تبليغاتX
دریچه
دریچه

 

 


يكي از طلبه های خوش ذوق شعري را در وصف بي برقي نوشته و در وبلاگ خود گذاشته كه در زير اين شعر را مي خوانيد:


خوشا سرما و وضع بي مثالش

خداوندا ! چرا کردي زوالش؟

اگر چه سوز سرما داد مي‌داد

نبودم فکر اين گرماي مرداد

زمستانت دو چندان لرز کرديم

کنون هم، فرودين را فرض کرديم


***
خدايا ! باز از آن سرمات بفرست

که تا پنجاه سالش گشت فهرست

ز لطف بي حدِ برخي وزيران

سفر کرديم تا اعماق دوران

سفر کرديم تا پنجاه و اندي

بدون هيچ آسيب و گزندي


***
خدايا! لطف تو از حد فزون است

ولي اين حَرّ و بَردَت بي شگون است

زمستان گازمان را ناز مي‌بود

به تابستان ز برق و آب کمبود

در اين گرماي طاقت گير مرداد

ز قطعيّ مُدام برق، فرياد


***
فيوز برقمان از جا پريده

فِر و يخچالمان آسيب ديده

گمانم باز تا پنجاه سالي

کسي گرماي تا اين حد نديده


***
به شبها فازمان نول است يا رب!

سبوي صبرمان فول است يا رب!

عزیزی گفت دعواهای هر سال

همیشه بر سر پول است یا رب!


***
به روزش برق و آبي نيست ما را

به شب تا صبح بي تابيست ما را

اگر قطعيّ برق و آب داريم

خدا را شکر شبها خواب داريم


***
وزير برقمان فرمود پاييز

نمایم رفع، اين قطعيّ ناچيز!!!

خدايا ! اي خداي برج مينو

نگه دار اين وزير نفت و نيرو

دو چندان کن تو توفيقاتشان را

فزوني بخش احساساتشان را


***
اگر چه آب و برقي نيست ما را

اگر چه حال جان سوزي است ما را

اگر گازي اگر برقي نداريم

تو را يا رب، کماکان دوست داريم



منبع: رسم زمانه


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:57 توسط زاده رحمانی |

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن، پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت.

وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:55 توسط زاده رحمانی |

 

كار بدون نظم و بي حساب و كتاب را به آش شله قلمكار تشبيه مي كنند.
 ناصرالدين شاه سالي يك روز در فصل بهار به شهرستانك از ييلاقات شمال غرب تهران و بعدها به قريه سرخه حصار، واقع در تهران مي رفت (نذر ناصرالدين شاه اين بود كه در موقع بروز بيماري وبا در قرية شهرستانك آشي پخته و با تناول آن شفا يافته است. به همين جهت آن آش را به گردن او حق بزرگ و ثابتي است و هر ساله بايد خاطرة خوش آن را تجديد كرد) به فرمان او دوازده ديگ آش بر بار مي گذاشتند كه از قطعات گوشت چهارده راس گوسفند و انواع خوردنيها تركيب مي شد. كليه اعيان و اشرفا و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در اين آشپزان افتخار حضور داشتند و جمعا به كار طبخ و آشپزي مي پرداختند. وزرا و امرا و روسا در چادرها و خيمه ها جمع مي شدند و سبزي آش را پاك مي كردند. نسوان و خواتين محترمه كه در مواقع عادي و در خانه خود دست به سياه و سفيد نمي زدند، در اين محل در پاي ديگ آشپزان براي روشن كردن آتش و طبخ آش از بر و دوش و سروكول هم بالا مي رفتند تا هر چه بيشتر مورد لطف و عنايت قرار گيرند. خلاصه هر كس به فراخور شان و مقام خويش كاري انجام مي داد تا آش مورد بحث حاضر شود چون اين آش تركيب نامناسبي از غالب ماكولات و خوردنيها بود. لذا هر كاري كه تركيب ناموزن داشته باشد آن را به آش شله قلمكار تشبيه مي كنند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:5 توسط زاده رحمانی |

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:38 توسط زاده رحمانی |

این روزها بحران خشکسالی کشور را فرا گرفته و اگرچه قطع مکرر برق از پیامدهای آن برای شهرنشینان است ولی واقعا روزهای سختی را برای عشایر و روستائیان رقم زده است. کشاورز روستایی نه تنها درآمدش به شدت کم شده و خانواده اش به سختی گذران زندگی می کنند بلکه همچنین مرگ درختانی را نظاره گر است که سالهای سال برای آنها زحمت کشیده و امسال به خاطر خشکسالی در حال خشک شدن می باشند و دامدار زجرکشیده نه تنها امسال درآمدی نداشته بلکه تلفات گوسفندانش بر اثر شدت ضعف و گرسنگی افزایش یافته و مجبور است دامهای داشتی و مولد خود را به کشتارگاه بفرستد و به قیمت ناچیزی به فروش رساند.

 وقتی این صحنه ها را می بینی و یا در محل کارت با مردان و زنان آفتاب سوخته ای مواجه می شوی که از قهر طبیعت آن هم در کویر یزد به ستوه آمده اند تازه می فهمی که چرا نیاکان ما از خشکسالی به عنوان دیو یاد کرده و این جمله و به عبارت بهتر این نیایش کوروش کبیر در ذهنت تداعی می شود که

      

           " خداوندا! کشورم را از دشمن، خشکسالی و دروغ بپا"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:26 توسط زاده رحمانی |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:52 توسط زاده رحمانی |

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگرهميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی


تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی

امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن


شعرى از پابلو نرودا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:32 توسط زاده رحمانی |

 
حدود یک ماه پیش بود که جلسه ای با حضور نماینده محترم حوزه انتخابیه مهریز در مجلس شورای اسلامی همایش دهیاران و اعضای شوراهای اسلامی  روستاهای مهریز برگزار و اینجانب نیز در آن جلسه مطالبی را در مورد مشکلات و وضعیت جاری شهرستان عنوان نمودم. بدون اینکه با خبرنگاری مصاحبه کرده باشم، بعد از گذشت حدود یک ماه این مطالب آن هم به صورت گزینشی در خروجی سایت های خبری قرار گرفت که مرور آن در ذیل خالی از لطف نیست. 
  
مسئولین استان می خواهند سوء مدیریت کشتارگاه صنعتی یزد را با تعطیلی کشتارگاه مهریز جبران کنند.
مهریز خبرنگار یزدفردا :مهندس محمد زاده رحمانی در جمع دهیاران شهرستان مهریز گفت: کشتارگاه صنعتی یزد حدودأ هفت سال پیش در جاده طبس مکان یابی شده بود باتوجه به اینکه مکان مورد نظر از لحاظ اقلیمی وهم از نظر تامین آب به خصوص در زمستان با مشکل یخبندان مواجه است مبلغی بالغ بر پنج الی شش میلیارد تومان درآن مکان هزینه شد.
زاده رحمانی گفت: با این تفاصیل کشتارگاه صنعتی یزد به خاطر اینکه مدیریت خوبی ندارد و شهرداری 51 درصد سهام دار آن می باشد نتوانسته مدیریت خوبی در آن مکان ایفا کند.
 زاد ه رحمانی افزود: کشتارگاه مهریز با وضعیت نیمه صنعتی با 12نفر کارگر در حال حاضر یکی از رقبای کشتارگاه صنعتی یزد با 200نفر کارگر می باشد.
وی خاطر نشان کرد مسئولین استان می خواهند سوء مدیریت کشتارگاه صنعتی یزد را با تعطیلی کشتارگاه مهریز جبران کنند این در صورتی است که اکثر قصاب های یزد به سوی کشتارگاه مهریز گرایش دارند که علت آن را فقط در نزدیکی مرکز استان و کاهش بروکراسی اداری می دانند.
وی در پایان گفت: آلودگی کشتارگاه مهریز به مراتب  از کشتارگاه یزد کمتر است.
 
