|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 9:18 توسط زاده رحمانی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبلا در همین وبلاگ مطلبی را تحت عنوان " شاد کردن مردم هنر است" نوشتم. برخی از افراد هستند که البته با رعایت شئونات و عرف جامعه با نوای دلکش موسیقی سعی در شادمانی مردم دارند و خصوصا در گذشته این یک حرفه محسوب می شده و به این افراد در شهربابک خودمان "لوطی" می گفتند و در نواحی همجوار به آنها "استا" و غیره لقب می دادند. اینها اغلب مردمی شوخ طبع و بی ریا بودند و به جشن های مختلف صفای دیگری می بخشیدند. البته امروز هنرمندان عرصه موسیقی قدر و منزلت دیگری دارند و بیشتر وارد مباحث کلاسیک شده اند. اصولا روح ایرانی یک روح لطیفی است و به موسیقی تعلق خاطر عجیبی دارد. برخی از افراد نا آگاه و متعصب در جامعه ما هستند که به موسیقی روی خوشی نشان نمی دهند و حتی آن را تقبیح می کنند. خواندن حکایت پیر چنگی از مولانا گویای این عبارت است که این اشخاص حتی برخلاف بعضی از افراد مقدس مآب که ادعایشان گوش فلک را کر کرده می توانند جزو خواص خداوند باری تعالی نیز باشند. حکایت پیر چنگی اینچنین است که در عهد عمر مطرب و آواز خوانی بود که چنگ می زد و از این راه کسب معاش می کرد. این مطرب در جوانی صدایی بسیار خوش داشته و با سحر آوازش همه را مفتون و شیفته می ساخت. در مجالس جشن از او دعوت به عمل می آوردند بسیار به او تعارف کرده و قدرش را می دانستند. او نیز از این طریق امرار معاش می کرد. تا اینکه آن مطرب چنگ نواز رفته رفته پیر گشت و دیگر کسی طالب شنیدن آواز او نبود. از این رو چون درمانده گشت رو به خدا کرد و گفت تا کنون برای بندگان تو می نواختم و کار و بارم خوب بود اما امروز که کسی طالبم نیست مهمان تو هستم و می خواهم برای تو چنگ بزنم. این بگفت و چنگ را برداشت و عازم گورستان مدینه شد و آنقدر چنگ زد و گریه نمود که سرانجام بر روی گوری به خواب فرو رفت. در آن زمان خلیفه دوم عمر در خواب دید که از حق ندا آمد که ای عمر بنده محترم و خاص داریم که در گورستان است. هفتصد دینار از بیت المال بردار و به او برسان و بگو خرج کند و دوباره بازگردد. عمر از هیبت خواب بیدار گشت و کیسه دینار برداشت و عازم گورستان گشت. چرخی در گورستان زد و غیر از مطرب چنگی کسی ندید. آنجا نشست و با صد ادب گفت حق ترا سلام فرستاد و حالت را جویا شد و ابریشم بهاء( اجر زحمت) بر تو فرستاد تا خرج نمایی و دوباره باز گردی. پیر چنگی چنان از این حالت دگرگون شد که در میان گریه و فغان که ناشی از آتش شوق بود جان بداد.
