تبليغاتX
دریچه
دریچه

اسير

 

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمی آيد

اندوهگين و غمزده می گويم

شايد ز روی ناز نمی آيد

 

 

چون سايه گشته خواب و نمی افتد

در دام های روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پريشانم

 

 

مغروق اين جوانی معصومم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشی

 

 

می خواهمش در اين شب تنهائی

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد، درد ساكت زيبائی

سرشار، از تمامی خود سرشار

 

 

می خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم بپيچد، پيچدسخت

آن بازوان گرم و توانا را

 

 

در لابلای گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفس هايش

نوشد، بنوشدم كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

 

 

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سركش بازيگر

درگيردم، به همهمه درگيرد

خاكسترم بماند در بستر

 

 

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جويم

لذات آتشين هوس ها را

 

 

می خواهمش دريغا، می خواهم

می خواهمش به تيره، به تنهائی

می خوانمش به گريه، به بی تابی

می خوانمش به صبر، شكيبائی

 

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب، شبی بی پايان

او، آن پرنده، شايد می گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

 

فروغ

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:11 توسط زاده رحمانی |

جاوا