 

 واژه جنوب همزاد محرومیت است و هر جا در جنوب واقع شده محرومیت هم هست
ایسنا :مهندس محمد زاده رحمانی طی گفتگویی با خبرنگار ایسنا گفت: شهرستان مهریز یکی از محروم ترین شهرستان های استان یزد به حساب می آید که با توجه استعدادهای بالقوه ای که دارد از نظر صنعت و  کشاورزی در محرومیت به سر می برد .
وی گفت: شهرستان مهریز در جنوب استان یزد واقع شده و همیشه واژه جنوب همزاد محرومیت بوده است و هر جا جنوب واقع شده محرومیت در آنجا حکمفرما است. مثلا خراسان جنوبی نسبت به خراسان شمالی یا جنوب تهران نسبت به شمال تهران.
زاده رحمانی افزود: مهریز نیز چون یکی از شهرهای جنوبی استان یزد است نسبت به شهرهای شمالی این استان مورد کم لطفی مسئولین قرار گرفته و محرومیت بر شهر سایه افکنده است.
وی گفت: شهرستان های خاتم و ابرکوه و بهاباد جزء مناطق محروم استان به حساب می آیند و اعتبارات بیشتری را به خود اختصاص داده اند در صورتی که مهریز نه در صنعت و نه در کشاورزی جایگاهی در استان دارد ولی جزء مناطق محروم استان هم به حساب نیامده است.
ایشان گفت: روستاهای مهریز نیازمند حمایت جدی مسئولین می باشد زیرا روستاهای این شهرستان مولد هستند و کار تولیدی در آنها صورت می گیرد و زندگی در آن جریان دارد در صورتی که روستا های دیگر شهرستان ها بیشتر ییلاقی و گردشگری هستند بنابر این لازم است که مسئولین در تخصیص اعتبارات کشاورزی به شهرستان ها صرفا تعداد روستاها را مد نظر قرار ندهند.
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:42 توسط زاده رحمانی |

 

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد        رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارایی ما       آن هم در این لحظه تقدیم تو باد

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:23 توسط زاده رحمانی |

 


خبرنگار ايسنا؛ سميه ايمانيان

به طبقه‌ي هفتم رسيديم و زنگ در را زديم. در كه باز شد، گويي زمان به عقب بازگشت. رنگ و بوي خانه سال 1307 در كوهنبان كرمان يا چند سالي بعد از آن‌را در ذهنت تداعي مي‌كرد. در خانه‌ي استاد در تهران بوديم.

به هر طرف كه نگاه مي‌كنيم، نشانه‌هايي را از زمان‌هاي دور با تكنولوژي مخصوص خود مي‌بينيم. راديو و تلويزيون در گوشه‌اي از اتاق و وسايل كشاورزي و قيچي قالي بر ديوار آويزان بودند، چراغي نيز زينت‌يافته با مصرع «اگر چراغ بميرد، صبا چه غم دارد؟» و شعرهايي از حافظ و ديگر نام‌آوران ايراني روي ميز.

نور فانوس، روشنايي خانه بود و گهواره‌اي مملو از اشياي قديمي در كنار پنجره‌اي كه رو به دنياي جديد صنعتي گشوده مي‌شد و اشيايي كه رنگ و بوي گذشته را داشتند، مانند نوزاد شيرخواري درون گهواره، چشم انتظار دست نوازشگر پدر بودند كه به‌حتم هرچند روز يك‌بار براي زدودن غبار آن‌ها هم كه شده دستي بر سر و رويشان مي‌كشد.

منتظر نشستيم روي مبل‌هايي با روكش گليم كه دورتادور يك كرسي با كاربري ميز چيده شده بودند و انتظار ديدن مردي را كشيديم كه بيش از همه به ارزش‌هاي فرهنگي اين‌گونه اشيا آگاه بود و روزگار خود را در كنار آن‌ها با تلاش براي كسب بالاترين مدارج علمي در زمينه‌هاي مختلف ادبيات فارسي و شناخت آداب و رسوم و فرهنگ مردم گذرانده است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دكتر محمود روح‌الاميني مانند هميشه ساده و بي‌آلايش با لبخندي بر لب، چشماني پراميد و لباسي يك‌دست سفيد به رنگ موهايش كه نشان از عمر پرتلاش او دارد، به اتاق وارد شد؛ به احترام استاد ايستاديم و او پس از خوش‌آمد‌گويي كنار ما نشست.

از خودش گفت، از اين‌كه چگونه در 11 سالگي با الاغ براي كسب علم از كرمان خود را به تهران رسانده است، از مدير مدرسه ـ آميرزا برزو آميقي ـ كه چگونه چوب به دست، دانش‌آموزاني را كه نمره‌ي كم مي‌گرفتند، فلك مي‌كرد.

از چگونگي همراهي‌اش با عشاير براي بررسي وضعيت زندگي آن‌ها گفت و اين‌كه چگونه با پشتكار و تلاش در سال 1334 ليسانس ادبيات فارسي و سال 1339 ليسانس علوم اجتماعي خود را از دانشگاه تهران گرفت و در همان سال براي ادامه‌ي تحصيل به فرانسه رفت و سال 1347 از دانشگاه سوربن فرانسه موفق به كسب دكتري در رشته‌ي مردم‌شناسي شد.

استاد تعريف كرد كه وقتي مدرك دكتري را گرفتم، به كوهنبان و نزد اقوام بازگشتم. آن‌ها من را آقاي دكتر صدا مي‌زدند و همين باعث شد تا يكي از پيرمردهاي روستا بپرسد، اين دكتر، دكتر چيست؟ به او پاسخ دادند كه «بيماري مردم‌شناسي»!

روح‌الاميني براي مداواي اين بيماري پس از تدريس ادبيات فارسي در سال‌هاي 1334 تا 1339 در مركز تحقيقات فرانسه (C.N.R.S) به مطالعه و پژوهش پرداخت و سپس تدريس و پژوهش‌هاي خود را در زمينه‌ي مردم‌شناسي در سال‌هاي 1348 تا 1355 در دانشگاه تهران ادامه داد و دوباره به‌مدت سه سال به تدريس مردم‌شناسي در دانشگاه AIX فرانسه رو آورد و پس از بازگشت به ايران از سال 1358 تا 1376 با پايان خدمت رسمي آموزش و پژوهشي‌اش، تدريس و پژوهش را در گروه مردم‌شناسي دانشگاه تهران ادامه داد. توجه و علاقه‌ي او را به آداب و رسوم قديم، حتا در نام‌گذاري فرزندانش نيز مي‌توان ديد؛ «مانا» اصطلاحي از اعتقادات و آيين سرخپوستان، «سينا» الهه‌ي زرتشت و «شيوا» به‌معناي الهه‌ي رقص و آفرينش.

محمود روح‌الاميني كه افتخار شاگردي مرحوم دكتر صديقي ـ بنيانگذار علوم اجتماعي ـ در ايران و آندره لورواگوران در فرانسه را داشته است، به‌عنوان يك مردم‌شناس كلاسيك، موزه‌ي مردم‌شناسي در كاخ گلستان، موزه‌ي حمام گنجعلي‌خان كرمان و مركز اسناد و آثار دانشگاهي در باغ نگارستان (دانش‌سراي عالي پيشين) را راه‌اندازي كرد و به عضويت شوراي مشاوران كتابخانه‌ي ملي در سال 1378 درآمد.

از استاد درباره‌ي وسايل خانه‌اش كه هرچند قديمي بودند، ولي به سبكي زيبا چيده شده بودند، پرسيديم و او با آرامش و لبخند هميشگي‌اش درباره‌ي تك‌تك آن‌ها توضيح داد و آن‌ها را وسايلي مربوط به دو نسل گذشته معرفي و بيان كرد: هيچ موزه‌اي، وسايل زندگي امروز را ندارد. با اين حال، هيچ وسيله‌اي ثابت نمي‌ماند و تغيير مي‌كند و ما نيز مجبوريم، از اين تغييرات بگذريم و آن‌ها را نمي‌توانيم نگه داريم.