آن شنیدستی که در عهد عمر بود چنگی مطربی با کرّ و فر بلبل از آواز او بی خود شدی یک طرب زآواز خوبش صد شدی مجلس و مجمع دمش آراستی وز نوای او قیامت خواستی از نوایش مرغ دل پران شدی وز صدایش هوش جان حیران شدی چون بر آمد روزگار و پیر شد باز جانش از عجز پشّه گیر شد گشت آواز لطیف جان فزاش زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش چونکه مطرب پیرتر گشت و ضعیف شد ز بی کسبی رهین یک رغیف گفت عمر و مهلتم دادی بسی لطفها کردی خدایا با خسی نیست کسب امروز مهمان توام چنگ بهر تو زنم آن توام چنگ را برداشت و شد الله جو سوی گورستان یثرب آه گو گفت خواهم از حق ابریشم بها کاو به نیکویی پذیرد قلبها چونکه زد بسیار و گریان سر نهاد چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت تا که خویش از خواب نتوانست داشت سر نهاد و خواب بردش خواب دید کامدش از حق ندا جانش شنید بانگ آمد مر عمر را کای عمر بنده ما را ز حاجت باز خر بنده ای داریم خاص و محترم سوی گورستان تو رنجه کن قدم ای عمر بر جه ز بیت المال عام هفتصد دینار در کف نه تمام پیش او بر کای تو ما را اختیار این قدر بستان کنون معذور دار سوی گورستان عمر بنهاد رو در بغل همیان دوان در جستجو گرد گورستان دوانه شد بسی غیر آن پیر او ندید آنجا کسی گفت این نبود دگر باره دوید مانده گشت و غیر آن پیر او ندید گفت حق فرمود ما را بنده ای است صافی و شایسته و فرخنده ای است پیر چنگی کی بود خاص خدا حبّذا ای سرّ پنهان حبّذا چون یقین گشتش که غیر پیر نیست گفت در ظلمت دل روشن بسی است آمد او با صد ادب آنجا نشست بر عمر عطسه فتاد و پیر جست مر عمر را دید و ماند اندر شگفت عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت پس عمر گفتش مترس از من مرم کت بشارتها ز حقّ آورده ام حق سلامت می کند می پرسدت چونی از رنج و غمان بی حدت نک قراضه چند ابریشم بها خرج کن این را و باز اینجا بیا پیر لرزان گشت چون این را شنید دست می خایید و بر خود می تپید بانگ می زد کای خدای بی نظیر بس که از شرم آب شد بیچاره پیر چون بسی بگریست و از حد رفت درد چنگ را زد بر زمین و خرد کرد گفت ای بوده حجابم از اله ای مرا تو راهزن از شاهراه حیرتی آمد درونش آن زمان که برون شد از زمین و آسمان حال و قالی از ورای حال و قال غرقه گشته در جمال ذو الجلال چونکه قصه حال پیر اینجا رسید پیر و حالش روی در پرده کشید پیر دامن را ز گفت و گو فشاند نیمِ گفته در دهان ما بماند مثنوی معنوی – دفتر سوم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:58 توسط زاده رحمانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ناگفتههاي جنجالي هاشمی از8 سال دفاع مقدس
آقاي منتظري پس از فتح المبين (2/1/61) نصف شب به من تلفن کرد که نيروها منتظر چه هستند؟ چرا وارد عراق نميشوند؟ عراق به هم ريخته، به بغداد برويد و مسأله را تمام کنيد و بعضيها در عراق منتظر ورود شما هستند تا کودتا کنند.... من نميگويم که اين جنگ مستقيما با دستور آمريکا بود. فکر نميکنم کساني که عاقل هستند، اين گونه بگويند.
ناگفتههاي فرمانده جنگ و جانشين فرمانده کل قوا در سالهاي پاياني جنگ، از جمله مسائلي است که بازگويه هزار باره آنها نيز موجب لذت و عبرت و در بسياري موارد، همراه با موج رسانه اي و تبليغاتي ميشود. به گزارش خبرنگار «تابناک»، از جمله اين موارد، مصاحبههايي است که از هاشمي رفسنجاني و در کتابي با نام «هاشمي بدون روتوش» به چاپ رسيده است. فرمانده جنگ در آغاز ورود به بحث در پاسخ به اين که آيا جنگ قابل پيشبيني بود يا نه، در اظهار نظري قابل توجه ميگويد: «اين که جنگ قابل پيشبيني بود يا نه، احتمالا بود، اما اين که بايد چه کار ميکرديم که جلوي جنگ را بگيريم، کارهاي زيادي بود که بايد انجام ميشد. در نظر بگيريد که چگونه ميبايستي عوامل شروع جنگ را کنترل ميکرديم...
احتمال اين که ميشد جلوي جنگ را گرفت، خيلي ضعيف بود؛ يعني آن گونه که انقلاب در عمل و در رابطه با آمريکا و سياست خارجي نشان داد، اجتنابناپذير بود. چون مخالفان انقلاب، همه راهها را براي خالي کردن محتواي انقلاب و به شکست کشاندن آن رفتند و موفق نشدند و سرانجام به جنگ رسيدند. شايد اگر در روابط خارجي و مسائل داخلي ترتيبات ديگر انديشيده ميشد، ممکن بود به جنگ نرسيم. اين که ميتوانستيم يا نه بحث ديگري است.»
