سنگين بود و براي ادب و هنر اين مرزو بوم سنگين تر ، چرا كه بودن او اميدي بود براي باروري هر چه بيشتر ادب و شعر امروز .
براي تكميل اين مقال ، و تعيين تاريخ دقيق اقامت سهراب در كاشان ناچار بودم سفري به كاشان داشته باشم ، در اين سفر كه به اتفاق شاعران گرانقدر " حميد سبزواري" " محمد رضا عبدالملكيان " " حسين لاهوتي ( صفا ) " در تاريخ 14 و 15 ارديبهشت 1366 انجام گرفت ، بعد از مطالعه پرونده او در اداره آموزش و پرورش براي ديدار خاك ارجمند وي به مشهد اردهال رفتيم و با يك دنيا افسوس ،پس از پرس و جوي بسيار، آرامگاه بي نام و نشان او را به وسيله يكي از علاقمندان د رصحن شرقي امامزاده سلطان بن علي محمد بن باقر " ع " معروف به صحن سردار يافتيم ، زيرا هيئت امناي امامزاده تاكنون اجازه نداده اند سنگي بر روي خوابگاه جاوداني او نصب كنند ، انتظار مي رود وزارت محترم ارشاد اسلامي ترتيبي بدهد كه بر خاك او بنايي در خور مقام سهراب به عنوان يادبود بنيان شود تا حق اين مرد بزرگ شعر و هنر معاصر ادا شده باشد.
خصوصيات اخلاقي و روحي او :
سهراب سپهري به خاطر اصالت خانوادگي و تربيتي ، ذاتاً انساني مؤدب و خجول و بردبار و گوشه گير بود و دوست داشت به دور از جنجال هاي اجتماعي زندگي كند ، دل و جاني داشت به پهناي آسمان آبي ، صاف و زلال ، همواره در خويشتـن خويش و حالـت عـارفــانه خـود غـرق بود ، به ماديات فكر نمي كرد و پول را تا اندازه اي كه حوائج زندگي ساده و بي پيـرايـه او را تأميـن كند قـابل تحمل مي دانست، شهرت طلب نبود و اعتقاد داشت كساني كه دنبال شهرت مي روند،خودخواه و بي مايه اند. او فرزند مسلمان خانواده اي بود كه آبا و اجدادش به نيكنامي و مردم دوستي شهرت داشته و دارند ، زشتي را زشت مي دانست و زيبايي را تحسين مي كرد ، به دوستان خود بدون اينكه بر زبان بياورد عشق مي ورزيد و دشمنان خود را به حال خود مي گذاشت ،اهل مصاحبه نبود و مانند بعضي از حضرات براي خود مصاحبه و سؤال و جواب طرح نمي كرد و هر روز با يك مصاحبه آن چناني در راهرو رنگين نامه هاي تهران براي چاپ نوشته هاي خود ولو نبود ،از تملق و چاپلوسي گريزان و براي نام آوري مقاله چاپ نمي كرد و به اين و آن ناسزا نمي گفت ، به منتقدان دروغين آثار خود دهن كجي نمي كرد و براي تعريف و تمجيدهاي بي سر و ته به كسي رشوه نمي داد ، از سياست بازي و سياست بازان، به دور از زد و بندهاي پشت پرده ، بيزار و بركنار بود.
با آنكه « ابـرهاي هـمه عالـم شـب و روز در دلـش گريه مي كردند» مي خنديد و در خنده اش گريه هاي پنهاني موج مي زد ، برآستان كسي سر فرود نمي آورد ، و بر جهان و هر چه در اوست آستين بر مي فشاند ،در فراز و نشيب هاي زندگي خود را نمي باخت و در گوشه انزواي خويش همچمنان به كار و آفرينش شعرهاي جاوداني و تابلوهاي ماندني سرگرم بود ، از آلودگيهايي كه هنرمندان دروغ پرداز جزئي از هنر مي دانستند ، پاك و منزه بود ، آئينه دلش زمزم زايندگي و سرچشمه ي اشراق آفرينش هاي هنري بود و بس ، زندگي را با همه رنجهايي كه از دوران كودكي تا پايان عمر برايش به ارمغان آورده بود، دوست مي داشت و مرگ را حياتي تازه مي دانست، او اعتقاد داشت اثر آدمي است كه جاودان مي ماند و همه چيزرا فنا پذير مي دانست به غير از هنر اصيل و نام نيك و خداوند عالميان .