استاد هرچند در زندگي اجتماعي‌اش اين اصل را رعايت مي‌كند، ولي به‌حتم در زندگي شخصي‌اش هم‌چنان پايبند گذشته‌اي است كه او را تا اين درجه‌ي علمي رسانده، مانند چراغ گردسوزي كه در زمان مكتب‌خانه براي درس خواندن از آن استفاده مي‌كرد و هنوز آن‌را نگه داشته بود. همان‌گونه كه هنوز خود را دانش‌آموز ادبيات فارسي مي‌داند و توصيه‌اش به دانشگاهيان، نخست خواندن و دانستن ادبيات فارسي است.

از او كه نويسنده‌ي كتاب‌هاي «گردش با چراغ» (در مباني انسان‌شناسي)، «زمينه‌ي فرهنگ‌شناسي»، «در گستره‌ي فرهنگ»، «به شاخه نباتت قسم» (باورهاي عامه درباره‌ي فال حافظ)، «نمودهاي فرهنگي، اجتماعي در ادبيات فارسي»، «آيين‌ها و جشن‌هاي كهن در ايران امروز» و «فرهنگ و زبان گفت‌وگو» (به روايت تمثيل‌هاي مثنوي مولوي) است، خواستيم براي ما تفألي به حافظ بزند كه قبول نكرد و قسم به شاخ نبات حافظ را فقط مخصوص شب يلدا، شب زايش خورشيد دانست و كتاب حافظ را كتاب خانوادگي ايراني‌ها ناميد كه جايش روي تاقچه و كنار قرآن است. اين‌بار نوبت استاد رسيد كه از ما بپرسد و از خبرنگاري كه به عقيده‌ي او از مردم‌شناسي جدا نيست.

او گفت: اگر خواستيد درباره‌ي كفن و دفن چيزي بنويسيد، فقط عكس گرفتن كافي نيست؛ تا زير تابوت را نگيريد و علاقه‌ي بقيه را به آن شخص نفهميد، نمي‌توانيد درباره‌ي آن بنويسيد. مشاهده بايد با مشاركت همراه باشد.

روح‌الاميني از عشق گفت و علاقه‌اي كه به كسب آداب و رسوم مردم مختلف داشت؛ حرف مي‌زد و ما با گوش جان شنوا بوديم.

كم‌كم زمان خداحافظي رسيد و ما كه تازه با محيط اخت شده بوديم، دل‌مان نمي‌آمد، از استاد و فضاي خانه‌اي كه يادآور زندگي آبا و اجدادي‌مان بود، دل بكنيم. او به هر كدام‌مان تحفه‌اي ارزشمند از آثارش داد و ما نيز خواستيم با او عكسي يادگاري بگيريم. استاد باز هم ما را تحمل كرد تا براي هميشه عكسي در قاب قلب‌مان از محمود روح‌الاميني داشته باشيم.

(لازم به توضیح است که آقای دکتر روح الامینی در دهه کرمان شناسی پاییز ۱۳۸۲ در کنگره میمند حاضر شد و طی سخنانی از خاطرات اقامت حدود ۵۰ سال پیش خود در میمند سخن گفت.)

 

    + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:3 توسط زاده رحمانی |

     

    ... من زنده ام چون ارتباط دارم.

    طرحي از نيك آهنگ كوثر به مناسبت روز خبرنگار

     

     

     

     

     

     

     

     

     روز خبرنگار بر خستگی ناپذیران عرصه اطلاع رسانی مبارکباد.

    + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 21:8 توسط زاده رحمانی |

     

     
    پاره آجر
    روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
    پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
    پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
    مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

    داستان دوم
    يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم. در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
    اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: آاين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: آتنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.
    زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

    + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:58 توسط زاده رحمانی |

     

    روایتگران ديمي  راویان هند چنین گفته اند: وقتي «فورهندي» پادشاه هندوستان شد، از ميان وزيران پدرش، وزيري انتخاب كرد بسيار باهوش و دانا كه در شجاعت و شهامت همانند نداشت. فورهندي اين وزير را بسیار دوست مي داشت، طوري كه وزيران ديگر از چشم او افتاده بودند. وزيران اين موضوع را مي دانستند و به او حسادت مي ورزیدند و هر روز نقشه اي مي كشيدند تا او را بركنار كنند.  روزي، اين وزيران دور هم جمع شدند و نقشه تازه اي كشيدند. آنها از طرف پادشاه قبلي نامه اي نوشتند كه: اي پادشاه بزرگ، من در آن دنيا خيلي خوشحالم. هيچ چيزي كم ندارم، اما دلم براي وزيرم تنگ شده است. كسي را ندارم كه با او همصحبت باشم. بايد وزيرم را هرچه زودتر پيش من بفرستي تا از تنهايي در بيايم.  وقتي نامه را نوشتند، مهر پادشاه را روي آن زدند و همان شب، در فرصتي مناسب، نامه را كنار تخت خواب پادشاه گذاشتند. صبح وقتي كه پادشاه از خواب بيدار شد، نامه را ديد و خواند. بلافاصله، وزير را صدا زد و گفت که نامه اي از آن دنيا رسيده است. پادشاه قبلي آن را نوشته و از من خواسته است كه تو را پيش او بفرستم. آماده باش كه بايد به آن دنيا سفر كني! وزير خود را نباخت و فهميد كه اين كار زير سر همان وزيراني است كه به او حسادت مي كنند. اين بود كه گفت: با كمال ميل، قبول مي كنم؛ اما خواهش مي كنم كه يك ماه دعا و نیایش کنم تا خداوند گناهانم را ببخشد. اگر گناهكار بميرم، مي ترسم که به جهنم بيفتم و نتوانم پيش پادشاه بروم.  فورهندي خواهش او را قبول كرد. وزير در ميداني نزديك خانه اش تپه اي بزرگ از هيزم درست کرد. از زير هيزمها، زمين را كند و راهی به طرف خانه خود نقب زد. بعد هم پيش پادشاه رفت و گفت: من آماده سفر به آن دنيایم و آمده ام تا از شما خداحافظي كنم.
      پادشاه نامه اي براي پدر خود (پادشاه قبلي) نوشت: به فرمان شما، وزير را به خدمتتان فرستادم. منتظرم كه اگر فرمان ديگري داريد، بفرماييد تا انجام دهم. وزير همراه پادشاه به طرف آن ميدان رفت. وزيران ديگر هم در ميدان حاضر بودند. وزير را در ميان هيزمها انداختند و با خوشحالي هيزمها را آتش زدند. وزير از راه زيرزميني فرار كرد و به خانه خودش رفت. چهار ماه تمام خودش را به كسي نشان نداد. بعد شبی براي پادشاه خبر فرستاد كه از آن دنيا برگشته است! پادشاه بسيار تعجب كرد. وزير پيش او رفت. تخت پادشاه را بوسيد و نامه اي را كه از طرف پدر پادشاه نوشته بود به دستش داد: وزير را به فرمان من فرستادي، بسيار متشكرم؛ ولي چون مي دانستم كه سرزمين شما نبايد بدون وزير باشد، او را به خدمت شما پس مي فرستم. خواسته ام این است که بقيه وزيران را پيش من بفرستي كه چند كار كوچك با آنها دارم. البته سر فرصت همه را برايت پس مي فرستم. پادشاه نامه را خواند و همه وزيران را صدا زد و گفت كه پدرش چه فرماني داده است. وزيران حيران شد و ندانستند كه چه جوابي بدهند و چه كار بكنند. آنها فهميدند كه اين كار نیز يكي از زيركيهاي وزير است، اما نمي توانستند حرفي بزنند و فرمان پادشاه را نپذيرند. اين بود كه بناچار در آتش دشمني خود سوختند.  

    + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:2 توسط زاده رحمانی |


    «شهروند امروز» نوشت: اين روزها علي‌اكبر ناطق نوري، روحاني بلندپايه اصولگرا، در انديشه هدايت انتخابات رياست‌جمهوري به سوي يك فرد معتدل براي تشكيل «دولت ملي» است. او در نظر دارد كه با جمعي از اصولگرايان اصيل و اطلاح‌طلبان معتدل، گروهي تشكيل دهد تا از آن طريق انتخابات رياست‌جمهوري سال آينده را مديريت و آن را از وضعيت كنوني كه يك جريان تندرو آن را به دست گرفته، خارج كند. اين چنين است كه ناطق نوري در تماس و ديدار با اكبر هاشمي رفسنجاني، سيدمحمد خاتمي و مهدي كروبي، از راز دل خود پرده برداشته و دريافته كه آنان نيز نگران سرنوشت و آينده كشور هستند و حاضرند جبهه نجات ملي تشكيل دهند. از قرار معلوم در ايام تعطيلات عيد نوروز، خاتمي و ناطق نوري هر دو به يك سفر مشترك مي‌روند. براي نخستين بار ناطق نوري با سيدمحمد خاتمي مفصل سخن مي‌گويد. هر دو روحاني از وضعيت موجود و رويه دولت در امور اقتصادي، اجتماعي و سياسي گله و انتقاد مي‌كنند. ناطق نوري در همان ديدار پيشنهاد خود را ارايه مي‌كند و درمي‌يابد كه خاتمي نيز همراه دغدغه‌هاي اوست.


    پس از اين ديدار بود كه با هاشمي رفسنجاني، رئيس مجلس خبرگان، سخن گفته مي‌شود و پس از آن نيز با مهدي كروبي، دبيركل حزب اعتماد ملي. گويا ناطق نوري، اين سخن خود را نيز با خردمندان جناح راست مانند محمدرضا مهدوي كني، محمد يزدي و جمعي از مدرسين و اعضاي روحانيت مبارز نيز در ميان گذاشته است.

    اين نشريه ادامه مي‌دهد: اكنون او در تكاپوي آن است كه از منظر اصولگرايي، به ايفاي يك نقش ديگر بپردازد تا در كنار اصلاح‌طلبان و با مركزيت اصولگرايان معتدل، يك دولت ملي تشكيل دهد. آنچه تاكنون مشخص شده، ضمن گفت‌وگوها و رايزني‌ها، ‌تأكيد بر اين است كه بايد نه تنها احزاب معتدل، بلكه اشخاص نيز در اين گروه نقش‌آفرين باشند. شايد از همين منظر است كه چه بسا جامعه مدرسين، روحانيت مبارز و اصولگرايان معتدل در كنار مجمع روحانيون مبارز و حزب كارگزاران سازندگي بنشينند تا همراه با شخصيت‌هايي مانند سيدمحمد خاتمي، مهدي كروبي، اكبر هاشمي رفسنجاني، محمد يزدي، محمدرضا مهدوي كني و محمد موسوي خوئيني‌ها، به كانديداي جامع‌الاطرافي برسند كه به گفته آنها، «تأمين‌كننده اهداف مهم نظام باشد و آرامش را به كشور بازگرداند».

    اين هفته‌نامه نوشت: بسياري از اشخاص رده اول كشور به ويژه روحانيون بلندپايه، از طرح او حمايت كرده و يادآور شده‌اند كه به او در تشكيل اين گروه كمك خواهند كرد.
    + نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:48 توسط زاده رحمانی |

    خورشيد گرفتگي 11 مرداد ماه اول آگوست 2008  در بخش هاي زيادي از كشورهاي جهان به صورت كامل يا جزيي مشاهده شد. در ايران نيز اين خورشيد گرفتگي در مناطق مختلف با درصد گرفتگي بين 20  تا 51 درصد گرفتگي رويت شد.

       تصاوير مراحل مختلف كسوف جزيي در اصفهان
     
     
     
     
     
     
    خورشيد گرفتگي در مسجد شيخ لطف الله - ميدان نقش جهان - اصفهان - محمد سلطان الكتابي
     
     
    منبع: آسمان پارس
     
    + نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:6 توسط زاده رحمانی |


    ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد

    دل رميده ما را انيس و مونس شد

    نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت

    بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

     

     

    + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:41 توسط زاده رحمانی |

       

     دیشب در جستجوی تصاویر  کودکان در سایت گوگل بودم که ناگاه با دیدن تصویر دخترکی سودانی که سعی می کند خود را به مرکز کمکهای خارجی برساند اما از فرط گرسنگی و ناتوانی به زمین افتاده و لاشخور ی گرسنه تر مرگ او را به انتظار نشسته است دستانم سست و کرخ شد.

     

    از دنیای طبقاتی، ماشینی و بدون روح و احساس امروزی خیلی بدم اومد. قبلا در یک شهر نسبتا محروم همین ایران خودمون خدمت می کردم؛ یک روز از شهردار آنجا پرسیدم در روز چقدر زباله در این شهر تولید می شود؟ جواب داد: ۱۳ تن. بعدا که حساب کردم متوجه شدم  از این مقدار ۱۳ تن زباله حدود ۴ تن آن مواد خوراكي است!!!. 

     البته این آمار مربوط به یک شهر محروم و عقب مانده کشور جهان سومی و توسعه نیافته ایران است که مردم آن با هزار جور مشکل دست و پنجه نرم می کنند. در کشورهای غربی شاید فرهنگ تغذیه بهتر باشد ولی نمونه های بسیار برجسته تری از اسراف در آنجا نیز مشهود است.

     انسان افسوس می خورد به اینکه در قرن بیست و یکم در یک دهکده جهانی چطور ما از حال همنوع و به عبارت بهتر هم ولایتی خود بی خبریم. این سازمان های عریض و طویل بین المللی چکار می کنند!؟

     این رسانه های مختلف دیداری و نوشتاری که به معرکه سیاسیون و قدرت طلبان تبدیل شده اند و مبلغ انواع وسایل مصرفی و غیر مصرفی هستند چرا دیگر دم از مخاطب محوری و انتقال نیاز مخاطب می زنند!

     آیا صدای فقر والدین این کودک آفریقایی را فریاد زدند؟ 

      سوالاتی از این قبیل به ذهن خیلی از ماها می رسد ولی در همین لحظه کودکان زیادی هستند که از گرسنگی نفس آنها به شماره افتاده و جلو چشمان مادر زجرکشیده و پدر غمزده ای که شرمنده زن و فرزند خود است مرگ را به انتظار نشسته اند.

     اما در مورد این عکس، بد نیست بدانید که کوین کارتر برای عکاسی از قحطی زدگان کشور سودان به آنجا رفته بود که در پشت تعدادی درخت صدای زمزمه واری شنید. وقتی به جستجوی آن پرداخت دختر لاغری را دید که تلاش می کرد تا خود را به مرکز غذا رسانی برساند. او دولا شد تا از آن کودک عکس بگیرد. در همین هنگام یک لاشخور در نزدیکی او به زمین نشست. درتاریخ 26 مارس 1993، روزنامه نیویورک تایمز این عکس را به چاپ رساند که کوتاه زمانی پس از آن توسط روزنامه های بسیاری تجدید چاپ شد. او پس از دریافت جایزه پولیتزر برای همین عکس در ساعت 9 شب 27 جولای 1994، تقریبا یک سال پس از انتشار عکس، خود کشی کرد. شایداین عکس و پیامدهای آن، عکاس حساس را به آستانه جنون رساند. سردبیر روزنامه TIME DOMESTIC درباره این عکس نوشت: "یک عکاس نه چندان مشهور عکسی گرفت که دنیا به خاطرش اشک ریخت" ... .

      ولی من مطمئنم  دنیای امروز برای کسی اشک نمی ریزد اگر اشک می ریخت فکری به حال کودکان افغانی که به راه افتادن آنها مصادف با کار کردن اجباري است بر می داشت، از کودک فلسطینی که به دنیا آمدن او مصادف با شنیدن صدای انواع سلاح مرگبار است حمایت می کرد، برای کودکان آفریقای جنوبی که در طفولیت مورد تجاوز قرار می گیرند فکری بر می داشت و با مافیای مواد مخدر که از کودکان و حتی جنازه آنها برای حمل مواد مخدر استفاده می کند با قدرت مبارزه می کرد و یا لااقل کودکان امروز خانه های فقر و مادرانی را که به علت ضعف مفرط، پس از به دنیا آوردن کودک خود با این دنیا وداع می کنند درک می کرد. 