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام درباره اين که آيا نظر کساني را که معتقدند صدام به دستور و ترغيب آمريکا به ايران حمله کرد را قبول دارد يا نه، ميگويد: «قبلا جواب دادم که من نميگويم که اين جنگ مستقيما با دستور آمريکا بود. فکر نميکنم کساني که عاقل هستند، اين گونه بگويند. ميگويم آمريکا هم از اين جنگ راضي و خوشحال بود و شايد هم در شکل گيري آن نقش داشت. بعدا ادله و اسنادي به دست آمد که آمريکاييها صدام را ترغيب ميکردند. البته تعبير نميکنم که به دستور آمريکا بود».
رئيس مجلس خبرگان رهبري درباره چگونگي موج تبليغاتي صدام براي آغاز جنگ و کمک متحدان عرب عراق براي حمله به ايران ميگويد: «از سوي ديگر، شوروي هم در آن زمان در اين مسائل بيتأثير نبود. ميتوانست جلوي حمله عراق عليه ايران را بگيرد. چون عراق پس از مصر، دومين کشور عربي بود که در سال 1351 با شوروي قرارداد دوستي و همکاري امضا کرده بود و همه توان نظامي عراق شرقي و از نوع شوروي بود، ولي اين کشور با اين که از شکسته شدن حلقه محاصره خويش توسط آمريکا در ايران خوشحال بود، نگران جمهوريهاي مسلمان و مسلمانان اتحاد شوروي سابق بود. «حسنين هيکل»، نويسنده شهير مصري در سال 1358 اعلام کرده بود که «کشورهاي خليج فارس بيش از همه تهديد ناشي از انقلاب اسلامي را احساس ميکنند و پس از پيروزي انقلاب اسلامي بين آب و آتشند و از يک سو ملتهب از قدرت امام خميني و از ديگر سو، يخ زده از ضعف آمريکا هستند»؛ اين ترس خود را در چهاردهم خرداد 1359 کاملا نشان داده که صدام در شهر طائف با برخي از سران عرب ملاقات کرد و در آن کنفرانس به قول خودشان هديهاي شاهانه از سوي شرکت کنندگان به صدام تقديم شد که دربردارنده گزارشي از اوضاع اقتصادي، اجتماعي و نظامي ايران بود. صدام هم که ادله زيادي داشت تا جنگ را آغاز کند: نخست اين كه به خاطر ترسي که از الهام گيري مردم عراق به ويژه شيعيان داشت، اعلام کرد که ايران در مسائل داخلي عراق دخالت ميکند. زخمي شدن طارق عزيز در انفجار بمبي در فروردين 59 را به ايران نسبت داد. چند روز بعد بمبي ديگر در مدرسه ايرانيان واقع در محله وزيريه بغداد منفجر شد که باز هم به ايران نسبت داد. در تير ماه همان سال هم بمبي ديگر در مقابل وزارت فرهنگ و اطلاعات عراق منفجر شد. صدام در سال 63 براي توجيه حملهاش به ايران در يک سخنراني گفته بود که «در هفتههاي اول تحت تصدي حکومت توسط امام خميني در ايران بمبگذاريها و انفجارها در هر نقطه از عراق شروع شده بود. » آيتالله هاشمي رفسنجاني درباره اين شبهه که آيا امام از آغاز جنگ توسط صدام با اين توجيه که ميتواند نقطهاي باشد براي از بين بردن طاغوت و رژيم ديکتاتوري در عراق، رضايت داشت يا نه، ميگويد: «با نظر شما موافقم، اما اين که ته دلشان بود، درست نيست. بر زبان هم ميآوردند. مخفي نميکردند. امام بارها گفتند: صدام جنايتکاري است که با پاي خودش به دام آمد و نبايد دست از سرش برداريم.... بر هيچ کس مخفي نبود که امام معتقد بودند بايد بجنگيم و دفاع کنيم. ميگفتند کمترين چيزي که بايد به دست بياوريم، محاکمه صدام است که طبعا نميتواند در رأس حکومت عراق باقي بماند و ملت عراق هم آزاد ميشوند... اما آشكارا از اينکه صدام را ميتوانيم ساقط کنيم، خوشحال بودند. البته در عين حال، عميقا از ضايعات جنگ ناراحت و آزرده ميشدند.»