از هنرمندان به نام ، به نيكي ياد مي كرد و از تلاش بي هنراني كه هنر را وسيله تقرب به دستگاه اهريمن قرار داده بودند خوشحال نبود ، با هنر فروشاني كه دم به دم خود را به دم سياست بازان شرق گره زده بودند و سر در سفره غرب داشتند سرو كاري نداشت ،او با نوباوگان سخن والاي فارسي دربارگاه انديشه اي عارفانه زانو به زانو مي نشست و عشق مي ورزيد ،شعر خوب از هر كس كه بود ، براي او به منزله غذاي روح بود . خواه دشمن ، خواه د وست .
در زندگي سادگي را مي پسنديد، در برخورد ،در حركت ، در خانه ، در كارگاه ، در لباس پوشيدن،در غذا خوردن ،در صحبت كردن ، در معاشرت كردن ، در تمامي دوراني كه با من در كاشان بود از او دروغ نشنيدم . در صداقت او ترديد وجود نداشت و حالات و رفتار او براي همه دوستانش سرمشق زندگي و آزادي و آزاد انديشي بود .
سهراب در آثار بزرگان ادب گذشته همانند فردوسي ، سعدي ، حافظ ،سنائي ،عطار ،مولانا ، ناصر خسرو، انوري ، خاقاني ، نظامي و امثال اين بزرگان تأملي عميق داشت و خوب خوانده بود و خوب تجزيه و تحليل مي كرد و به خصوص در آثار شاعران معروف به سبك هندي « اصفهاني » نظير " صائب" ،"كليم "
"بيدل هندي "و جز اينها مطالعاتي همه جانبه كرده بود و مي توان گفت اين شيوه را با قالبهاي نو و شيوه خاص خود تازگي بخشيد بدون اينكه تحت تأثير كسي قرار داشته باشد ،زيرا ما امروز آنچه از
" هشت كتاب " او در پيش رو داريم ،زائيده انديشه خود اوست و لا غير و شيوه او خاص خود اوست و شعرش به همين دليل دلنشين است ، رگه هايي از عرفان و طرز خاص او در شاعري است كه همه را شيفته آثارش ساخته است .
سهراب با آنكه به آثار هنري " شعر " غربي آشنائي كافي داشت ،هيچ گاه نخواست ترجمه اي دست و پاشكسته از اثار غربيان را به نام شعر امروز به خورد مردم بدهد و آنچه سروده و گفته است از چشمه فيّاض طبع خود اوست و گر چه امروز بعضي از داعيه داران شعر معاصر با بي انصافي كامل بعد از سالها كه از مرگ او مي گذرد چوب بر مرده او مي زنند و ما مي دانيم كه اين حضرات به خاطر مقبوليتي كه سهراب در بين مردم دارد و هر روز بيشتر مي شود در رنجند ، گرچه در حيات او نيز چنين بود، اينان بايد به اين حقيقت پي ببرند كه همان گونه كه در حيات او از اين دسيسه بازي ها سودي نبردند، امروز نيز راه به جائي نخواهند برد و آفتاب را به گل اندودن كاري است بيهوده و بي حاصل ، زيرا سهراب سپهري جايگاه والاي خود را دارد و آثار او هر روز درخشندگي بيشتري پيدا كرده و تازگي خود را چه بخواهيم و چه بخواهيم حفظ خواهد كرد .
در اينجا براي اينكه خواننده ي عزيز بداند كه د رگذشته هاي دور نيز از اين دوز و كلك ها در بين حضرات شاعر وجود داشت، به نقل مطلبي مي پردازم كه از آتشكده آذر در مورد "امامي هروي" و "مجد همگر" ،معاصران سعدي كه سخت از شهرت و نبوغ اين خداوندگار سخن در هراس بوده اند. بدون اينكه بخواهم مقايسه اي بين سپهري و سعدي داشته باشم .