     

     

     

                                                                                           مهندس   محمد زاده رحماني

     

    + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:51 توسط زاده رحمانی |

     

    عبید زاکانی
     

    اگر داری تو عقل و دانش و هوش                   بیا بشنو حدیث گربه و موش

    بخوانم از برایت داستانی                             که در معنای آن حیران بمانی

    ای خردمند عاقل ودانا                                  قصه‌ی موش و گربه برخوانا

    قصه‌ی موش و گربه‌ی مظلوم                        گوش کن همچو در غلطانا

    از قضای فلک یکی گربه                               بود چون اژدها به کرمانا

    شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر               شیر دم و پلنگ چنگانا

    از غریوش به وقت غریدن                            شیر درنده شد هراسانا

    سر هر سفره چون نهادی پای                    شیر از وی شدی گریزانا

    روزی اندر شرابخانه شدی                          از برای شکار موشانا

    در پس خم می‌نمود کمین                        همچو دزدی که در بیابانا

    ناگهان موشکی ز دیواری                         جست بر خم می خروشانا

    سر به خم برنهاد و می نوشید                 مست شد همچو شیر غرانا

    گفت کو گربه تا سرش بکنم                     پوستش پر کنم ز کاهانا

    گربه در پیش من چو سگ باشد                که شود روبرو بمیدانا

    گربه این را شنید و دم نزدی                     چنگ و دندان زدی بسوهانا

    ناگهان جست و موش را بگرفت                 چون پلنگی شکار کوهانا

    موش گفتا که من غلام توام                     عفو کن بر من این گناهانا

    گربه گفتا دروغ کمتر گوی                        نخورم من فریب و مکرانا

    میشنیدم هرآنچه میگفتی                     آروادین قحبه‌ی مسلمانا

    گربه آنموش را بکشت و بخورد               سوی مسجد شدی خرامانا

    دست و رو را بشست و مسح کشید        ورد میخواند همچو ملانا

    بار الها که توبه کردم من                         ندرم موش را بدندانا

    بهر این خون ناحق ای خلاق                 من تصدق دهم دو من نانا

    آنقدر لابه کرد و زاری کردی                   تا بحدی که گشت گریانا

    موشکی بود در پس منبر                   زود برد این خبر بموشانا

    مژدگانی که گربه تائب شد                  زاهد و عابد و مسلمانا

    بود در مسجد آن ستوده خصال            در نماز و نیاز و افغانا

    این خبر چون رسید بر موشان             همه گشتند شاد و خندانا

    هفت موش گزیده برجستند                هر یکی کدخدا و دهقانا

    برگرفتند بهر گربه ز مهر                       هر یکی تحفه‌های الوانا

    آن یکی شیشه‌ی شراب به کف            وان دگر بره‌های بریانا

    آن یکی طشتکی پر از کشمش            وان دگر یک طبق ز خرمانا

    آن یکی ظرفی از پنیر به دست             وان دگر ماست با کره نانا

    آن یکی خوانچه پلو بر سر                   افشره آب لیمو عمانا

    نزد گربه شدند آن موشان                  با سلام و درود و احسانا

    عرض کردند با هزار ادب                   کای فدای رهت همه جانا

    لایق خدمت تو پیشکشی                کرده‌ایم ما قبول فرمانا

    گربه چون موشکان بدید بخواند           زقکم فی السماء حقانا

    من گرسنه بسی بسر بردم               رزقم امروز شد فراوانا

    روزه بودم به روزهای دگر                    از برای رضای رحمانا

    هرکه کار خدا کند بیقین                    روزیش میشود فراوانا

    بعد از آن گفت پیش فرمائید                قدمی چند ای رفیقانا

    موشکان جمله پیش میرفتند              تنشان همچو بید لرزانا

    ناگهان گربه جست بر موشان             چون مبارز به روز میدانا

    پنج موش گزیده را بگرفت                  هر یکی کدخدا و ایلخانا

    دو بدین چنگ و دو بدانچنگال            یک به دندان چو شیر غرانا

    آندو موش دگر که جان بردند             زود بردند خبر به موشانا

    که چه بنشسته‌اید ای موشان         خاکتان بر سر ای جوانانا

    پنج موش رئیس را بدرید                  گربه با چنگها و دندانا

    موشکانرا از این مصیبت و غم          خود لباس همه سیاهانا

    خاک بر سر کنان همی گفتند          ای دریغا رئیس موشانا

    بعد از آن متفق شدند که ما             می‌رویم پای تخت سلطانا

    تا بشه عرض حال خویش کنیم            از ستم‌های خیل گربانا

    شاه موشان نشسته بود به تخت          دید از دور خیل موشانا

    همه یکباره کردنش تعظیم                کای تو شاهنشهی بدورانا

    گربه کرده است ظلم بر ماها              ای شهنشه اولم به قربانا

    سالی یکدانه میگرفت از ما               حال حرصش شده فراوانا

    این زمان پنج پنج میگیرد                     چون شده تائب و مسلمانا

    درد دل چون به شاه خود گفتند               شاه فرمود کای عزیزانا

    من تلافی به گربه خواهم کرد                  که شود داستان به دورانا

    بعد یکهفته لشگری آراست                     سیصد و سی هزار موشانا

    همه با نیزه‌ها و تیر و کمان                   همه با سیف‌های برانا

    فوج‌های پیاده از یکسو                       تیغ‌ها در میانه جولانا

    چونکه جمع آوری لشگر شد               از خراسان و رشت و گیلانا

    یکه موشی وزیر لشگر بود                    هوشمند و دلیر و فطانا

    گفت باید یکی ز ما برود                     نزد گربه به شهر کرمانا

    یا بیا پای تخت در خدمت                یا که آماده باش جنگانا

    موشکی بود ایلچی ز قدیم           شد روانه به شهر کرمانا

    نرم نرمک به گربه حالی کرد             که منم ایلچی ز شاهانا

    خبر آورده‌ام برای شما                     عزم جنگ کرده شاه موشانا

    یا برو پای تخت در خدمت                 یا که آماده باش جنگانا

    گربه گفتا که موش گه خورده               من نیایم برون ز کرمانا

    لیکن اندر خفا تدارک کرد                  لشگر معظمی ز گربانا

    گربه‌های براق شیر شکار                 از صفاهان و یزد و کرمانا

    لشگر گربه چون مهیا شد               داد فرمان به سوی میدانا

    لشگر موشها ز راه کویر                  لشگر گربه از کهستانا

    در بیابان فارس هر دو سپاه             رزم دادند چون دلیرانا

    جنگ مغلوبه شد در آن وادی           هر طرف رستمانه جنگانا

    آنقدر موش و گربه کشته شدند           که نیاید حساب آسانا

    حمله‌ی سخت کرد گربه چو شیر        بعد از آن زد به قلب موشانا

    موشکی اسب گربه را پی کرد            گربه شد سرنگون ز زینانا

    الله الله فتاد در موشان                     که بگیرید پهلوانانا

    موشکان طبل شادیانه زدند               بهر فتح و ظفر فراوانا

    شاه موشان بشد به فیل سوار          لشگر از پیش و پس خروشانا

    گربه را هر دو دست بسته بهم           با کلاف و طناب و ریسمانا

    شاه گفتا بدار آویزند                          این سگ روسیاه نادانا

    گربه چون دید شاه موشانرا              غیرتش شد چو دیگ جوشانا

    همچو شیری نشست بر زانو            کند آن ریسمان به دندانا

    موشکان را گرفت و زد بزمین              که شدندی به خاک یکسانا

    لشگر از یکطرف فراری شد               شاه از یک جهت گریزانا

    از میان رفت فیل و فیل سوار              مخزن تاج و تخت و ایوانا

    هست این قصه‌ی عجیب و غریب          یادگار عبید زاکانا

    جان من پند گیر از این قصه                که شوی در زمانه شادانا

    غرض از موش و گربه برخواندن        مدعا فهم کن پسر جانا

    + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:51 توسط زاده رحمانی |

     
    مجموعه باستاني و تاريخي «شوش» در استان خوزستان از نظر تداوم تاريخي كه در آن وجود دارد، يك محوطه كم‌نظير در دنيا محسوب مي‌شود که در مقاطعي از تاريخ ما نقطه عطف بوده و در متون و منابع كهن هم بسيار از آن ياد شده است. در واقع، وقتي تاريخچه باستان‌شناسي را نگاه مي‌كنيم، يكي از مكان‌هايي كه باستان‌شناسي به مفهوم جديد از آن آغاز شده، به‌جز مصر و بين‌النهرين، جنوب غرب ايران است كه از حدود يكصد‌ سال پيش، اروپايي‌ها در آن مستقر شدند، آغاز به کاوش کردند و روش‌هاي علمي را با آزمون و خطا آموختند.