فرمانده کل جنگ در زمان دفاع مقدس در برابر اين پرسش که عدهاي را عقيده بر اين است که بايد پس از فتح خرمشهر در سال 61 جنگ پايان يافته و آتش بس مورد قبول واقع ميشد، چرا که موقعيت سال 61 بسيار بهتر از موقعيت سال 67 بود که قطعنامه مورد پذيرش قرار گرفت و اين همان است که مرحوم حاج سيد احمد خميني در فروردين سال 74 در مصاحبه با روزنامه جمهوري اسلامي اعلام ميکنند که امام پس از فتح خرمشهر با تداوم جنگ مخالف بودند و نيز اين پرسش که به باور بسياري، هاشمي عامل اصلي ادامه جنگ پس از خرداد 61 است ميگويد: «من عينيات خودم را ميگويم که غير از حرفهايي است در آن مصاحبه از حاج احمد آقا نقل شده است... اما در مورد خرمشهر و جنگ اولا وقتي در خرمشهر پيروز شديم، هيچ کس را نديدم که بگويد جنگ را ادامه ندهيم. بر عکس همه موافق تداوم جنگ بودند. مثلا آقاي منتظري پس از فتح المبين (2/1/61) نصف شب به من تلفن کرد که نيروها منتظر چه هستند؟ چرا وارد عراق نميشوند؟ عراق به هم ريخته، به بغداد برويد و مسأله را تمام کنيد و بعضيها در عراق منتظر ورود شما هستند تا کودتا کنند. سه روز پس از فتح خرمشهر، يعني ششم خرداد، چند تن از فرماندهان جنگ از جمله آقايان محسن رضايي و صياد شيرازي، يعني سران ارتش و سپاه به تهران آمدند تا از امام کسب تکليف کنند. چون آن موقع کسي نبود که فرمان بدهد. جلسه شوراي عالي دفاع را در خدمت امام در جماران برگزار کرديم. من و آيتالله خامنهاي هم در آن جلسه بوديم، ولي حرف نزديم و امام و فرماندهان نظامي حرف ميزدند. امام پس از تبريک و تشکر گفتند: ميخواهيد براي ادامه جنگ چه کار کنيد؟ نظر فرماندهان اين بود که اگر ميخواهيم جنگ را ادامه دهيم، بايد از مرز بگذريم. اول از امام پرسيدند که جنگ را ادامه بدهيم يا نه؟ امام گفتند: بايد ادامه دهيد و هيچ کس حق ندارد از توقف جنگ و آتش بس حرف بزند. هر کس چنين حرفي بزند با او برخورد ميکنم. چون پاسخ امام قاطع بود، از اين مرحله گذشتند. خودشان هم همان نظر را داشتند... اين که بگويند من جنگ را براي تثبيت قدرتم ميخواستم از حرفهاي بچگانه است. اتفاقا اگر کسي ترمز بود، من بودم.» وي همچنين درباره اينکه از چه مقطعي به عنوان فرمانده جنگ مصمم شد که جنگ را بايد فيصله داد، ميگويد: «نقطه اوجش زمان فرماندهيام بود و وقتي که امام حکم را به من دادند. در ملاقات خداحافظي اين حرف را به امام گفتم. اين حرف من متکي به جلسه سران بود که همه ما پنج نفر (آيتالله خامنهاي، آيتالله موسوي اردبيلي، آيتالله هاشمي رفسنجاني، مهندس مير حسين موسوي و حاج سيد احمد خميني) به اين نتيجه رسيده بوديم که نميگذارند در جنگ پيروز شويم. منتها راهكار من اين بود که جايي را بگيريم که ارزش استراتژيک داشته باشد تا عراق نتواند بدون آن منطقه زياد بماند و بيايد معامله کند... پس سياست من حتي پيش از فرماندهي با اتکا به نظر دوستان اين بود که جايي از عراق را بگيريم و آتشبس را قبول کنيم.» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:40 توسط زاده رحمانی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:24 توسط زاده رحمانی
|
|
||
|
|
|
||||||
|
|||||||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:47 توسط زاده رحمانی
|
|
|||||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:42 توسط زاده رحمانی
|
|
|||||
|
|
|
||||||
|
|||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 17:43 توسط زاده رحمانی
|
|
|||||||
|
|
|
|
|
ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:49 توسط زاده رحمانی
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:36 توسط زاده رحمانی
|
|
||||
|
|
|
|
|
مرحوم استاد سید علی اکبر صنعتی ؛ نقاش و مجسمه ساز معاصر، از اساتید مسلم و هنرمندان چیره دست کشور و از پرورش یافته گان کانون نونهالان صنعتی کرمان بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:3 توسط زاده رحمانی
|
|
||