" امامي : از علماي آن ديار و از شعراي مشهور روزكار و مداخ اتابكان فارس و معاصر شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي است ، گرچه در فن شاعري استاد است اما آنچه مجد همگر در خصوص او و شيخ سعدي اعتقاد داشته به اعتقاد فقير ـ : منظور نويسنده تذكره آذر است ـ از براي او بسيار زياد است در اصفهان رد سنه 686 فوت شد .» در ذيل اين شرح حال ، استاد سادات ناصري مصحح تذكره آذر نوشته ديگري را از تذكره عرفات العلشقين آورده است كه به نقل آن مي پردازيم :
« از ميان كتب تذكره در عرفات العاشقين ،احوال امايم اندكي گسترده تر آمده بود از آنجا كه اين كتاب گرانقدر هنوز به چاپ نرسيده است به نقل مطالب آن پرداختيم ،هر چند خود در اين مختصر بيشتر از تذكره الشعرا ء دولتشاه استفاده كرده و مبالغه ها به كار بسته است .»
« امام تمام همام، فاضل كامل، مفتي فتاوي كمال، عارف معارف حال، جامع مجامع صوري و معنوي، امامي الهروي : گويند كه از علماء و فضلاي كامكار خراسان است و در كرمان نشو و نما يافته، و بعضي امامي كرماني را سواي او دانند و كرماني را صاحب علوم كيميا و سيميا خوانند. علي اي حال مستجمع و مستحضر جميع كمالات و مستودع و مستولي همه حالات بوده ، عقده رموز دقايق معارف بر سر انگشت بيان گشودي و كليد كنوز حقايق از تحت عرش لسان نمودي ، از جمله در صنعت اكسير يد بيضاي موسوي نموده و در سلوك تجرد در حيرت و سكوت بر رخ عيسي گشاده .
نقل است كه روزي خواجه صاحب ديوان و ملك معين پروانه كه در عهد " ابا قاآن " حاكم روم بود و مولانا نورالدين رصدي و ملك افتخارالدين كرماني به تفتيش حالات وي در خدمت مجد الدين همگر مجتمع شدند هر يك بديهه گفته به خدمت وي فرستادند اول پروانه گفت :
ز شمع فارس مجد المه و دين سؤالي مي كند پروانه روم
زشاگردان تو هستند حاضر رهي و افتخار و نور مظلوم
چو دولت حضرتت را هست لازم دعا گو ، صاحب ديوان ملزوم
نگر ز اشعار « سعدي » و « امامي » كدامين به پسندند اندين بوم
تو كن تعيين اين ، چون ملك انصاف بود در دست تو چون مهره موم
چون هر يك از حضرات بدين ترتيب بيتي گفته ، مجموع را به خدمت مجدالدين " همگر " فرستادند وي جواب ايشان في البداهه فرمود:
ما گرچه به نطق طوطي خوش نفسيم بر شكــّر گفته هاي " سـعـدي " مگسيـم
در شيـوه شـاعري بـه اجـمـاع امـم هرگز من و " سعدي " به " امامي " نرسيم
اگر چه در روزگار سعدي امكان داشته است ، اين اظهار نظر " مجد همگر " تا حدي اذهان مردم را مشوّب كند ولي امروز كه قرنها از دوران سعدي و امامي هروي و مجد همگر مي گذرد شهرت سعدي در بين مردم روز به روز افزون تر مي شود و حتي مردم كوچه و بازار ابياتي پند آموز از سعدي و غزليات شور انگيزش در خاطر دارند ولي اكثر مردم فارسي زبان ، حتي نام امامي و مجد همگر و نظاير اين شاعران را نمي دانند و آثار آنان گهگاه در لابلاي تذكره هاي خاك آلود شعر به چشم مي خورد و نام آنان با مرگشان مرده است . اين است حقيقت در هنر و اصالت در شعر كه آنچه باقي ماندني است، مي ماند و مردني مي ميرد و چنين است كه شعر سهراب نه تنها در حيات او درخشيد ، بلكه امروز كه او در بين ما نيست نيز همچنان مي درخشد و تا خورشيد بر پهنه نيلگون اين مرز و بوم بتابد ، نام و شعرش جاودان است و آنچه دشمنان او يعن يدشمنان هنر به هم مي بافند ،تأثيري در اين تابش ندارد و حبابي است كه در هر حال نقش بر ْبست چرا كه او چون عقابي تيز پرواز با ديدگان نافذ خود به شكار لحظه هاي زندگي مي پرداخت ،با تمام وجود درون، اشياء را مي كاويد وزيباترين واژه ها را براي آنچه از عالم هستي يافته بود انتخاب مي كرد ، در مورد شيوه و ارزش شعر سهراب با عنايت به اينكه بسيار سخن گفته اند ولي چنان كه شايد و بايد حق او ادا نشده است و بر دوستداران و هنرمندان و منتقدان وارسته و بي غرض است كه در اين زمينه گام هاي مؤثري بردارند . روانش شاد و نامش جاودانه باد .