    اما اكنون محوطه باستاني و تاريخي شوش با وجود اين‌كه در فهرست آثار ملي کشور ثبت شده و در قالب پروژه‌هاي بزرگ ملي تعريف شده است، وضعيت مناسبي ندارد. بلند‌مرتبه‌سازي، ساخت هتل، وجود انبوه زباله‌ها، درصد بالاي تخريب آثار، وضع نابه‌سامان كاخ‌هاي آپادانا و شائور، مديريت‌هاي مقطعي و متعدد و ... گواهي بر اين ادعا هستند.

    هر از چندي خبري درباره يكي از آثار يا وضعيت محوطه شوش منتشر مي‌شود. از تغيير كاربري قلعه شوش به مكاني اقامتي تا هتل‌سازي، برهم خوردن حريم منظري كاخ آپادانا و پوشاندن پايه‌ستون‌هاي اين كاخ براي جلوگيري از تخريب بيشتر. در اين راستا، خبرنگار بخش ميراث فرهنگي ايسنا با يكي از باستان‌شناسان كه مدتي در اين محوطه فعال بوده است، گفت‌وگو كرد تا به‌شكل اجمالي وضعيت کنوني محوطه باستاني شوش شرح داده شود.

    هتل‌سازي روي محوطه‌اي باستاني
    شهرام زارع با اشاره به‌ اين‌كه محوطه شوش با محوطه‌اي مانند «پارتنون» در يونان هم‌تراز است (كه در تاريخ و فرهنگ يونان بسيار اهميت دارد) با نشان دادن عكس‌هايي، توضيح داد: اواخر سال گذشته، رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري کشور، هتلي را در شوش كلنگ‌ زد كه درون مجموعه‌ و در حريمي كه به‌تازگي تعيين شده است، قرار دارد. براي ساخت اين هتل، خاكبرداري به‌اندازه 100 متر در 100 متر و با عمق حدود چهار متر انجام شد؛ اما در ديواره اين خاك‌برداري، لايه‌هاي معماري و تدفين باستاني کاملا آشکار بودند. هم‌چنين علاوه بر كشف خمره‌هاي اژدري متعلق به دوره اشكاني ـ ساساني در پي اين هتل، در نزديكي آن، چند كوره و محوطه آغاز دوره اسلامي قرار دارند که ديدن آنها کار دشواري نيست. با وجود اين، رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري خوزستان مجوز ساخت هتل را در مجموعه باستاني شوش صادر كرده است.

    وي ادامه داد: مراسم کلنگ‌زني اين هتل با حضور رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري کشور ـ رحيم‌مشايي ـ و شماري از مسؤولان استاني انجام شد و طبعا هيچ‌يک از آنها از اين‌که اين هتل در عرصه تاريخي مجموعه باستاني شوش قرار است ساخته شود، مطلع نبودند و مسؤوليت آن برعهده رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان خوزستان است.

    اين باستان‌شناس بيان كرد: در جبهه غربي كاخ آپاداناي شوش و در 30 متري اين آثار و عرصه مسلم اثر، مجوز ساخت هتل ديگري به بخش خصوصي داده شده است. از آنجا كه اين هتل‌ها مسلما بيش چند طبقه خواهند داشت و به ايجاد تأسيسات جانبي نيز نياز خواهد بود، اگر بخواهيم شوش را به ثبت جهاني برسانيم، از لحاظ منظري، مشكلات عديده‌اي به‌وجود خواهد آمد.

    كاخ شائور؛ محل تجمع معتادان
    به گفته زارع، كاخ شائور در شوش كه احتمالا به اردشير دوم هخامنشي تعلق دارد، اثري منحصربه‌فرد است که در كاوش‌هاي هيأت فرانسوي بيرون آمده است. پس از آن، براي حفاظت بيشتر، دورتادور آن حصاري كشيده شد و تا مدتي اين مجموعه قابل بازديد بود؛ اما اکنون قريب يک دهه است که دروازه ورودي آن گشوده نشده و بخشي از حصار پشتي آن براي عبور مرور شکسته و محل تجمع معتادان شده است.

    وي توضيح داد: بدنه معماري اين كاخ از خشت‌ و آجر، پايه‌ستون‌ها از سنگ و كف آن هم آجري است که اكنون معماري آن به‌دليل عدم حفاظت تا حد زيادي نابود شده و با مقايسه تصاوير انتشاريافته توسط فرانسوي‌ها در هنگام کاوش با وضع کنوني، اين امر به‌خوبي نمايان است.

    او اظهار داشت: كاهگل‌هايي كه پس از بيرون آورده شدن كاخ، روي ديوارهاي آن كشيده شده بودند، به‌دليل تجديد ‌نشدن از بين رفته‌اند. هم‌چنين رويش پي‌درپي گياهان خودرو آسيب‌هايي جدي را به آجرهاي کف کاخ وارد كرده است و بيشتر آنها از هم گسسته و خرد شده‌اند. در برخي از روزها، به‌ويژه ايام تعطيل، درون مجموعه و در كنار پايه‌ستون‌ها توسط افراد آتش روشن مي‌شود كه سبب وارد شدن صدمه‌هاي زيادي شده است.

    زارع ادامه داد: مجموعه اين عوامل سبب شده‌اند كه وضعيت كاخ شائور رقت‌بار به‌نظر آيد. يعني مجموعه‌اي با ارزش‌هاي بالاي تاريخي و فرهنگي و در مرکز شهر شوش، به‌دليل نبود مديريت مناسب به محلي مفسده‌خيز و جاي جمع شدن معتادان تبديل شده است. درحالي‌که به‌سادگي و با صرف بودجه‌اي اندک نه‌تنها از آن مي‌توان حفاظت کرد، بلکه به‌عنوان مکاني فرهنگي از آن مي‌توان بهره برد و خيل گردشگران را به‌سوي آن جذب کرد.

    وي با بيان اين‌كه وضعيت كاخ آپادانا نيز به همين ترتيب است، گفت: به‌طور مثال، ميله‌هايي را قرار داده‌اند تا با كشيدن نخ، مسير بازديد‌كنندگان مشخص شود؛ اما اين ميله‌ها نخ ندارند. تابلوهايي را نصب کرده‌اند که به بازديدکنندگان مي‌گويند، روي ديوارها راه نرويد، اما آنچنان زنگار بسته‌اند که کسي رغبت نمي‌کند، به آنها نگاه کند. كتيبه‌هاي پايه‌ستون‌هاي اين كاخ نيز پس از ضربه‌هايي كه به آنها وارد شدند، براي جلوگيري از آسيب بيشتر با كاهگل پوشانده شدند. علاوه بر اين، محوطه‌اي در كنار كاخ آپادانا قرار دارد كه به اجراي تعزيه اختصاص داده شد و براي اين كار، چهارپاياني مانند اسب و شتر و ماشين روي محوطه آورده مي‌شوند. در صورتي كه شهرداري وظيفه دارد، مكاني را براي اجراي چنين برنامه‌هايي آماده كند، نه اين‌كه اثري اين‌گونه تخريب شود. همه اين اتفاق‌ها در كاخ آپادانا درحالي رخ مي‌دهند كه براي مثال، يك اثر هم‌دوره با آن مانند پارتنون در يونان چنين وضعيتي ندارد.

    رودخانه شائور
    اين باستان‌شناس در ادامه اظهار كرد: كمتر شهري است كه رودخانه‌اي از ميان آن عبور كند. اصفهان از شهرهايي است كه از چنين نعمتي برخوردار است و از اين مزيت به‌خوبي استفاده كرده، ولي رودخانه شائور وضعيت برعكسي را در شوش دارد. امروزه، اين رود بسيار كثيف، بد منظره و بدبو است، به‌طوري كه مردم زباله‌هاي خود را در آن مي‌ريزند و هيچ اهميتي به اين رودخانه داده نمي‌شود. اين رودخانه علاوه بر اين‌که يک عنصر طبيعي ارزشمند محسوب مي‌شود، با تاريخ شوش هم عجين است. چنان‌که در دوره هخامنشي كاربرد داشته است و از آن به‌عنوان خندقي به دور شهر سود مي‌بردند. بنابراين رود شائور فقط يك رودخانه طبيعي نيست، بلکه در ديدي جامع، جزيي از منظر تاريخي، فرهنگي و طبيعي شوش محسوب مي‌شود که بايد مورد توجه قرار گيرد.

    قلعه شوش و گمانه‌زني در طبقه سوم آن!
    زارع با بيان اين‌كه در 20 ـ 30 سال گذشته، شوش بسيار آسيب ديده است و در زمان جنگ تحميلي، متجاوزان عراقي تا ايوان كرخه هم پيش آمدند، به خبرنگار ايسنا گفت: در آن سال‌ها، باستان‌شناسي در اولويت برنامه‌هاي كشور نبود. از سال 1373 به پيشنهاد مرحوم شيرازي، سازمان ميراث فرهنگي تصميم به مرمت قلعه گرفت و مهدي رهبر اقدام به اين امر كرد. درپي آن، نخستين همايش باستان‌شناسي ايران پس از انقلاب اسلامي در سال 1373 در قلعه شوش برگزار شد و اين قلعه به‌طور رسمي از فرانسوي‌ها تحويل گرفته شد. از همان زمان نيز كاوش‌هاي باستان‌شناسان ايراني به سرپرستي ميرعابدين كابلي آغاز شدند و به‌مدت 11 فصل تا سال 1385 ادامه داشتند. البته اکنون به‌دليل فراهم نبودن زمينه لازم متوقف مانده‌اند.

    وي ادامه داد: اسفندماه سال گذشته، در طبقه سوم قلعه به بهانه اين‌كه ببينند استحكام سقف چقدر است، گمانه‌زني‌هايي كردند كه چون در آن زمان ازسوي پژوهشکده باستان‌شناسي مجوزي صادر نشده بود، مسؤوليت آن‌را هم كسي برعهده نگرفته است. اين گمانه‌زني در محدوده‌اي تقريبا سه در سه متر به عمق متغير 20 سانتي‌متر تا يك متر بود. اين درحالي است كه چون قلعه روي تپه باستاني آكروپل ساخته شده است، خود يك مجموعه باستاني محسوب مي‌شود و انجام هر نوع گمانه‌زني بايد با حضور باستان‌شناسان باشد.

    او اضافه كرد: فعاليت‌هايي نيز با عنوان مرمت و استحکام‌بخشي اين قلعه انجام شده که بسيار محل اشکال‌اند. بي‌شک، قلعه شوش نيازمند مرمت است، اما تدوين يک برنامه جامع مرمتي با بزک کردن بنا تفاوت‌هاي بنيادي دارد. علاوه بر اين‌که به دلايلي غيرقابل توجيه، بودجه کلاني به اين امر اختصاص يافته است و کل اين برنامه نيز کارشناسانه نيست. شرکتي که مسؤول و مجري اجراي اين طرح بود، بدون نظارت باستان‌شناسان اقدام به خارج کردن آجرهاي کتيبه‌دار و مصالح باستاني به‌کار رفته در قلعه كرده و در بسياري موارد آسيب‌هايي را به بخش‌هايي از بنا وارد آورده است.

    ساخت‌وساز و بلندمرتبه‌سازي
    زارع بيان كرد: بزرگي محوطه شوش از جهت‌هايي مشكل‌ساز بوده و ساخت‌وساز شهري در آن گسترش پيدا كرده كه اين خود به معضلي تبديل شده است و از آنجا که در سال‌هاي گذشته به اين مسأله توجه نشده، اکنون به‌طور جدي‌تري رخ نشان داده است.

    وي با اشاره به کمبود نيروي نگهبان و يگان محافظ در محوطه شوش، اظهار داشت: در گرداگرد آنچه اکنون به‌عنوان تپه‌هاي شوش شناخته مي‌شود، خانه‌سازي انجام مي‌شود و جسم تپه تاريخي ذره‌ذره کنده و تسطيح مي‌شود.

    او افزود: اين درحالي است که سازمان ميراث فرهنگي مي‌بايست با اختصاص بودجه، به‌تدريج به خريد و آزادسازي ساخت‌وسازهاي اطراف تپه‌هاي شوش بپردازد. کاري که پيش‌تر با موفقيت در محوطه‌هايي مانند هگمتانه و کنگاور يا بم انجام شد و جزو فعاليت‌هاي بسيار مثبت سازمان ميراث فرهنگي محسوب مي‌شود. اين کار اگر امروز انجام شود، طبعا آسان‌تر از آينده خواهد بود. هم‌چنين در ساخت‌وسازهاي داخل شهر هم اكنون براي هر خانه‌اي، زيرزمين ساخته مي‌شود و زيرزمين‌هاي حفرشده بيشتر به آثار فرهنگي برخورد مي‌كنند و ضروري است که شهرداري، فرمانداري و نهادهاي مسؤول در اين مورد و درباره بلندمرتبه‌سازي‌هاي بي‌رويه که منظر فرهنگي اين شهر تاريخي را مخدوش کرده‌اند و بدون ترديد براي ثبت جهاني شوش مشکل‌آفرين خواهند شد، تدابيري بينديشند.

    به گزارش ايسنا، يكي‌ از اين ساخت‌وسازها به ساختمان آموزش و پرورش مربوط است كه در حريم منظري كاخ آپادانا قرار دارد. البته به گفته فرمانداري شوش، درباره تعرض اداره آموزش و پرورش اين شهرستان به حريم منظري كاخ آپادانا، مكاتبه‌اي با اين اداره نشده است. هم‌چنين رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري خوزستان نيز گفته بود: اداره ميراث فرهنگي شوش اخطارهاي لازم را درباره احداث ساختمان آموزش و پرورش مقابل كاخ آپادانا داده است و فكر نمي‌كنم، با توجه به ارتفاعي كه كاخ آپادانا و ساختمان آموزش و پرورش دارند، خيلي بر يكديگر تأثيرگذار باشند؛ اما اگر اين ساختمان تعرض به كاخ آپادانا وارد كند، موضوع را پي‌گيري مي‌كنيم.

    مديريت
    پايگاه ميراث فرهنگي شوش در طول يک دهه گذشته، مديران مختلفي داشته است كه برخي از آنها چندماه پس از انتصاب، با ديدن شرايط، استعفا داده‌اند و شايد لازم است، درباره اين موضوع تحقيق شود که چرا شوش چنين وضعي داشته است.

    به گفته زارع، در اين ميان، اتفاق‌هايي از سال‌هاي گذشته در سطح ميراث فرهنگي استان خوزستان افتاده‌اند که بر نبود مديريت پايدار و بلندمدت تأکيد دارند، مانند انتقال مكان اداره ميراث فرهنگي خوزستان از اهواز به شوش، آن هم در قلعه شوش، قلعه‌اي كه يك‌صد سال از عمر آن مي‌گذرد و روي محوطه‌اي باستاني قرار دارد. در آن زمان، با وجود مخالفت‌هاي مدير وقت پايگاه شوش ـ مهدي رهبر ـ اين اقدام صورت گرفت و آسيب‌هايي را متوجه قلعه كرد و پس از مدتي، دوباره اين اداره به اهواز منتقل شد. متأسفانه هنوز هم رد و نشان سياست‌هاي گذشته در مديريت سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري خوزستان ديده مي‌شود که نمونه‌اي از آن، صدور غيرکارشناسانه مجوز ساخت هتل‌هاي شرح داده‌شده است.