از آثار اوست :
«آن برتر »
به كنار تپة شب رسيد
با طنين روشن پايش، آيينة فضا را شكست
دستم را درتاريكي اندوهي بالا بردم
و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم
شهاب نگاهش پژمرده بود
غبارِ كاروان ها را نشان دادم
و تابش بيراهه ها
وبيكران ريگستان سكوت را.
و او
پيكره اش خاموشي بود .
لالايي اندوهي بر ما وزيد،
تراوش سياه نگاهش با زمزمة سبز علف ها آميخت ؛
و ناگاه
از آتش لبهايش جرقة لبخندي پريد.
در ته چشمانش ، تپة شب فرو ريخت
و من
در شكوه تماشا ،فراموشي صدا بودم .
درقير شب
دير گاهي است در اين تنهايي
رنك خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند؛
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي :
در و ديوار به هم پيوسته است
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ، زبندي رسته است.
نقش آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است در اين گوشة "پژمرده هوا"
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هرچه تلاش
او به من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست در اين خاموشي :
دست ها ، پاها در قير شب است .
« در سفر آن سوها »
ايوان تهي اَست و باغ از ياد مسافر سرشار
در درة آفتاب ، سر بر گرفته اي :
كنار بالش نو ، بيد سايه فكن از پا در امده است،
دوري ، تو از آن سوي شقايق دوري
در خيرگي بوته ها ،كو ساية لبخندي كه گذر كند
از شكاف انديشه ،كو نسيمي كه درون آيد؟
سنگريزة رود ، بر گونة تو مي لغزد
شبنم جنگل دور ، سيماي تو را مي ربايد
تو را از تو ربوده اند و اين تنهايي ژرف است
مي گريي ، و دربيراهه زمزمه اي سرگردان مي شود .
خيال پدر
شب بود و ماه و اختر و شمـع و خيال
خواب از سرم به نغمة مرغي ، پريده بود
در گوشـة اتاق فـرو رفـته در سكـوت
رؤيـاي عمـر رفتـه مـرا پيش ديده بود
در عالم خيال ، بـه چـشـم آمـدم پـدر
كز رنج ، چون كمان ، قد سروش خميده بـود
موي سيـاه او شـده بود اندكـي سپـيـد
گفـتـي سپـيـده از افـق شـب دمـيـده بــود
از خود بـرون شدم به تماشـاي روي او
كـي لـذت وصـال بـدين حـد رسيـده بود ؟
دستي كشيد بر سرو رويم به لطف و مهـر
يـك سـال مي گـذشت ، پسر را نـديـده بود
ياد آمـدم كه در دل شـبـهـا هـزار بـار
دسـت نـوازشـم بـه سـر و رو كـشـيـده بـود
چون محو شد خيال پـدر از نـظـر مـرا
اشـكـي بـه روز گـونـة زردم چـكـيـده بـود .