    وي اضافه كرد: با اين وصف، با توجه به اقدامات و توجه‌هايي که به‌تازگي ازسوي مديريت پايگاه‌هاي پژوهشي ميراث فرهنگي و گردشگري سازمان نسبت به شوش شده، مديريت جديدي منصوب شده که اميد است با اتخاذ تدابير لازم، زمينه سامان‌دهي، احيا و آغاز دوباره پژوهش در اين محوطه مهم و در نهايت، ثبت آن در فهرست ميراث جهاني فراهم شود و به خواست مردم اين شهر که به ميراث فرهنگي‌شان عشق مي‌ورزند، جامه عمل پوشانده شود.
    + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 7:22 توسط زاده رحمانی |

    پيروزي

       از دانستن

                 يك راز

                      به دست مي آيد

                                        و فقط يك راز

                                                    وجود دارد

                                       كه ارزش دانستن دارد:

                                            راز دروني خويشتن.

                                   شاه كليدي

                            كه مي تواند

             همه درها را بگشايد

     آنجاست.

                                                                            "اشو زرتشت"

    + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:9 توسط زاده رحمانی |

    فيزيکدان برجسته آلماني:
    بشر هنوز 95 درصد از جهان هستي و گيتي را نشناخته
    از ميلياردها سال پيش برخوردها و اصابت‌هاي ذراتي با انرژي بسيار بالاتر در کيهان و گيتي و حتي در جو و اتمسفر زمين وجود داشته است اما کره زمين همچنان وجود دارد و پا پرجاست.
    «رولف ديتر هوير» فيزيکدان آلماني که قرار است از سال آينده ( 2009) رياست سازمان اروپايي پژوهش‌هاي هسته‌اي موسوم به «سي.اي.آر.ان.» و يا «سرن» را به عهده بگيرد، گفت: ما هنوز قادر به تشريح و توضيح کيفيت 95 درصد از انرژي و ماده در کيهان و کائنات نيستيم. 

    هوير با تاکيد بر اين‌که فيزيکدانان در آغاز سومين هزاره هنوز نمي‌دانند که 95 درصد از جهان و کيهان از چه ساخته شده است، افزود: بشر در دهه‌هاي گذشته موفقيت‌هاي جالب و شگفت‌‌آوري در بخش فيزيک ذرات داشته و کيفيت ماده در محيط اطراف خود را تشريح کرده‌ايم.

    اين متخصص فيزيک ذرات گفت: اما ماده‌اي را که ما به اين نحو مي‌شناسيم، صرفا 5 درصد از کيهان و گيتي را تشکيل مي‌دهد و ما 95 درصد از عالم وجود و جهان هستي را نمي‌شناسيم.
    هوير که از سال 2005 ميلادي مدير پژوهشي شتابدهنده آلماني «دي.اي.اس.دبليو.» در هامبورگ است افزود: ما صرفا مي‌دانيم که حدود يک چهارم از جهان هستي اصطلاحا از «ماده تاريک و تيره» تشکيل شده است که ما آن را نمي‌بينيم.

    اين کارشناس گفت، بعلاوه ما مي‌دانيم که سه چهارم از کيهان و جهان هستي اصطلاحا از « انرژي تاريک» تشکيل شده است که گيتي را به حرکت در آورده است، اما هنوز مقدار اندکي از آن را درک کرده‌ايم.

    هويز در اين مصاحبه از سوي سايت آلماني «جهان فيزيک» انجام شده افزود: ما هم اکنون در آستانه درک اين 95 درصد ناشناخته قرار داريم و تئوري به اصطلاح «ابر تقارن» در فيزيک ذرات امکاني براي تشريح و شناخت 25 درصد از «ماده تاريک» است.

    رئيس آينده سازمان اروپايي پژوهش‌هاي هسته‌اي گفت، ما اميدواريم که بتوانيم با کمک شتابدهنده عظيم «ال.اچ.سي.» وابسته به اين سازمان در سوئيس، اولين گام‌ها به سمت تشريح «ماده تاريک» را برداريم.

    هوير «ابر تقارن» در فيزيک ذرات را يک تئوري بسيار جالب و جذاب توصيف کرد و افزود: اين تئوري «جهان در سايه» ايجاد مي‌کند که در آن تعداد بي‌شماري از انواع ذراتي خلق شده است که ما هم اکنون داريم.

    ابر تقارن که اوائل دهه 1970 ميلادي توسط تئوري پردازان ابداع شد، يک خاصيت رياضي است که بين ذراتي مثل الکترون و پروتون که تشکيل دهنده ماده هستند با آنهايي که انرژي را منتقل مي‌کنند مانند فوتون‌ها، هماهنگي و تقارن ايجاد مي‌کنند.

    اين فيزيکدان گفت، به علاوه تئوري «ابر تقارن» يک گام مهم به سمت جستجوي يک تئوري متحد و بزرگ است که نيروهاي مدل استاندارد را به سمت «قدرت بنيادي» سوق مي‌دهد.

    هوير با توجه به آزمايش‌هايي که قرار است توسط شتابنده «ال.اچ.سي» انجام شود، افزود: ما بين فيزيک جديد با فيزيک شناخته شده کنوني، تفاوت قائل هستيم و اين آزمايشات براي فيزيک جديد باز است. ما بايد در جستجوي پروسه‌هايي باشيم که نمي‌توان آنها را با پروسه‌هاي شناخته شده کنوني تشريح کرد.

    اين فيزيکدان گفت: از ميلياردها سال پيش برخوردها و اصابت‌هاي ذراتي با انرژي بسيار بالاتر در کيهان و گيتي و حتي در جو و اتمسفر زمين وجود داشته است اما کره زمين همچنان وجود دارد و پا پرجاست.

    هوير با تاکيد بر اينکه اصطلاحاتي چون «ذراتي که جرم توليد مي‌کنند، ماده تاريک، دو برابر شدن ذرات» زماني به واژه‌هاي رواج در مدارس و کتاب‌هاي تدريس تبديل خواهد شد گفت، اين امر براي انگيزه قشر جوان بسيار مهم است. هم اکنون نيز واژه‌هايي چون کوارک و لپتون جزو دورس مدارس است.
    اين فيزيکدان افزود، معلم خوب من در دبيرستان مرا براي رشته فيزيک بسيار ترغيب کرد و به من گفت که چنانچه در دانشگاه اين رشته انتخاب نکنم، اشتباه کرده ام و هم اکنون اميدوارم که کار صحيحي انجام داده باشم.

    هوير گفت: بسيار مهم است که معلمين در جريان تازه ترين نتايج پژوهشي قرار گيرند، اين امر به آنها انگيزه مي‌دهد و اين انگيزه مي‌تواند به دانش آموزان نيز منتقل شود. ما در مراکز شتاب‌دهنده‌هاي «دي.اي.اس.دبليو.» و «سي.اي.آر.ان.» نيز امکانات آموزشي براي معلمين و کادرهاي آموزشي ـ فني براي دانش آموزان داريم.

    هوير با ابراز اميدواري نسبت به اينکه آزمايشات شتابدهنده «ال.اچ.سي» بتواند نتايج و داده‌هاي جديدي به ويژه در بخش «ماده تاريک« ارايه کند، گفت: افزايش درجه واکنش اين شتابدهنده عظيم جزو برنامه‌هاي پژوهشي در سال‌هاي 2015 تا 2020 ميلادي است.

    رئيس آينده سازمان «سي.اي.آر.ان» در پاسخ به اينکه آيا گهگاهي اين ترديد را دارد که بشر قادر به درک و فهميدن همه مسائل نيست، گفت: من نسبت به ميزان درک بشر دائما ترديد مي‌کنم.
    هوير 59 ساله افزود: من مي‌دانم که قدرت پذيرش و قدرت درک و شعور بشر محدود است اما اعتقاد دارم که بايست از اين قدرت و توانايي تا مرز نهايي استفاده کنيم.

    ترجمه: مرتضي جواديان
    منبع: سايت جهان فيزيک
    http://www.weltderphysik.de/de/6318.php
    + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:55 توسط زاده رحمانی |

    جاوا