خرداد 1328
هفته اول ارديبهشت بود كه به اتفاق يكي از دوستان دانشگاهي ساكن شيراز به منظور بازديد از آثار تاريخي شهرمان از مسير جاده هرات وارد شهربابك شديم. در بين راه، دوستمان با افتخار از شكوه و عظمت ايالت فارس قديم و استخر كه شهربابك هم در قلمرو آن بوده صحبت مي كرد. از موقعيت سوق الجيشي قلعه و كاروانسراي رباط در گذشته، نقش شهربابك و شهربابكي ها در گذشته و حال كشور، ذوق و استعداد علمي و هنري فرزندان اين سرزمين، قلاع متعدد و دژ افسانه اي ميمند مي گفت و ما نيز مانند هر شهربابكي ديگر ضمن اينكه توضيحات بيشتري به ايشان مي داديم به پيشينه خود و همشهريان افتخار مي كرديم. البته وي حدود 10 سال پيش هم سفري به شهربابك داشته و از نابساماني فضاي شهري در آن زمان گلايه داشت ولي بنده بين راه به ايشان گفتم كه وضعيت مبلمان شهري و كالبد شهربابك در چند سال گذشته متحول شده و در حال توسعه است.
به هرحال، حدود ساعت 10 صبح بود كه به ورودي شهر( دروازه قرآن) رسيديم. اينقدر چاله چوله در خيابان ورودي بود كه چاره اي جز عبور از آنها نبود. به ميدان امام علي(ع) رسيديم، سمت راست ميدان توقف كرديم كه با يكي از آشنايان حال و احوال كنيم. آنقدر زباله در حاشيه خيابان و داخل جوي بود كه شرمنده همسفر شيرازي خود شدم. به مسير خود ادامه داديم، به خيابان بهار كه رسيديم در تقاطع رودخانه ( در ضلع جنوبي آن) چند سگ ولگرد بودند كه با آرامش خاطر پرسه مي زدند. گفتيم شايد در شهرداري انجمن حمايت از حيوانات تشكيل شده و اين حيوانات تحت الحمايه هستند! به سمت خروجي سيرجان حركت كرديم، عدم نظافت حاشيه جداول در اين مسير تا سقاخانه كاملا مشهود و در مسيرها و خيابان هاي ديگر هم رها ماندن پروژه هاي نيمه تمام، فضاي شهر را نامطلوب ساخته بود. خلاصه، مشاهده اين وضعيت با آن تعاريفي كه بنده ازاقدامات عمراني و زيباسازي شهربابك كرده بودم متناقض بود.
مي خواستم به عنوان يك شهروند با آقاي شهردار تماس بگيرم ولي با تامل گفتم بهتر است مزاحم استراحت ايشان نشوم. تصميم گرفتم با يكي از اعضاي شوراي شهر تماس بگيرم ولي يادم آمد كه قبلا هم بابت موضوع ديگري تماس گرفته بودم و ايشان از جريانات شهر و شهرداري اينقدر درد دل كرد كه مجالي براي صحبت بنده نگذاشت. .بنابراين بهتر ديدم اين مطلب را نگاشته و با توضيحات ذيل آن را به هفته نامه وزين بابك زمين ارسال كنم تا به وظيفه شهروندي خود عمل كرده باشم.
شهرها محل دائمي اسکان و زندگي بشري اند و اصولا برنامه ريزي شهري و مجموعه خدماتي که شهرداري ها انجام مي دهند براي رفاه ساکنان شهرها (شهروندان) صورت مي گيرد.
اگر بتوان از بين تعاريف گسترده اي که براي شهر وجود دارد اين گفته "راتزل" را که "شهر محل اجتماع دائمي انسان ها و مسکن هاي آنهاست" به عنوان تعريفي ساده از شهر قلمداد نمود اين واقعيت آشکار مي شود که فلسفه وجود شهر، برنامه ريزي و مديريت شهري، فرآيندي است که هدف نهايي آن "خلق محيط زيست سالم و محل اسکان ايده آل براي يکايک شهروندان" است. به عبارت ديگر، هدف برنامه ريزي شهري، توسعه همه جانبه و ايجاد محيط زندگي سالم براي شهروندان است.
كارشناسان بانك جهاني و سازمان يونسكو طبق مطالعات انجام شده اعلام نموده اند كه نقش شهرداريها در تأمين امنيت روحي، رواني و شهري بيشتر از پليس و دادگستري ها است يعني اگر شهرداري ها نتوانند نقش اصلي خود را طبق موارد بالا ايفاء كنند زندگي در شهرها سخت ويك نوع آشفتگي به وجود مي آيد زيرا شهرداري ها
1- موتور محرك اقتصاد و پيشرفت يك كشور هستند .
2- در اجراي طرح آمايش سرزمين نقش اصلي را دارند.
3- در تعيين سقف توسعه پذيري شهرها و كشور نقش اساسي دارند.
4- نقش هدايت روند توسعه منطقه اي را از طريق تركيب با محورهاي توسعه و ايجاد شبكه منسجم شهري بر عهده دارند.
5- شهرداري ها پشتيباني خدمات دهي يك نظام به شهروندانش را به عهده دارند و يكي از شاخص هاي ارزيابي ميزان رضايتمندي شهروندان از يك نظام را مي توان در عملكرد شهرداري ها جستجو كرد.
از اين منظر، دو رویكرد در مدیریت شهر وجوددارد: رویكردی كه شهرداری را صرفا سازمانی خدماتی می داند و رویكردی كه از شهرداری به عنوان نهادی اجتماعی انتظاری بالاتر دارد و علاوه بر ارایه خدمات شهری توقع دارد شهرداری بین كالبد شهر، فعالیت های شهری و شهروندان ارتباطی منطقی و متناسب با نگاهی فرهنگی و اجتماعی داشته باشد.
از سوي ديگر آگاهي از نيازها و مسائل مردم و بررسي نگرش آنان در ميزان نقشي كه ميتوانند در رفع مشكلات شهري داشته باشند زمينه مساعدي براي برقراري ارتباط منطقي و صحيح بين نهاد خدمترسان به شهروندان و خود شهروندان فراهم ساخته و اعتماد ميان شهروندان و مديريت شهري برقرار ميشود.
به اعتقاد برتاند دلانويي"شهردار موفق در تاريخ پاريس" هيچكس دلسوزتر از خود شهروندان يك شهر در توسعه آن نيست بنابراين از طريق نظرسنجيها به راحتي ميتوان از نظرات آنها بهرهمند شد. ضمن اينكه مشاركت شهروندان در مديريت شهري ميتواند در تأمين منابع اقتصادي، كاهش هزينه خدمات، افزايش انسجام اجتماعي، كاهش آسيبها و تنشهاي ناشي از زندگي شهري و رضايت شهروندان مؤثر باشد.
بحث بعدي توجه به مبلمان شهري شامل تجهيزاتي مانند تيرهاي برق، نيمکت ها، باغچه ها، کفپوش، کيوسک هاي مطبوعاتي، تلفن، وسايل تفريحي پارک، سطل زباله و... است. زندگي شهري بر خلاف زندگي ساده روستايي در بسياري موارد از زيبايي هاي طبيعي تهي است. فضاهاي شهري به خودي خود داراي زيبايي بصري نيستند و اين در حالي است که انسان نياز مبرمي به وجود نظم و زيبايي در محيط زندگي خود دارد. شهر را مي توان موجود زنده و پويا تصور کرد که داراي روح و جسم است و مبلمان شهري مناسب مي تواند روح اين شهر را تزيين و آرامش بصري به شهروندان القا کند. کارشناسان شهري اعتقاد دارند اگر معيارهاي لازم در طراحي شهري رعايت نشده باشد شهروندان فقط فعاليت هاي ضروري خود را انجام مي دهند در حالي که در فضاي مطلوب شهري با مبلمان متناسب، شهروندان علاوه بر اينکه به فعاليت هاي ضروري مي پردازند به حضور در محيط کوچه و خيابان نيز تمايل زيادي نشان مي دهند و چه بسا که پياده روي را به عبوري سريع با اتومبيل ترجيح دهند. لذا مبلمان مناسب شهري نيز يکي از عوامل افزايش مشاركت مردم در امور شهر مي باشد.
اميد است توسعه، عمران و زيباسازي محيط شهري و جلب مشاركت سازمان ها و مردم بيش از اين مورد توجه شهرداري واقع و با عنايت به افزايش بودجه عمراني كشور و منابع متعدد بودجه شهرداري ها ، مسئولين محترم ذيربط استان نيز شهرداري شهربابك را در اين مهم راهنمايي و ياري دهند.
محمد زاده رحماني مدوار
zadehrahmani@yahoo.ca
|
||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||